مفقودی ها : صبحانه

نویسنده: ARMY

 نزدیک های صبحه و من بیدار شدم . ساموئل و ارمیا جلو خوابیدند و من پشت بودم .
در را باز کردم . ایلیا هنوز بیدار بود و داشت نگهبانی می داد .
گفتم : صبح بخیر پسر . }
خمیازه ای کشید و دست تکون داد .
-صبح بخیر ، راشل . }
-بیا ، برو تو ماشین بگیر بخواب . من هستم . }
-نه هنوز هوا تاریکه ؛ یک ساعت دیگه میرم بخوابم . }
- باشه }
-ساموئل رو بیدار کن . بره چند تا ماهی بگیر ، رود خونه نزدیکه . }
-الان بیدارش میکنم }
ساموئل طرف در راننده خوابیده بود . در را باز کردم و آرام تکانش دادم . خیلی آروم طوری که ارمیا بیدار نشه گفتم : ساموئل ، ساموئل بیدار شو . }
کمی تکان خورد ؛ ولی یکدفعه ازجا پرید و با صدایی تقریبا بلند گفت : چی شده ؟ }
ارمیا با صدا ی ساموئل بیدار شد .
گفتم : هیچی . بیا بیرون صبحونه بگیریم . }
ارمیا گفت : بگیریم ؟ }
انگشتم را روی لبانم گذاشتم و گفتم : هییییسسسس. بگیر بخواب تو ؛ ساموئل بلند شو }
ارمیا در طرف خودش رو باز کرد و زیر لب غرغر میکرد که چرا سر و صدا کردیم و اون بیدار شده .
ساموئل گفت : ارمیا ،  خفه . }
ارمیا رویش را از طرف ما برگرداندو به طرف ایلیا رفت . به ساموئل گفتم : ببخشید بیدارت کردم ؛ بیا بیرون از ماشین . }
از ماشین پیاده شد و گفت : خوب صبحونه چی داریم ؟ }
-بهتره که خوراکی ها مون رو زود نخوریم . این دوروبرا رودخونه هست ، بریم ماهی بگیریم . }
-پس روی کمک من حساب نکن . دختر میدونی که از آب بیزارم . }
-اره ، ولی این یه جورایی کار تو عه . }
-نه من نیستم . }
-خواهش میکنم ، به نظر عمیق میاد . }
آهی کشید و گفت : باشه . }
بلاخره  من و ساموئل رفتیم و رودخانه رو پیدا کردیم . همونطور که حدس میزدم ، عمیق بود . به ساموئل نگاه کردم ، رنگش پریده بود . وقتی بچه بود نزدیک بود توی آب غرق بشه ؛ برای همین از آب فراری بود . اما قدرتش زیر آب نفس کشیدن بود و یه جورایی این ضعفش رو پوشش میداد . او میتوانست تا جاهای عمیق بدون هیچ ماسک اکسیژنی برود .
با سر به رودخانه اشاره کردم و گفتم : یک بار برای همیشه . شایدم یک بار کافیه از قدرتت استفاده کنی . }
- واقعا مسخرس ولی میرم . }
لباس هایش را در آورد و رفت جلو ، همینطور نگاهش کردم . انگار نه انگار اون پسر قوی و هیکلی بود که از هیچ چیز نمی ترسید . بعد از پنج دقیقه که دست دست کرد ، رفتم پشتش و به داخل آب هلش دادم . داد کشید . داشتم از خنده منفجر میشدم . خیلی عصبی و در عین حال شوک زده بود ، یک لحظه فکر کردم ، الانه که بیاد منو بزنه   .
به خودش آمد و در کمال تعجب مانند یک غواصی که چندین سال در آب بوده شنا کرد و رفت ته رودخانه . خیلی دیده نمی شد اما وقتی بالا آمد در دو دستش هشت تا ماهی بود .
بیرون آمد و ماهی ها را  توی پلاستیک گذاشت . گفتم : قهری ؟ }
ناگهان دوباره پرید توی آب و شروع به آب پاشیدن به من کرد و با خنده داد زد : آره ، چه جورم . }
- بس کن ، خیس شدم . } و خندیدم .
بیرون آمد و لباس هایش را پوشید . به طرف ماشین ها که داشتیم میرفتیم پرسیدم : خووب ؟ چطور بود ؟ باز هم امتحانش میکنی ؟ }
- اره . از آب خوشم میاد . } دستش را مشت کرد و در هوا به معنای پیروزی تکان داد. قهقه زد و به طرف ماشین ها دوید .
وقتی رسیدیم همه بیدار شده بودند . جسی و گیلدا در حال آتش زدن چند تکه چوب برای ماهی ها بودند . ارمیا روی مخ کاترین بود و داشتند دعوا میکردند .
به طرف یکی از ماشین ها رفتم و می خواستم لباس هایم را عوض کنم که جسی گفت : راشل } برگشتم .
او ادامه داد : ایلیا تو اون ماشین خوابه . }
- باشه ، ممنون . } بهم چشمک زد و به کارش ادامه داد .
لباس هایم را عوض کردم و رفتم ایلیا را بیدار کنم . وقتی بیدار شد ، پیش بقیه رفتیم .
ماهی ها کباب شده بودند و بقیه در حال خوردن بودند . موهای خیسم را حوله پیچیدم و ماهی ام را گرفتم .
ارمیا یکهو خیلی جدی گفت : من ، نمی دونم داریم چی کار میکنیم . }
کاترین با آرامش  گفت : ما خودمون هم نمی دونیم . }
گفتم : فعلا باید به جای امن برسیم تا بعدا درموردش فکر کنیم . }
کاترین گفت : اینقدر راحت ، خانواده هامون رو ول کردیم ؟ }
ایلیا که هنوز توی خواب و بیداری بود گفت : ما با رفتنمون ازشون ،محافظت میکنیم . }
بعد از صبحانه همگی داخل ماشین ها نشستیم و به راهمان ادامه دادیم تا تگزاس .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.