پراکنده‌ها

نویسنده: nobody

برایم مهم نبود چگونه قدم بر می‌دارم. مغزم خسته بود و پاهایم توان تحمل این بدن، با چنین افکار سنگینی را نداشتند. نمی‌دانستم به کجا قرار است بروم و چه‌کاری باید بکنم، گویی در لحظه‌ای کوتاه همه زندگی جلوی چشمانم رنگ باخته بود.
باد سرد پاییز، برگه آزمایش را در دستان خیس از عرقم به رقص در آورده بود. تلو تلو می‌خوردم و صدای شق و شق برگه در هوا، مانند زمان‌سنجی معکوس در سرم تکرار می‌شد. چرا من؟ چرا الان؟
.
.
.
- داستان نیمه‌کاره رها شد...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.