روی تاریک انزلی : فصل بیستم: چیزهایی که باید می گفتیم

نویسنده: Writer_crow

قبل از غروب از آنجا رفتیم.
 حالم خوب نبود. سردم بود، چشم هایم از گریه قرمز شده بودند، خسته بودم و آنقدر در اصطبل مانده بودم که بوی اسب می دادم. اسب های آنجا مثل سبلان بوی خمیر نان نمی دادند؛ بیشتر بوی جنازه می دادند. بویشان خفه ام می کرد.
 گذشته از همه این ها، خیلی گرسنه بودم؛ آنقدر گرسنه که اگر یک دیگ غذا جلویم می گذاشتند، تمام غذا را می خوردم. کاش وقتی در آن خانه مهمان بودیم، کمی می خوردم. به این فکر کردم که کجا و چه زمانی می توانستم دوباره یک غذای درست و حسابی بخورم.
 یک بار در مستندی دیده بودم که چند نفر را در جنگل رها کرده بودند و باید برای تهیه غذا شکار کنند. آنها مجبور بودند از فرط گرسنگی مثل جانواران وحشی کمین کنند و سنجاب و پرنده شکار کنند. با این حال بعید می دانستم که حتی اگر از گرسنگی بمیرم هم جانور شکار کنم.
 گفتم: «بعید میدونم که بتونیم فعلا غذا پیدا کنیم. اینجا حتی یه درخت میوه هم پیدا نمیشه. اگر هم بشه، جزو یه ملک شخصیه.»
 محسن گفت: «کاش میتونستیم اونجا دلی از عزا در بیاریم. با اینکه یه بشقاب غذا خوردم باز هم گرسنه م.»
 نیما به او توپید. «تو کی گرسنه نیستی؟» صدایش را پایین آورد. ادامه داد: «الان بیشتر کارن گرسنه س که حتی لب به غذا نزده.»
 به یاد وقتی افتادم که جلوی چشم صاحب خانه بلند شدم و آن طور به محسن و نیما توپیدم. سرخ شدم. گفتم: «راستی، متاسفم که...»
 نیازی نبود که حرفم را ادامه بدهم. آنها خودشان می دانستند که چرا متاسفم.
 محسن گفت: «اشکالی نداره.» سرش را پایین انداخت. «میدونی چیه؟ همه ما وقتی که بهمون فشار زیادی وارد میشه، ممکنه کارهایی که نباید ازمون سر بزنه؛ کارهایی که حتی بهشون فکر هم نمی کنیم. چهار سال پیش وقتی من فهمیدم که پدربزرگم توی کما رفته، توی سرمای زمستون کل راه رو تا بیمارستان دویدم و اونقدر جلوی در آی سی یو چمباتمه زدم تا خوابم برد.»
 خوشحال بودم که او من را درک می کرد؛ این کاری بود که نیما قادر به انجامش نبود. محسن کسی بود که با او احساس راحتی می کردم؛ چون می فهمید چه می گویم و چه حسی دارم.
 گفتم: «گاهی حتی خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی برام میفته. به خودم میام و می فهمم که کیلومترها دویدم و از خونه دور شدم. حس می کنم گاهی خودم رو هم نمی شناسم.»
 «همه ما گاهی همچین احساسی می کنیم، ولی اشکالی نداره، چون...»
 نیما جمله اش را کامل کرد: «چون این همیشگی نیست.»
 محسن گفت: «می خواستم بگم چون فقط ما نیستیم که همچین احساسی بهمون دست میده. همه ما گاهی از کنترل خارج میشیم و این هیچ اشکالی نداره.»
 دیگر حرفی نزد، ولی مطمئن بودم که ناگفته هایی هم مانده بودند؛ ناگفته هایی که هر سه مان می دانستیم چیست، مثل رازی که فقط با نگاه بینمان ردوبدل می شد.
 هنوز دلتنگ خانه و خانواده ام بودم، ولی نه به اندازه چند ساعت پیش. من هنوز هم با خانواده ام بودم. محسن و نیما برای من مثل خانواده ای صمیمی بودند که من عضوی از آن بودم. این باعث می شد که دیگر احساس تنهایی نکنم. هر لحظه که با هم به سوی خانه به پیش می رفتیم، به هم نزدیک تر می شدیم و این باعث می شد که بیشتر احساس کنم که ما یک خانواده واقعی و جدانشدنی هستیم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.