دختری در شهر کوچکی زندگی میکرد و یک شیرینی فروشی کوچکی ...
او دقیقا کنارم نشسته بود..با یک لیوان قهوه در دستانش.. و من ...
رهادختری که بخاطرمشکلی تن به ازدوج بارامین می دهدولی درست ...
آیا از گزارش این داستان اطمینان دارید؟
برای "" باید وارد حساب کاربری خود شوید.