روی تاریک انزلی : فصل اول: ترس های شبانه

نویسنده: Writer_crow

مادر، سینی چای را روی میز گذاشت. بخار از چای بلند می شد. حس خوبی داشت که وقتی بیرون باران می بارید و هوا سرد بود، من در داخل خانه کنار بخاری می نشستم و چای می نوشیدم.
 یک تکه لواشک از روی میز برداشتم و گازی به آن زدم. مادر لواشک ها را از روی میز برداشت و به آشپزخانه برد. می دانست که ممکن بود پرخوری کنم.
 کنارم نشست و کنترل تلویزیون را برداشت. تلویزیون را روشن کرد و صدایش را بلند کرد. تلویزیون، جنازه خونین دخترانی را نشان می داد که در میان درختان پیر و سر به فلک کشیده آرام گرفته بودند. مجری اعلام کرد: «اجساد دخترانی که به خاطر کنجکاوی سعی به فاش کردن راز کلبه مخوف انزلی کرده بودند، عصر امروز در جنگل و کنار کلبه پیدا شد.»
 مادر سریع کانال را عوض کرد. با لحنی جدی گفت: «این ها برای تو مناسب نیستن. چایت رو بخور.»
 کمی ترسیده بودم. قبلا نیما برایم چیزهایی درباره آن گفته بود. مو به تنم سیخ شد. تهوع گرفتم. دستم را به سمت چای بردم و جرعه ای نوشیدم. لبم سوخت. بخار چای، صورتم را گرم کرد.
چای را روی میز گذاشتم و گفتم: «من میرم بخوابم.»
 یک بیسکویت برداشتم و گازی به آن زدم. به سختی قورتش دادم. به رختخواب رفتم.
معمولا موقع خواب، پنجره را باز می گذاشتم، ولی هوا چندان خوب نبود. باران سخت می بارید و رعد می غرید. ابرهای خاکستری، وحشیانه آسمان را احاطه کرده بودند و نور ماه و ستارگان را از اهالی محله دریغ کرده بودند.
 باد از درز های پنجره راهش را به اتاق باز کرده بود. سردم بود. پتو را روی سرم کشیدم و سعی کردم که بخوابم. جایم امن بود؛ به دور از سرما، باران و نفرین کلبه... آن فکر را از سرم بیرون کردم. آن حس را دوست نداشتم. ذهنم مثل اتاقی پر از نخ های گره خورده بود. هر کدام از نخ ها، یکی از افکارم بود. وقتی که آنها به هم گره می خوردند، باز کردن گره شان خیلی دشوار می شد. گاهی حتی غیر ممکن به نظر می رسید.
 به اردوی فردا فکر کردم؛ مکان موردعلاقه ام، تالاب انزلی. با فکر کردن به مرغابی ها، آب زلال و گیاهانی که کنار تالاب می رویند، آرام آرام به خواب رفتم.  
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.