رمان روانی نابغه : فصل اول: شانس فاجعه انگیز

نویسنده: مهشید_دوستی

نگاهی به در می ندازه، نیشش رو تا بنا گوش باز می کنه.انگار امروز روز شانسش بود. یه دفعه از بیرون صدای همهمه روی مخش می ره .یعنی چه خبر شده؟ نمی فهمید.

 از توی بلندگو تیمارستان صدای رئیس رو می شنوه که داره عربده می زنه همه بیان بیرون و توی سالن جمع بشن.



کف دستاش رو بهم می کوبه، و عین دارکوب سرش رو می کوبه تو دیوار از ذوق، فکر می کرد رعیس به خاطر خرابکاری دفعه پیشش حالا حالا ها تو انفرادی نگه ش داره.

 یعنی چه اتفاقی افتاده؟ مهم نبود، همین که از انفرادی می رفت بیرون و در ها باز می شدن خودش نهایت شانسش بود.



خدا می دونست چقدر از تنها زندونی شدن و انفرادی متنفر بود .

در برقی با صدای تیک باز می شه.



عین کسایی که 50 سال از حبس شون گذشته می پره بیرون و فریاد می کشه : آزادی!هوووووراا



و بعدش هم با اون پوتین های تابه تاش و شلواری که برعکس پوشیده بود عشوه کنان به سمت سالن می ره.



کارکنان و نگهبان های تیمارستان چپ چپ بهش نگاه می کنن، هرچند دیگه به این کارهاش عادت کرده بودن .

 با دست راستش می زنه روی شونه یکی از نگهبان های لباس ارتشی و می گه:
 _ داداش امروز چه خبر شده؟ زن رعیس زایده؟ می خوان بهمون شیرینی بچه شون رو بدن؟ 

 نگهبان بدون اینکه محلش بده با اخم پررنگی، جای خاکی شده ی دست اونو از رو یونیفرمش می تکونه و دوباره به جلو خیره می شه.

 _ باشه محلم نده من که می دونم چرا جواب نمی دی الکسی. اینو می گه و بلند می زنه زیرخنده.



(توی دستشویی نگهبان ها موقع دستشویی الکس (همون نگهبانه) دوربین کار گذاشته بود و فیلمش رو توی تیمارستان پخش کرده بود!)



بعد از یه دل سیر خندیدن دستاش رو می زاره پشت سرش و سوت زنان راهش رو می کشه و قاطی بقیه می شه. 

همونطور که با بقیه بیمار های روانی به سمت سالن بزرگ می رفت ، صدایی شبیه به شیهه اسب می شنوه و سریع سرش رو برمی گردونه، درست حدس زده بود، دوستش مارتین بود.با دو به سمتش می ره.



لبخندش گشاد می شه، فریاد می زنه:



_ هی مارتین! و بعد محکم پس گردنی ای بهش می زنه که صداش تو راهرو می پیچه.

 مارتین سرش رو می گیره و به کسی که بهش پس گردنی زده بود نگاه می کنه، هرچند می تونست بدون نگاه کردن هم تشخیص بده که اون کیه، چون فقط اون بود که چنین دستای سنگینی داشت .

_ آخ، آخ ، آخ ، گردنم شکست، خدا نگم چیکارت کنه، آخ مامان.مگه تو تو انفرادی نبودی؟ چطوری اومدی بیرون؟



نیشش باز می شه و میگه: 
_ نه داداش من، امروز آفتاب از کدوم طرف زده، رعیس دلش به رحم اومده و در سلول منو هم باز کرد. از دیدنم خوشحال شدی نه؟ 

مارتین محکم بغلش می کنه و زیر لب با خنده میگه: کی آخه دلش برا تو تنگ میشه گوساله!



با حالت چندش دستای مارتین رو از دور خودش باز می کنه و میگه :



صدبار بهت نگفتم منو بغل نکن مارتین؟، و بعد نشگونی از دستش می گیره و هار هار می زنه زیر خنده، چون نشگون هاش رو طوری می گرفت که یا پوست طرف خون بیاد یا خون مرده شه و بعدش سریع شروع به دویدن کرد. 

