روی تاریک انزلی : فصل سیزدهم: هرج و مرج

نویسنده: Writer_crow

محسن به او چشم غره رفت. «زبونت رو گاز بگیر.»
 نیما آهی کشید. «جدی میگم.»
 به سمت در کلبه رفت. من و محسن هم دنبالش رفتیم. جلوتر رفتم و به آرامی دستگیره در را گرفتم. در کلبه بوی نم می داد. طوری بود که حس می کرد اگر نیرویی به آن وارد کنم، از لولا در می آید. با احتیاط در را هل دادم و بازش کردم. آرام گفتم: «بیایید تو.»
 در را باز نگه داشتم تا محسن و نیما هم وارد شوند. اطراف را برانداز کردم. در سمت چپ کلبه، راه پله ای بود که به بالا راه داشت. در سمت راست هم شومینه ای قرار داشت که آتش در آن زبانه می زد. عجیب بود. مدت ها بود که کلبه مخروبه ای بیش نبود و کسی در آن زندگی نمی کرد. فکر کردم شاید وقتی که قربانیان قبلی وارد خانه شده بودند، آتش را روشن کرده بودند و تا آن لحظه خاموش نشده بود. غیرمنطقی به نظر می رسید، چون تا چند ساعت پیش، جنگل پر از برف و طوفان بود. در این صورت باد باید آتش را خاموش می کرد. گیج شدم.
 نیما خم شد. آن را به من و محسن نشان داد و گلایه کرد: «صفحه ش ترک خورده. خدا کنه حداقل کار کنه. دو سال طول کشید که برای خریدنش پول پس انداز کنم!»
 دستم را دراز کردم تا ترک هایش را بررسی کنم، ولی ناگهان باد وحشیانه از بیرون کلبه هجوم آورد و موهای آشفته ام را به صورتم کوبید. نیما از جا پرید و دوربین از بین دستانش رها شد. قبل از اینکه دوباره روی زمين بیفتد و کاملا خراب شود، آن را قاپیدم و طوری محکم گرفتمش که شیشه شکسته دوربین در گوشتم فرو رفت. با احتیاط بیشتری دوربین را به نیما پس دادم.
 همان لحظه، طوفان صدای زوزه گرگ ها را به داخل آورد و گوشم را کر کرد. وقتی بیرون بودم گرگی ندیده بودم، به خاطر همین بهت زده شدم. خواستم از کلبه بیرون بروم، اما در محکم جلوی چشم هایم بسته شد. رستگیره را با تمام توانم کشیدم تا در را باز کنم، ولی بی فایده بود. طوفان، در کلبه را محکم سر جایش نگه داشته بود. انگار می خواست راه ما را سد کند. محسن گفت: «اوضاع داره قمر در عقرب میشه!»
 لحظه ای فراموش کردم که هنوز هم راهی وجود داشت. به سمت خرابه ها دویدم. حس می کردم هر لحظه ممکن است باد من را با خود ببرد، ولی مقاومت کردم. دست محسن و نیما تا بتوانیم با هم از پسش بر بیاییم. می دانستم که می توانستیم.
 هر چه نزدیک تر می رفتیم، صدای زوزه ها هم بلندتر و نزدیک تر می شد. فکر کردم: «برو بیرون.»
 خودم را به هر زحمتی به بیرون رساندم. با تلی از آجر محاصره شده بودیم. نیما چیزی را فریاد زد، ولی در میان طوفان حتی یک کلمه هم به گوشم نرسید. فریاد زدم: «نمی فهمم چی میگی.»
 نیما باز هم چیزهایی نامفهوم گفت. با داد و فریاد کردن وسط طوفان به جایی نمی رسیدم. به جای فریاد زدن سعی کردم از آجرها بالا بروم. به نظر ناامن می آمد، ولی پایم را روی اولین آجر گذاشتم. زیر پایم به سستی برف بود. تمام تلاشم را کردم تا خودم را به جایی دور از آن کلبه نفرین شده بگذارم.
 نگاهی به پایین انداختم. با زمین خیلی فاصله داشتم. ترس وجودم را احاطه کرد. می دانستم که نباید پایین را نگاه می کردم. آنقدر مضطرب شده بودم که لباسم از شدت عرق به بدنم چسبیده بود. به سرم زد که دوباره پایین بروم، اما به جایش با مشقت به راهم ادامه دادم.
 قبل از اینکه سرم را برگردانم، از گوشه چشمم محسن را دیدم که دستش را دراز کرده بود و کمک می خواست. نمی توانست خودش را به بالا برساند. گفتم: «دستم رو بگیر.»
 با ناتوانی جواب داد: «نمی تونم. دستم نمی رسه.»
 پایم را روی آجری که پایین پایم بود گذاشتم، ولی لغزیدم و به سمت پایین پرت شدم. از روی خرابه سر خوردم و جای زخمم دقیقا روی آجرها کشیده شد. از درد به خودم پیچیدم. نگاهم به جایی افتاد که محسن ایستاده بود. تعداد زیادی آجر داشتند روی سرش سرازیر می شدند. قبل از اینکه آجرها به او برسند، دستش را گرفتم و او را کنار کشیدم. همان لحظه بود که سرم به یکی از آجرهای سفت و سخت خورد. چشم هایم را بستم و آرزو کردم که بلایی سرم نیاید.
 گاهی فکر می کردم که همه چیز تمام شده. گاهی می خواستم ناامید شوم و فریاد بزنم، دیگر نمی توانم. کاری از دستم بر نمی آید. گاهی تا چشمم را باز می کردم، می دیدم که به بن بست خورده ام. هر لحظه می خواستم ناامید شوم، ولی با فکر کردن به کسانی که دوستشان داشتم و از جانم برایشان مایه می گذاشتم دوباره بلند می شدم و راهم را از سر می گرفتم.

