مفقودی ها : یادآوری گذشته 3 (ادامه )

نویسنده: ARMY

شب که همه رسیدیم ، دور آتیش دایره ای نشستیم . نور های زرد و نارنجی آتش سایه های وحشتناکی روی صورت هایمان انداخته بود و فضای هول انگیزی بود . 
کاترین گفت : اول کی انجامش میده ؟ }
ارمیا گفت : به نظرم اول ساموئل بره ، اگه نمرد من میرم} ساموئل چشم غره ای به ارمیا رفت و گفت : باشه ، بلاخره یکی باید امتحانش کنه . }
گفتم : کدوم رو می خونی ؟ }
-دید در شب رو می خوام . }
ایلیا گفت : میشه اون رو من بگیرم ؟ آخه تماشای جغد و خفاش ها جذابه . البته اگه قدرت ها واقعی باشه . }
جسیکا گفت : قرعه کشی میکنیم . }
ارمیا گفت : اگه اونجوری بشه که یک نفر قدرت نمی گیره . اگه اون من باشم چییی ؟ }
گیلدا گفت : جوگیر نشو . اصلا معلوم نیس که واقعی باشه }
ارمیا گفت : اگه واقعی بود تو قدرت نگیر }
گیلدا به ارمیا زبون درازی کرد و ارمیا هم خندید .
قرعه کشی کردیم  :  کاترین = بالا رفتن از دیوار   *  ایلیا = دید در شب  * ساموئل = نفس کشیدن زیر آب  * راشل = کنترل اشیا
جسیکا = هیچی  * ارمیا تله پاتی * گیلدا = آتش زدن
بعد از قرعه کشی همه قدرت هاشون رو گفتن .
ساموئل خندید و رو به ایلیا گفت : چه خر شانس . }
ارمیا گفت : گیلدا هم خر شانسه . من آتیش می خواستم . } گیلدا دوباره زبون درازی کرد و ایلیا اخم کرد . جسیکا یک آهی کشید ، گفتم : مهم نیست اصلا شاید واقعی نباشه . } شانه بالا انداخت .
ساموئل گفت : خوب باشه شروع میکنم . }
از جایش بلند شد و کتاب رو از دستم گرفت . جلوی آتش ایستاد و صفحه مربوطه روباز کرد . شروع کرد به خواندن. مفهومی نداشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد . بعد که تموم شد ، ایلیا بلند شد و لباسش رو تکوند تا خاک هاش رد بشه و بعد گفت : مثل اینکه واقعی نبود . } همه بلند شدیم که بریم .
ارمیا داد زد : واستین . } همه برگشتیم سمتش گفت : بزارین من هم امتحان کنم .
کتاب رو گرفت و خودش رو تا حد امکان نزدیک آتش شد . این بار با صدای بلند جمله ی تله پاتی رو خوند . نور زیادی در چشم همه ی ما زد و اگر جلوی چشم هایمان را نگرفته بودیم به گفته ی ایلیا 76.3 درصد احتمال کور شدنمون وجود داشت .
بعد از چند ثانیه که مثل سال ها گذشت چشم هایمان را باز کردیم و ارمیا رو روی زمین دیدیم . به طرفش دویدیم و تکانش دادیم تا چشم هایش را باز کند . نشست و سرش رو گرفت . بعد به دستانش نگاه کرد . ایلیا یک هو گفت : چی ؟ واقعا ؟ }
و بعد ارمیا سر تکون داد . ایلیا گفت : داره کار میکنه . }
ارمیا توی سر همه مون یک جمله ای رو تکرار کرد و گفت : حالا من قدرت دارم . } و نیشخند بزرگی به هر کدوممون زد .
بعد از چند دقیقه جسی گفت : پس چرا روی سامئل کار نکرد ؟ }
ایلیا مثل آدم های متفکر گفت : فقط بهش ایمان داشته باش ، تا حد امکان برو جلوی آتیش و بلند بخون . }
ساموئل همین کار رو کرد . بعد از اون نور کور کننده که دوباره اومد ، می خواستیم قدرت اونو امتحان کنیم ولی زیر بار نرفت . و اون شب همگی صاحب این قدرت ها شدیم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.