اون بدو و مارتین بدو، می دونست اگه مارتین دستش بهش برسه کارش تمومه.



با رسیدن به در ورودی سالن یهو با سر به شکم رعیس می خوره و رو به عقب پرت می شه روی مارتین بدبخت.



_آخ سرم، این دیگه چه گاوی بود سبز ش...



با دیدن رعیس حرفش رو قورت داد. مارتین زیر گوشش گفت:



اشهدت خوندست بدبخت، انتقام اون نشگونم گرفته شد. 

رعیس با اخم وحشتناکی که داشت و چشمای قرمز شده درست عین یه گاو وحشی آماده حمله به اون خیره شده بود و معلوم بود که میخواد خرخه ش رو بجوه.



انتظار داشت با یه حبس انفرادی 5 ماهه روبه رو بشه ولی در کمال تعجب رعیس خشمش رو فرو برد و روبه نگهبان ها اشاره کرد که دستاش رو ببندن.



ها؟ یعنی چی؟ چی شد؟ این رعیس امروز یه چیزیش شده ها. 

نگهبان به زور دستاش رو از جلو با دستبند می بنده و شوتش می کنه تو سالن.



غر می زننه :



هی رعیس چرا فقط دستای منو بستی؟ چرا فقط من؟ رعیس!



رعیس که معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل می کنه تا نزنه دک و صورت اونو بیاره پایین ، بدون اینکه حرفی بزنه به بالای سِن می ره.



همونطور که داشت عربده زنان غر می زد و مخ رعیس رو می خورد،مارتین آستینش رو می کشه و رو یه صندلی می نشوندش و



میگه: 

- بسته کم حرف بزن اوسکول، همین که از انفرادی آوردتت بیرون برو خدارو شکر کن.
 - چی؟! نمی بینی دستای من رو بست؟ هوی نگهبان چلغوز؟ کوشی، بیا دستای من رو باز کن.
 مارتین با هول در دهنش رو می گیره و میگه: 
 - هیش ، الان بدبختمون می کنی، رعیس داره از تو گوشاش دود بلند می شه ، زیادی حرف بزنی می ده دهن و پاهات رو هم ببندن.

 رعیس پشت میکروفن می ره و همه ی جمعیت رو می خوابونه:



لطفا همگی ساکت باشید، موضوعی هست که باید به اطلاع همه شماها برسونم، که خیلی هم مهمه و جای هیچ اعتراضی نداره.



امروز ما مهمانانی از دانشگاه معروف و پرآوازه ی اِستَن فورد (STANFORD) داریم که واقعا مایه ی افتخار و خوشحالی ماست و امیدوارم با رعایت سکوت به این میهمانان احترام بگذارید.

 مارتین زیر لب با تعجب می گه:



چی ؟ استن فورد؟ از دانشگاه پزشکی به اون معروفی و مشهوری کیا میان اینجا؟ براشون افت شخصیت نداره؟ برای چی اومدن؟



چشم های آتیکن تو کثری از ثانیه چهارتا می شه، می تونست حدس هایی از این که چرا رعیس امروز اینطوری رفتار می کرد و حضور این مهمان های ناگهانی بزنه اون هم از دانشگاه استن فورد.

اومد حرفی بزنه که رعیس ادامه ی حرفش رو توی میکروفون ادامه داد:
 از اون ها دعوت می کنم تا تشریف بیارند داخل. بفرمایید لطفا.
و بعدش هم شروع به دست زدن می کنه که به تبعیت از اون همه شروع به دست زدن می کنن، همه به جز او البته!

