رمان روانی نابغه : مقدمه و پیشگفتار :

نویسنده: مهشید_دوستی

گور بابای غم و غصه و اندوه جهان، می خندم!

 بی خیالِ من و این مَردُم و هِی زخم زبان، می خندم!

 مُرده در پیچ و خمِ عهدِ جوانی منم و گوری نیست

 ای که نفرین به من و ثانیه و روز و زمان، می خندم!

 با دیوانه گی ام خوشم و شکوه و راز و غزلی هم گَر هست 

 بهتر آن است که بماند به دلم باز نهان، می خندم!

 داد از این روزگار و سرنوشتی تلخی که مرا گناهکار کرد

 که شرف دارد به این زندگانی پر از ستم و آزردگی

 طالع سرنوشت من از روز اول مَثَلِ نابودی و آتش بود... 

 این مرا بس که شده ام دیوانه ای بی نام و نشان؛می خندم !


***

پیشگفتار:

هر ماجرایی آغازی داره، ولی پایان؟ مطمعنا اونم داره!



روانی بودن و عالم دیوونگی به نظرتون پایانی داره؟ آغازش چطوریه؟ 



تا حالا با یه روانی تمام عیار روبه رو شدید و سعی کردید درمونش کنین؟



کسی که می شه گفت چند فقره قتل هم توی پرونده اش داره؟


بدنام ترین بیمار روانی جهان؟


کسی که شدت بد آوازه گیش تو کل جهان پیچیده؟



کسی که عاشق تیمارستانشه و لقب پادشاه بیمار های روانی رو هم یدک می کشه.


کسی که یه نابغه ی فوق العاده باهوش هم هست ولی ترجیح می ده اینو نشون نده؟ 

کسی که دنیا به قول معروف به هیچ ورِش نیست و توی دنیای دیوونگی خودش خوشه و زندگی می کنه. 

اسمش آیتیکن آیرو و لقبش پادشاه روانی های جهان عه، بیمار شماره ی 142، بد آوازه ترین بیمار جهان که تا حالا 5 تا از بهترین روان پزشکای دنیا هم نتونستن درمونش کنن! 


دو تاشون هم از دستش فعلا بستری ان تو کما.



اما این بار...



در داستانی جدید...در آغازی جدید تر


سرنوشت برای او چیز دیگری رقم زده است!



شاید شانس شاید هم فاجعه!



این بستگی به او داره...



داستانی که شروعی دارد که هیچ گاه نمی خواهید به پایان برسه.



اما همونطور که گفتم...


هر داستانی پایانی داره... 

 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.