پراکندهها : نشخوارهای فکریِ ناتمام!
0
3
1
3
صدای موجهای خروشان دریا، تنها چیزی بود که از دنیای خواب بیرونم کشید. به سختی توانستم پلکهای سرد و سنگینم را از هم باز کنم و به کف سفید رنگ دریا بدوزم. آبی که تا ساحل کشیدهشده بود، نیمی از بدنم را به سیطره گرفته بود. دستهایم بیحس و کرخت شده بودند و سرم داغ داغ بود؛ انگار کورهای هزارساله بودم که در ساحلی تنها رهایش کرده بودند.
چندین بار زمین خوردم تا توانستم بلند شوم. دستهایم را دور خودم گره کردم و به سرخی خورشید غروب چشم دوختم. او هنوز نیامده بود؟
به اطرافم چشم دوختم. تا فاصلهای که دیده میشد، همه دریا بود و ساحل. لبخند زدم و از فکر اینکه هنوز کسی پیدایم نکردهاست، قلبم گرمتر شد.
نسیمی خنک، انتهای غروب راهش را به ساحل باز کرده بود. بهخودم لرزیدم و به لباسهای یکدست سفید و بیروح تنم خیره شدم. رگههای وسیع قرمز رنگی که روی آستینم را پوشانده بودند، باعث شد فریاد بکشم.
- اون اینجاست! اون دوباره برگشته!
دستهایم از ترس میلرزیدند و از زخم باز روی ساعدم خون میچکید. میتوانستم پمپاژ عظیم خون به رگهای مغزم را به وضوح احساس کنم. او اینجا بود و من هنوز مارتا را پیدا نکرده بودم.
به سمت صخرههای سنگی ساحل دویدم و مارتا را صدا زدم. نمیتوانست جای دوری رفتهباشد. باید عجله میکردم، باید فریاد میکشیدم تا پیدایش کنم...
- داستان ادامه نیافتهاست...