روی تاریک انزلی : فصل شانزدهم: راز سر‌ به مهر

نویسنده: Writer_crow

صدای رعد و برق رشته افکارم را پاره کرد. در یک لحظه، همه جا روشن شد و آسمان مثل شیری غرید. محسن از جا پرید و به داخل کلبه رفت. گندم گفت: «ب... بارون داره شروع میشه. ب... ب... بهتره برگردیم تو.»
 دستی به نرده های سرد بالکن کشیدم و از بالکن بیرون رفتم. محسن و نیما هم پشت سرم آمدند. گندم در را محکم بست و به سمت راه پله رفت.
 در راه برگشت، تابلویی به چشمم خورد که به آن توجهی نکرده بودم. عکسی از همان مردانی که عکسشان در راه پله هم بود. با اینکه آن عکس قاب شده و پشت شیشه بود، ولی بخش هایی از آن سوراخ شده بودند. گفتم: «بچه ها، این رو ببینید.»
 کسی جواب نداد. آنها آنجا نبودند. با صدای رعد و باران تنها شدم. نگاهی به اطراف انداختم. محسن از آن پایین فریاد زد: «کارن، اونجا چیکار می کنی؟»
 صدایش غافلگیرم کرد. از پله ها پایین دویدم و کنارش نشستم. محسن به قاب عکسی که در دست نیما بود خیره شده بود. همان عکس را در دست داشت، ولی در اندازه ای کوچک تر. گفتم: «بذار دقیق تر ببینمش.»
 گندم که تا آن لحظه به آتش چشم دوخته بود، ناگهان سرش را برگرداند و فوری عکس را از دست نیما کشید. «ب... ب... بهش دست نزن!»
 عکس را در آتش انداخت. سوختنش را تماشا کرد. سرش را روی زانوهایش گذاشت. «م... متاسفم.»
 خودش را جمع کرد و هق هق کنان زمزمه کرد: «همه چیز تقصیر خودش ب... بود.»
 نیما دست هایش را مشت کرد. «تقصیر کی؟»
 «چاوش خان. ا... اون همسایه مون ب... ب... بود؛ و بهترین دوست ب... بابام. همه چیز ز... زیر سر گردنبند زمرد ن... ن... نفرینش بود. یه ب... بار که داشتم توی کارهای م... م... مزرعه ش بهش کمک می کردم د... درباره اون گردنبند ش... شنیدم. گفته ب... بود که اون گردنبند نسل به ن... نسل گشته تا به دستش ر... رسیده و میتونه هر جور ن... ن... نفرینی پدید بیاره. گفته ب... بود که نباید دست هیچ ک... کسی بهش برسه. یه روز چ... چ... چاوش خان اون گردنبند رو توی م... مزرعه مون گم کرد. مشکل از و... وقتی شروع شد که بابام گ... گ... گردنبند رو پیدا کرد و خواست اون رو ب... به چاوش خان پ... پس بده، ولی قبل از اینکه پسش ب... بده، چاوش خان اون رو دید و فکر ک... کرد که بابام درباره اون گردنبند ش... شنیده و میخواد اون رو بدزده. گردنبند واقعا ب... ب... براش مهم بود؛ برای همین خ... خیلی از دست بابام عصبانی شد، در حالی ک... ک... که بابام حتی از این موضوع خبر هم نداشت.»
 دستش را از روی صورتش برداشت. اشک در چشم هایش جمع شده و زیر چشم هایش گود افتاده بود. رنگ صورتش تغییر کرده بود. لحظه ای به چشم هایمان خیره شد. مکثی کرد و بعد نفس نفس زنان ادامه داد: «ب... ب... به خاطر همین با هم دعواشون شد. د... دعواشون بدجوری بالا گ... گرفت. وقتی م... مامانم رفت تا سر از اون قضیه د... در بیاره، من هم دنبالش ر... ر... رفتم. چیزی که دیدم وحشتناک ب... بود. چاوش خان م... م... م... مرده بود؛ بابام اون رو کشته بود.» لرزید. «اول چاوش خان ب... ب... بود که جلو اومده بود. بابام فقط م... می خواست از خودش دفاع ک... کنه، ولی نمی دونست که همچین اتفاقی می افته.»
 دست هایم یخ زده بود. شنیدن چنین چیزهایی از زبان شبح کلبه انزلی احساس عجیبی به من می داد. حس می کردم داشتم کابوس می دیدم؛ احساسی که چندین و چند بار تجربه کرده بودم، به خصوص در روزهای اخیر. هر بار منتظر بودم که آن کابوس تمام شود و در رختخوابم بیدار شوم و مثل همیشه روزی معمولی را شروع کنم، ولی چنین اتفاقی نمی افتاد و این به من حس غریبی می داد؛ حسی که معنایش را نمی دانستم.
 «فردای اون ر... روز، با طلوع خورشید مامان و ب... ب... بابام ناپدید شدن. بعدش هم...» به خودش نگاهی انداخت و با اخم موهایش را پشت سرش جمع کرد. «به این ر... روز افتادم. مطمئنم که چ... چاوش خان ما رو نفرین ک... ک... ک... کرده. اون گردنبند می تونه حتی ب... بعد از مرگ صاحبش هم ک... کار کنه.»
 نیما پرسید: «خب چرا سعی داری این رو از مردم مخفی کنی؟» این سوالی بود که در ذهن من هم بود.
 گندم صدایش را پایین آورد؛ طوری که به زحمت می توانستیم صدایش را بشنویم. «اگه بیشتر از س... سیزده نفر از این قضیه بو ببرن، نفرین هیچ و... و... وقت باطل نمیشه؛ حتی اگه گ... گ... گردنبند از بین بره. نمی دونم چ... چرا همچین فکری کردم، و... و... ولی حس کردم که شاید شما ب... بتونید کمک کنید. امیدوارم که ف... فکرم درست باشه.»
 به محسن و نیما خیره شدم. محسن هم به من خیره شد. نمی دانستم که چطور باید نفرین را باطل می کردم. این وظیفه من نبود؛ وظیفه هیچ کس نبود.
 گندم چشم هایش را ریز کرد و به پنجره خیره شد. با صدایی لرزان گفت: «خو... خورشید داره طلوع می کنه. من با طلوع خورشید ن... ن... ناپدید میشم. قول بدید که رازم رو ف... فاش نمی کنید.»
 همزمان که گندم داشت از نظر ناپدید می شد، زمزمه کردم: «چیزی نمیگم. قول میدم.»
 گندم لبخند زد. «ممنونم.»
 او دیگر آنجا نبود. فقط من بودم و محسن و نیما و نفرینی که لابه‌لای تک تک آجرهای کلبه پنهان شده بود و منتظر طلوع ماه بود تا دوباره نحسی کل منطقه را فرا بگیرد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.