روی تاریک انزلی : فصل بیست و ششم: یک نشانه

نویسنده: Writer_crow

کمی بعد از رسیدن از مطب صفار خان، کنار محسن و نیما نشستم. تلاش کردم سر صحبت را باز کنم. گفتم: «خودتون می دونید که ما نمی تونیم زیاد اینجا بمونیم. باید زودتر از اینجا بریم.»
  محسن گفت: «این بار باهات موافقم. به نظرت کی باید به راه بیفتیم؟»
  نیما به جای من جواب داد: «امشب زمان خوبی برای رفتن نیست. امشب حسابی استراحت می کنیم و فردا به محض طلوع آفتاب از اینجا جیم می شیم.»
  سرم را تکان دادم و گفتم: «عالیه.» و امیدوار شدم که بتوانیم بی دردسر به خانه برگردیم.
  پتو را روی سرم کشیدم و به چیزهایی فکر کردم که هرگز انتظار از دست دادنشان را نداشتم؛ حتی برای یک روز.
  به مادرم فکر کردم که انگار فرسنگ ها از من فاصله داشت. حس می کردم که او در نقطه ای دست نیافتنی، ستاره ای دور، انتظارم را می کشید.
  به خواهر کوچکترم، دریا فکر کردم که چشمانش همرنگ دریا بود؛ درست مثل پدرم. رنگ آبی چشمانش، خاص ترین رنگ دنیا بود.
  به پدرم فکر کردم که حتی نمی دانستم کجاست و چه کار می کند.
  به خانه ای فکر کردم گویی همیشه اعضای خانواده را در آغوش امن خود کشیده بود؛ آغوشی که من از آن دور بودم.
  لحظه ای که به خواب رفتم، اشک هایم متوقف شدند. زمان متوقف شد. در خلاء کامل غرق شدم.
  ناگهان دوباره صحنه هایی جلوی چشمم پدیدار شدند. چیزهایی در آن صحنه آشنا بودند؛ مثل کلبه و درخت هایی که آخرین باری که آنها را دیده بودم، کاملا خشک شده بودند. آنجا خانه گندم بود؛ البته قبل از اینکه نفرین شود.
  دو مرد در مزرعه گندم روبرویم ایستاده بودند و داشتند سر موضوعی با هم بحث می کردند. یکی از آنها یک کلاه حصیری روی سرش گذاشته بود و از سر و رویش عرق می ریخت. دیگری داس بزرگی به پشتش بسته بود و گردنبند زمرد درخشانی را در دست گرفته بود. گردنبند را بالا گرفت و به مرد کناری اش نشان داد و بعد فریاد بلند و گوش خراشی سر داد. طرف مقابل قدمی به عقب برداشت. چهره اش وحشت زده به نظر می رسید. دست هایش را بالا برد و لب هایش با ترس تکان خوردند.
  باد در گوشم زمزمه کرد و کلماتی را با خود آورد. «من هیچ چیزی در این باره نمی دونم؛ قسم می خورم.»
  مرد داس به کمر، همچنان که داشت کلماتی را پشت سر هم روی صورت طرف مقابلش تف می کرد، دست هایش را در هوا تکان داد و داسش را بالای سرش برد. احساس کردم که قلبم داشت از جا کنده می‌ شد. نفسم را در سینه حبس کردم. آرزو کردم که زمان متوقف شود. آرزو کردم که همان لحظه بیدار شوم.
  داس با سرعت سرسام آوری پایین آمد، ولی همه چیز طبق انتظارم پیش نرفت. مردی که تا لحظه ای پیش داشت از شدت ترس عرق می ریخت و می لرزید، دسته داس را گرفت و آن را متوقف کرد. چشم هایش را تنگ کرد و در یک لحظه، داس را به جلو هل داد. تنها چیزی که بعد از آن دیدم، این بود که صاحب داس با چشمان گشاد شده به افق خیره شده بود. دستش را به سمت گلویش برد، ولی قبل از آنکه بتواند کاری انجام دهد، به پشت روی زمین افتاد. دست هایش باز بود و چشم هایش به ابرها خیره شده بودند؛ ابرهایی که همواره آسمان را می پوشاندند و آماده باریدن می شدند.