 نمی خواستم چشم هایم را باز کنم. نمی خواستم منظره ای که پیش رویم بود را ببینم. نمی توانستم تصور کنم که چه اتفاقی افتاده. حتی نمی دانستم که محسن و نیما زنده بودند یا نه. به قربانیان قبلی کلبه فکر کردم که چطور در جنگل مفقود شده بودند. نمی خواستم آنها را از دست بدهم. به اندازه کافی تنها بودم.
 با وجود چشم های خیسم، به خودم جرات دادم و چشم هایم را باز کردم. اطراف را نگاه کردم. بعضی از آجرها خرد و خاکشیر شده بودند و به شکل سنگ های ریز قهوه ای از آن بالا سقوط می کردند. سردرد گرفته بودم، ولی سر جایم نشستم و به دنبال محسن و نیما گشتم. محسن روی آجرها جا خوش کرده بود، ولی نیما داشت به خود می پیچید. جلویش زانو زدم و پرسیدم: «خوبی؟»
 نیما با صدای ضعیفی ناله کرد: «نه. فکر کنم دستم شکسته.»
 محسن از جا پرید. «چی شده؟»
 شانه بالا انداختم. نگاهی به دست نیما انداختم. آرنجش به سمت راست خم شده بود. آب دهانم را قورت دادم. «آرنجت در رفته.»
 نیما از جا پرید و دستش را عقب کشید. از درد فریاد بلندی سر داد. دست دیگرش را کشیدم. «زود باش. چیزی تا خونه نمونده.»
 نیما کنار رفت و فریاد زد: «نمی فهمی؟ هیچ راهی به بیرون نداریم. تا ابد اینجا گیر می افتیم و می میریم.»
 محسن مثل بچه ها پا کوبید. «کسی که پیشنهاد داد پامون رو توی این کلبه بذاریم تو بودی. اگه اصرار نمی کردی که نزدیک اینجا بشیم هیچ کدوممون نمی مردیم.»
 پا پیش کشیدم. «هیچ کس نمی میره! بالاخره یه راهی برای فرار پیدا می کنیم.»
 نیما ابرویش را بالا انداخت. «چه راهی؟»
 گفتم: «اگه از این طرف راهی نداریم...» به داخل کلبه اشاره کردم. از تصمیمم مطمئن بودم. اجازه ندادم که ترس بر من چیره شود. «...از اون طرف میریم. باید در رو بشکنیم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.