روی تاریک انزلی : فصل سوم: در تالاب

نویسنده: Writer_crow

سیلی از بچه های کلاس ششمی جلوی اتوبوس صف بسته بودند. چند نفر را هل دادم تا بتوانم سوار اتوبوس شوم. محسن به من سقلمه زد. «خوراکی چی آوردی؟»
 متوجه حضور محسن نشده بودم. تنم لرزید. یاد کابوس شب قبلم افتادم. با بی میلی گفتم: «سیب زمینی سرخ شده.»
 محسن کیسه اش را بالا گرفت. کیسه بزرگی بود. «من آجیل و ساندویچ آوردم.»
 سوار اتوبوس شد و خودش را روی صندلی عقب انداخت. من و نیما هم کنارش نشستیم. زیرم داغ بود، ولی من مشکلی نداشتم. هوا خیلی سرد بود.
 تقریبا همه سوار شده بودند. راننده با صدای نخراشیده اش فریاد زد: «راه می افتیم.»
 درها را بست. بلافاصله، دو نفر به در جلویی کوبیدند. سرکی کشیدم. آریا و ایلیا پشت در بودند. راننده دوباره درها را باز کرد. «تا الان کجا بودید؟»
 ایلیا ناله کرد: «خواب موندیم.»
 راننده غر زد: «زود باشید. سوار شید.»
 آریا و ایلیا کنار ما جا خوش کردند. اتوبوس به راه افتاد. چند نفر از بچه ها شروع کردند به آواز خواندن. من سکوت کردم. از پنجره به بیرون خیره شدم. حین حرکت، مدرسه کوچک و کوچک تر می شد، تا جایی که دیگر دیده نشد.
 نیما به من سقلمه زد. «درباره کلبه نفرین شده شنیدی؟»
 حتما او هم شب قبل اخبار را دیده بود. گفتم: «آره. چطور مگه؟»
 قبل از چیزی بگوید، ایلیا شروع کرد به آواز خواندن.
 «حقیقت؛ این کلبه نفرین شده
 حقیقت؛ راز به گور برده شده
 حقیقت...»
 موج بزرگی از اضطراب به ذهنم حمله ور شد. بی اختیار فریاد کشیدم: «خواهش می کنم بس کن!»
 ایلیا ماتش برده بود. به من خیره شد. سنگینی نگاهش را احساس کردم. گفتم: «متاسفم. نمیدونم چه‌م شد.» دروغ نمی گفتم.
 ایلیا شانه بالا انداخت. «اشکال نداره.» و بعد با ترانه ای که بقیه می خواندند همراه شد.
 همراه با ریتم ترانه روی پایم ضرب گرفتم. کم کم زمان را هم فراموش کردم؛ به طوری که نفهمیدم چه زمانی به تالاب رسیدیم.
 نیما به من سقلمه ای زد. سریع از روی صندلی بلند شدم و تلوتلو خوران به سمت در اتوبوس رفتم. یک نفر برایم زیرپا گرفت. با صورت زمین خوردم. سرم را بلند کردم. هیچ کس به من اهمیتی نداد. همه از کنارم رد شدند.
 صبر کردم تا اتوبوس خالی شود. از جا بلند شدم و لباس هایم را تکاندم. از اتوبوس بیرون دویدم و پشت سر بقیه به راه افتادم.
 آقای گنجی رو به قایقی کرد که جلویمان بود. «زود باشید. سوار بشید.»
 اتوبوس بزرگی بود و برای همه مان جا داشت. بالایش زرد بود و پایینش سبز لجنی. از یکی از پنجره هایش به داخل نگاه کردم. داخلش شبیه اتوبوس بود. کم و بیش تاریک بود و پنجره ها تنها راه ورود نور به آنجا بودند. صندلی های زیادی داشت که بعضی از آنها پوسیده بودند. از پنجره های آن طرف قایق، تالاب معلوم بود.
 وقتی به خودم آمدم، فهمیدم که بقیه داشتند وارد قایق می شدند. پشت سرشان وارد شدم. بچه ها می پریدند و قایق به حرکت در می آمد. آقای گنجی با آن لحن جدی همیشگی اش گفت: «لطفا آروم باشید.»
 روی صندلی پوسیده ای نشستم و دستم را برای محسن تکان دادم تا کنارم بنشیند. محسن کنارم نشست و کیسه اش را به سمتم گرفت: «آغوز¹ می خوری؟»
 کیسه را کنار کشیدم. «نه، ممنون.»
 قایق به حرکت در آمد. سرم را خم کردم و به تالاب خیره شدم. آقای گنجی داشت درباره حیات وحش تالاب صحبت می کرد. «در حال حاضر به خاطر سرمای هوا، بیشتر پرنده ها به مناطق دیگه ای مهاجرت کردن. اگه توی تابستون سری به این تالاب بزنید، می تونید پرنده هایی مثل غازها، اردک ها، مرغابی ها و حواصیل ها رو ببینید.»
 خودم را به نشنیدن زدم. همه آنها را می دانستم. به جایش به تالاب خیره شدم. پرنده های زیادی در تالاب نبودند، ولی هنوز تعدادی روی آب شناور بودند. نمی دانستم چرا بعضی از آنها هنوز آنجا بودند.
 کمی بعد، قایق کناری متوقف شد. آقای گنجی گفت: «پیاده بشید. قایق رو تکون ندید.»
 پایم را روی قسمت بیرونی قایق گذاشتم. می ترسیدم که پیاده شوم. فاصله قایق با خشکی زیاد بود. تلاش کردم که بپرم، ولی پایم به خشکی نرسید. به داخل آب افتادم.
 آب، سرد و مواج بود. نه آنقدر مواج که بتواند من را با خود ببرد، ولی من را می ترساند. به چمن هایی که در خشکی بودند، محکم چنگ زدم. فریاد کشیدم: «نیما؟ محسن؟ آریا؟ ایلیا؟ کمک!»
 هیچ کس آنجا نبود. سعی کردم خودم را از آب بیرون بکشم، ولی زورم نمی رسید. در حالی که تا کمر در آب فرو رفته بودم، سخت تقلا کردم که خودم را بیرون بکشم. به تنهایی. بدون هیچ کمکی.
 فکر احمقانه ای به سرم زد. «نکنه نتونم از آب بیرون بیام؟ نکنه غرق بشم؟»
 آن فکر را از سرم بیرون کردم. سعی کردم روی پای خودم بایستم. توانش را نداشتم. در آب شروع به لگد زدن کردم. پایم محکم به قایق خورد. قایق به آرامی به من نزدیک شد. ترس، تمام وجودم را فرا گرفته بود.
 در اوج ناامیدی، دستی به سمتم آمد.

۱. در زبان گیلکی یعنی گردو. م
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.