  قبل از طلوع خورشید بیدار شدم. همه چیز سر جایش بود. به پتو چسبیدم و به خوابی که دیده بودم فکر کردم. افکارم مثل تلی از گلوله های کاموا به هم پیچیدند و گره خوردند. به این فکر کردم که شاید خواب هایی که می دیدم و بیهوش شدنم در مغازه تی تی خانم، همه ارتباط مستقیمی با گندم داشتند. شاید همه آنها پیام هایی ناشیانه از طرف گندم بودند؛ پیام هایی که نمی دانست چطور می توان آنها را فرستاد.
  فکر دیگری هم به سرم زد؛ اینکه شاید ردی از گردنبند و نفرین در آن روستا نهفته باشد. مطمئن بودم که کابوس هایم دلیلی داشتند. نفرین چندان دور نبود. باید آن را ریشه کن می کردم. می دانستم که گندم به من اعتماد کرده بود، ولی چرا؟ ایده ای نداشتم.
  در حالی که در افکارم غرق شده بودم، پتو را کنار کشیدم و از جا بلند شدم. با دیدن مادر پرسو که کنار پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود، غافلگیر شدم. مادر پرسو سرش را برگرداند، سرفه ای کرد و گفت: «چقدر زود بیدار شدی!»
  پرسیدم: «ساعت چنده؟»
  مادر پرسو جواب داد: «تقریبا شیش صبح. همیشه اینقدر زود بیدار میشی؟»
  ناخنم را در گوشتم فرو کردم و گفتم: «نه.»
  از پنجره به بیرون نگاه کردم. روی زمین و بام ها برف نشسته بود. مادر پرسو پنجره را تا آخر باز کرد. باد سردی به داخل وزید، ولی من گلایه ای نداشتم. سرم را از پنجره بیرون کردم و نفس عمیقی کشیدم. هوا بوی طراوت و تازگی می داد.
  مادر پرسو، اتاق را ترک کرد و به اتاقی در نزدیکی حمام رفت. کمی بعد، سرفه کنان از اتاق بیرون آمد و پشت میز آشپزخانه نشست. پارچه آبی رنگی که با خود از داخل اتاق آورده بود را برداشت و روی میز پهن کرد. رو به من کرد و گفت: «چرا یه سر به بیرون نمی زنی؟»
  جواب دادم: «هوا خیلی سرده.»
  شانه بالا انداخت و گفت: «پالتوی من رو بپوش. روش هم بارونی خودت رو بپوش. دیشب شستمش؛ هم بارونی تو رو و هم مال دوستات رو.»
  آهی کشیدم. «نه، خیلی ممنون. لباس های خودم رو ترجیح میدم... که البته...» نیازی به کامل کردن جمله ام نبود.
  مادر پرسو مترش را با دقت صاف کرد. «هر طور که خودت دوست داری.»
  روی یکی از صندلی های آشپزخانه نشستم و به بیرون خیره شدم. بیرون از خانه، همه اهالی روستا داشتند برای شروع روزی جدید آماده می شدند. تی‌ تی خانم را دیدم که تخته سیاهی زیر بغلش گرفته بود و احتمالا داشت به سمت مغازه اش می رفت. روی تخته نوشته بود: برنج عنبربو موجود است.
  عماد را دیدم که به دیوار تکیه داده بود و داشت آواز می خواند. گوش هایم را تیز کردم و به دهانش که بخار از آن خارج می شد، خیره شدم.
  «آرزویم است که برگردی
  روی صورتم نشست شبنم
  روشن کن چراغ قلبم را
  تو بیا به خانه قلبم...»
  خودش بود؛ ترانه ای که وقتی با پدرم به ماهیگیری می رفتم، پدرم آن را می خواند. ترانه را زیرلب ادامه دادم و در رویاهایم فرو رفتم. به یک روز گرم در تابستان رفتم؛ روزی که کلاه حصیری پدرم را بر سر گذاشتم و برای اولین بار به تنهایی یک ماهی بزرگ گرفتم.
  صدای چرخ خیاطی مادر پرسو، من را از رویاهایم بیرون کشید. به منظره پشت پنجره نگاه کردم. عماد رفته بود. از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز چرخ خیاطی رفتم. مادر پرسو پشت میز چرخ خیاطی نشسته بود و داشت پارچه را به تکه ای دیگر می دوخت. کنجکاو شدم بدانم که داشت چه می دوخت.
  به یکباره نیما من را از جا پراند. دست هایش را محکم روی شانه هایم فشار داد و به آرامی فریاد زد: «چرا بیدارم نکردی؟»
  ضربان قلبم بالا رفت. پاک فراموش کرده بودم که باید می رفتیم. من و من کردم: «چون... چون...»
  مادر پرسو سرش را برگرداند و پرسید: «خبریه؟»
  نیما تازه فهمید که مادر پرسو آنجاست. «چی... نه!»
  مادر پرسو چیزی نگفت. دهانم را به گوش نیما چسباندم و گفتم: «باید با هم حرف بزنیم. اگه بیرون حرف بزنیم بهتره.»
  نیما لبش را گزید و سرش را تکان داد. بر خلاف میلم، بارانی ام را روی پالتوی مادر پرسو پوشیدم و رو به پیرزن گفتم: «ما میریم بیرون که یه کم هوا بخوریم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.