مفقودی ها : خرابه و یاد آوری گذشته

نویسنده: mahsaghezel99

هنوز توی راه تگزاس هستیم .
از جایی که توقف کرده بویم تغریبا 250 کیلومتری دور شده بودیم . ایلیا هنوز خسته بود و اون پشت خواب بود . گیلدا پرسید : کی دوباره نگه میداریم ؟ خسته شدم . }
ساموئل گفت : پیک نیک که نیومدیم ، داریم فرار میکنیم . }
گفتم : واقعا تا کی باید فرار کنیم ؟ کی باید برگردیم ؟ }
ساموئل گفت : احتمالا هیچ وقت . }
گیلدا گفت : یعنی دیگه مامانم و آنالی (خواهر کوچک گیلدا )  رو نبینم ؟ }
گفتم : احتمال داره . }
ساموئل گفت : مگه اینکه ....(مکث کرد ) ....میگن بهترین دفاع حملست پس اگه حمله کنیم ، میتونیم راحت تر زندگی کنیم ؛ میتونیم بدون وجود اون لعنتی راحت زندگی کنیم . }
گفتم : دفاع یا انتقام ؟ } و یکی از ابرو هایم را بالا دادم . او نیم نگاهی به من  کرد و گفت : چه فرقی میکنه ، به هر حال همه ی ما می میریم ، یکی زود تر و یکی دیر تر . اگه روزی بشه که خود اون عوضی رو از نزدیک ببینم و اینقدر قایم موشک بازی در نیاره با همین دست های خودم خفش میکنم . } و دست هایش را برای یک ثانیه از روی فرمون برداشت .
گیلدا گفت : ساموئل .....}
ناگهان ایلیا بیدار شد و با صدای کر کننده ای داد زد : ارمیا ؛ اههههه ولم کن . } مثل اینکه ارمیا توی مغزش لالایی میخونده ((:
همه خندیدیم .
ساموئل گفت : چند ساعت دیگه دوباره برای ناهار توقف میکنیم. }
گیلدا گفت : مثلا چقدر دیگه ؟
-شاید دو یا سه ساعت .}
گیلدا آهی کشید و به صندلی تکیه داد .
من هم رو به پنجره به بیرون نگاه کردم .

دو ساعت و چهل دقیقه گذشت . ساموئل کنار  جاده ماشین رو نگه داشت و قبلش با ارمیا و بقیه بچه ها توی مالیبو هماهنگ کرد .
همگی پیاده میشیم . یک خرابه ی ساختمان دو طبقه بود که نصف آجر هایش ریخته بود و به احتمال زیاد کسی اونجا نبود .
جسیکا به خودش قوسی داد و گفت : خسسسسستههه شدم . }
ایلیا هنوز خواب بود و توی مالیبو هم کاترین خوابیده .
ارمیا گفت : میشه خوراکیا مون رو بخوریم ؟}
ساموئل گفت :چیز دیگه ای نداریم . }
به سمت هیوندا رفت ، ایلیا رو بیدار کرد و کوله ها مون رو آورد . جسیکا هم از مالیبو کوله های خودشون رو آورد . نشستیم ، همین موقع کاترین هم به جمع ما اضافه شد . می خواستیم شروع کنیم که ارمیا همچین آه عمیقی کشید به طوری که  توجه همه رو به خودش جلب کرد .
به ارمیا اصلا نمیاومد که اینقدر جدی غمگین باشه . وقتی فهمید همه داریم نگاهش میکنیم گفت : چیه خوب . اصلا بهش فکر کردین که چی شد ما اینجوری شدیم ؟ . میدونید که اگر اون روز  اونجا نبودیم از این قدرت های مسخره هم خبری نبود ؟ . }
جسی پوز خندی زد و گفت : حد اقل شما یه چیز دارین . من که فقط خاطره شو دارم ، البته به علاوه ی خطر ها . }
گفتم : تا قبل از اینکه فراییم باشه ، عاشق اون روز ، اتفاق هایش و این قدرت ها بودم . اما الان } من هم پوزخندی زدم و ادامه دادم : دیگه هیچی برام مهم نیست . }
کاترین گفت : هنوز دیر نشده ، فقط باید خودمون رو بکشیم تا راحت بشیم . } و لبخند تلخی زد .
ساموئل که تا الان ساکت بود گفت : واقعا چی شد . فقط اون جمله های عجیب  غریب و بعد هم اون نور کور کننده زد توی چشم هام . من راستش فکر نمیکردم واقعی یه . }
ایلیا گفت : منم همین طور . مگه میشه که همچین چیزی واقعی باشه . }
کاترین گفت : ولی واقعی بود . }
ارمیا گفت : اوهوم ..}

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.