آهنگ ملایمی تو خونه بخش شده بودو می رقصیدیمو شادی میکردیم که به سمت کیک رفتیم تا جشن بگیرم ...
بچه ها روی کیک شمع ?️ گذاشتن تا فوت کنم ...شمع به شکل یک علامت تعجب بود و مثل علامتی که در ذهن من وجود داشت چشمانم بستم تا آرزو کنم نمیدونم چی شد ولی آرزویی که در ذهنم بود را گفتم:
(نویسنده کتاب را ببینم .)این ارزو کاملا در باورم نمی گنجید که چرا بر ذهنم آمد ولی ته دلم کسی فریاد میزد که شاید بهترین ارزوی عمر تو باشد ...
..
عجب شانس بدی اخه الان وقتش بود اونم روز تولدم ، وسایل مربوطه رو برمیدارم و به سمت حمام میروم و بعد انجام کار های
لازم و مربوطه به سمت تخت میرم .
اما نوری از دور کتاب بزرگ و کهنه روی میز به سمت پنجره اتاق می تابید ، به سمت کتاب قدم برمیدارم .
- من نمیذارم این شانسو ازم بگیری ..
-- اما تو که نمیدونی او عاشق تو خواهد شد یا نه ؟..
- اما بعد از سال ها این شانس به من هم داده شد .
..
صدا ی گفت و گوی دو مرد از پنجره اتاق که روبه حیاط پشتی قرار داره به داخل اتاق وارد می شد ..
من در این حال خودم رو موظف دونستم که از پنجره اتاق به بیرون نگاهی بیندازم ، چه فکری میکنید اگر من توهم زده باشم .
از پنجره به حیاط نگاهی می اندازم و هاله ای در تاریکی حیاط میبینم که شباهت زیادی به یک انسان بزرگ جسته دارد ...
_الان یه مدت ای هست که دارم از پشت قفسه کتاب ها زیر نظرش میگیرم و اولین نفریه که من رو جذب افکار رو رفتار خودش کرده نه زیبایی ظاهر و اندامش بلکه باطنش من رو به سمت خودش کشیده ، و اینکه اون خودش خواست منو ببینه .
+ ... تو .. کی هستی ؟ ..
یک نور خیلی سفیدی از کنار هاله ی در تاریکی مثل سرعت شهاب سنگ ها میگذرد ولی هیچ تغیر یا حرکتی در هاله و جای آن ایجاد نمی شود .
دوباره سوالم را اینبار برای فرد در هاله تاریکی به زبان می اورم .
+ تو کی هستی ؟
_ نویسنده کتابی که تو نقش اصلی ماجرای اونی !
..
( نوشته شده از روی جمله ای که در صفحه کتاب اظافه شد )
من نویسنده کتاب را دیدم !
...ادامه دارد ...