برایم مهم نبود چگونه قدم بر میدارم. مغزم خسته بود و پاهایم توان تحمل این بدن، با چنین افکار سنگینی را نداشتند. نمیدانستم به کجا قرار است بروم و چهکاری باید بکنم، گویی در لحظهای کوتاه همه زندگی جلوی چشمانم رنگ باخته بود.
باد سرد پاییز، برگه آزمایش را در دستان خیس از عرقم به رقص در آورده بود. تلو تلو میخوردم و صدای شق و شق برگه در هوا، مانند زمانسنجی معکوس در سرم تکرار میشد. چرا من؟ چرا الان؟