روی تاریک انزلی : فصل هفدهم: صبحی در کلبه

نویسنده: Writer_crow

نمی خواستم از جا بلند شوم، ولی سرما داشت صورتم را می سوزاند. به علاوه، نور آفتاب چشم هایم را اذیت می کرد و این باعث می شد که نتوانم راحت بخوابم. خودم را جمع کردم تا گرم شوم.
 با به یاد آوردن کلبه انزلی، گندم، جعبه موسیقی و کرم های شب تاب، بلافاصله از جا پریدم. همه آنها باید کابوس می بودند، ولی من چنین حسی نداشتم. هیچ کدام با عقل جور در نمی آمد، ولی حاضر بودم قسم بخورم که همه را با چشم های خودم دیده بودم. گیج کننده بود.
 نگاهی به اطراف انداختم. من در کلبه انزلی بودم و این یک کابوس نبود. آفتاب داشت از لابه‌لای خرابه های کلبه می تابید و چشم هایم را کور می کرد. محسن و نیما کنار هم خوابیده بودند و صدای خرخرشان کل کلبه را برداشته بود. بی صدا بلند شدم و به سمت بالکن به راه افتادم.
 قبل از اینکه به بالکن برسم، بوی باران به مشامم خورد. در بالکن را محکم باز کردم و خودم را روی میله ها خم کردم تا هوای تازه به صورتم بخورد. به چاله های آبی که مدتی پیش روی زمین تشکیل شده بودند، خیره شدم. شاخه های درختان خشک شده در آنها معلوم بود. بیشتر خم شدم تا آنها را دقیق تر ببینم، ولی میله هایی که به آنها تکیه داده بودم تقریبا از جا در آمدند و من بین زمین و هوا معلق شدم. تنها چیزی که جلوی سقوطم را گرفته بود، همان میله ها بودند که می دانستم نمی شد رویشان حساب کرد. خودم را به زحمت جلو کشیدم تا به لبه بالکن رسیدم. همان لحظه، میله ها کاملا از جا در آمدند و با صدای بلندی روی زمین افتادند. طوری با شتاب به داخل چاله های گِل فرو رفتند که گل به من پاشید و شلوارم را از قبل هم کثیف تر کرد.
 فریاد زدم: «کمک!»
 سعی کردم خودم را از بالکن بالا بکشم. به پایین نگاه کردم. با دیدن فاصله ای که با زمین داشتم، حالت تهوع گرفتم. آب دهانم را قورت دادم. پایم را لای آجرها محکم کردم و کمی بالاتر رفتم. به آرامی پایم را روی بالکن گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. انگشت هایم بی حس شده بودند. همان جا کف بالکن دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم.
 همان لحظه، محسن و نیما خودشان را به بالکن رساندند و بالای سرم چمباتمه زدند. محسن پرسید: «حالت خوبه؟»
 سرم را به نشانه تایید تکان دادم. قهقهه زنان گفتم: «کم مونده بود از بالکن سقوط کنم.»
 محسن چشم هایش را گرد کرد. «مگه چی شده بود؟»
 «به نرده ها تکیه دادم و اون ها هم از جا در اومدن.»
 محسن هم خنده اش گرفت. «پاشو. میخوایم راه بیفتیم.»
 از جا پریدم. «ساعت چنده؟»
 نیما گفت: «نمی دونم، ولی به نظر می رسه که داره ظهر میشه.»
 «یعنی ما این همه ساعت خواب بودیم؟»
 «خب، آره. به هر حال کل شب بیدار بودیم.»
 «پس باید سریعتر راه بیفتیم.»
 پله ها را دوتا یکی پایین رفتیم و کیف هایمان را از روی زمین برداشتیم. نیما از جایش تکان نخورد. دوربینش را از داخل کیفش بیرون آورد و آن را روشن کرد. فیلمی را که از داخل کلبه گرفته بود پخش کرد و آن را روی دور تند تنظیم کرد. محسن کنارش ایستاد و من هم برای اینکه آن را بهتر ببینم، پشت سر محسن و نیما ایستادم. نیما دوربین را طوری گرفت که بتوانیم آن را ببینیم.
 در آن فیلم، تصویری از اتاق نشیمن کلبه دیده می شد. دوربین به سمت راست مایل شده بود و شومینه و صندوقچه را نشان می داد. هیچ اثری از نفرین در فیلم نبود؛ نه صدای طوفان، نه گندم و نه هیچ چیز دیگری. به نیما گفتم: «فیلم رو بزن جلو.»
 نیما فیلم را جلو کشید، تا جایی که تصویری از گندم معلوم شد. گندم وحشت زده بود و با چشم های گرد شده به دوربین خیره شده بود. خشکش زده بود. به او حق می دادم. اگر من هم در یک کلبه نفرین شده زندگی می کردم و یک نفر می خواست جاسوسی ام را بکند، همان طور می شدم؛ شاید حتی بدتر. می توانستم احساسش را درک کنم.
 کمی بعد، گندم به طرز غیر قابل پیش بینی ای نزدیک شد و دوربین را زمین انداخت. دوربین در کمتر از یک ثانیه به سمت زمین چوبی سقوط کرد و بعد تصویر خاموش شد.
 محسن همچنان به صفحه دوربین خیره شده بود. «پس گندم دوربین رو انداخته بود.»
 نیما چپ چپ به او نگاه کرد. «معلومه که کار اون بوده! آخه غیر از اون کار کی می تونست باشه؟»
 محسن دندان هایش را به هم فشار داد. به او اعتنا نکردم. گفتم: «حالا که قرار شده رازش رو نگه داریم بهتره فیلم رو هم پاک کنیم.»
 می دانستم که نیما از هیچ کدام از فیلم و عکس هایش راحت نمی گذشت، ولی بلافاصله فیلم را پاک کرد. گفت: «دیگه بیاید بریم.»
 در کلبه را باز کردم و گذاشتم محسن و نیما اول بیرون بروند. خودم هم پشت سرشان در را بستم.
 با اینکه فقط یک شب در آن کلبه بودم، دلم نمی آمد از آنجا دل بکنم. حالا که از راز نهفته در آنجا خبر داشتم، نمی خواستم آنجا را ترک کنم. می خواستم چیزهای بیشتری درباره کلبه، نفرین و گندم بدانم. هنوز سوالات زیادی در ذهنم بود که به پاسخشان نرسیده بودم. هر چقدر هم که چیزهای بیشتری می فهمیدم، حس می کردم که چیزهای دیگری هم هست که می خواستم بدانم.
 به ناچار به راه افتادم و به آسمان نگاه کردم تا با استفاده از جهت خورشید، راه را پیدا کنم. دیگر نه خبری از ابرهای کومولونیمبوس بود، نه درختان انبوه و نه هر چیزی که کارمان را در جهت یابی سخت تر کند. نیما گفت: «یه تیکه ابر هم توی آسمون نیست. دیگه هیچ مانعی سر راهمون نیست. شمال اون طرفه.»
 به افق اشاره کرد. هر سه با هم به سمت شمال به راه افتادیم؛ جایی که پناهگاهی گرم، خانواده ای صمیمی و غذایی داغ انتظارمان را می کشیدند.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.