 با آرنج محکم می کوبونه توی پهلوی مارتین و می گه: هی خل و چل، برای چی دست می زنی؟ 
 مارتین پهلوش رو می ماله و با صورت جمع شده میگه:
 مگه خودت نمی دونی! هرکسی آرزوشه یه بار بتونه دکتر های متخصص این دانشگاه رو ملاقات کنه، الان ببین چه قدر ما خوشبختیم که پاشدن از اون سر آمریکا اومدن اینجا!به زودی تیمارستان ما معروف میشه! 
شونه ای بالا می ندازه و میگه:

هه، خوشبخت؟ به نظرم قراره بدبخت بشیم ، یکم به اون مخ پوکت فشار بیار! به نظرت چرا افرادی به این مشهوری و معروفی باید این همه راه بیان دیدن ادمایی مثل ما؟

اون ها رو فقط توی تلیوزیون و نشست های علمی با پروفسور ها و دانشمند میشه دید! پس حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست! حس ششم می گه اتفاق خوبی در پیش نیست!

 در باز میشه و نزدیک 300 تا 400 تا آدم با روپوش سفید دکتری مانند وارد می شن، دهن همه با دیدن اون ها باز می مونه.

همشون عین این پرنس های اشراف زاده می موندن، با ابهت، لباس های اتو کشیده شده گرون قیمیت، کفش های برق انداخته مارک دار ، و موهای یکسدت و مرتب شده.

تیپ و ظاهرشون اصلا به این تیمارستان نمی خورد ، عین فرشته هایی می موندن که توی خرابه ظهور کردن. 

همه با حیرت به اون ها خیره شده بودن و بی اختیار دست می زدن، البته همه به جز اون.

همونطور که نشسته بود پاش رو کج می ذاره جلوی راه یکی از اون روانپزشک ها، و یهو پای یکی از اون ها می گیره به پاش و محکم نقش زمین می شه.

هارهار می زنه زیر خنده، مارتین با ترس و مبهوت به اون روانپزشکی که نقش زمین شده بود نگاه می کنه.همه ی روانپزشک هایی که اطرافش بودن با افتادنش هین بلندی کشیدنو سعی کردن کمکش کنن بلند شه.

 اون روانپزشکه که از روی کارت روی سینش معلوم بود اسمش مایکل عه دست بقیه رو پس می زنه و سریع بلند می شه ،لباسش رو می تکونه و نگاهی هم به کسی که بهش مل پایی زده بود می ندازه.

او هم دو تا دستاش رو زیر پلک هاش می ذاره و پلک هاش رو می کشه پایین و زبونش رو براش درمیاره . 
 مایکل بدون هیچ واکنشی نگاهش رو از او می گیره و راهش رو ادامه می ده. هرکسی بود مطمعنن عصبانی می شد ولی اون بشر؟

حسابی خورد توی ذوقش! از اینکه نتونسته بود اعصاب یکیشون رو خورد کنه عصبانی بود.

مارتین هنوز هم توی شک بود. 

دستی جلوی صورت مارتین تکون می ده و میگه:
 - هی مارت، کجایی؟ چرا خشکت زده؟حال کردی چه حرکت خفنی روش رفتم؟ 
مارتین با لکنت می گه:
 - هیچ..هیچ می دونی اون کی بود یالغوز؟ 
- چه خری بود؟ حالا نه که خیلی هم برام مهمه، پسره عین مجسمه می موند، انگار نه انگار با مغز اومده رو زمین. حتی اخم هم نکرد.
 - اون..اون ... مایکل دونوان بود دیوونه! هیچ می دونی اون کیه؟
 شونه ش رو با بی خیالی بالا می ندازه:
 - نوچ
 - اون آخرین بچه ی وزیر بهداشت، کاتلین سیبیلیوس عه احمق! می دونی مدرک لیسانسش رو رعیس جمهور براش قاب کرده بود؟هیچ می دونی چقدر معروفه؟ هیچ می دونی تو چه مسابقه های جهانی ای رتبه

آورده؟ 
- خب که چی؟ همچین گفتی ، گفتم کی هست حالا. همچین تحفه ای هم نیست. 

مارتین اومد جوابش رو بده که صدای میکروفون توجهشون رو جلب کرد.

رعیس که از عصبانیت و خجالت سرخ شده بود و صداش می لرزید رو به جمع گفت:
 - مطمعنم بیشتر شماها نمی دانید که دلیل اومدن این میهمانان عزیز ما به این جا چیه. وزیر بهداشت گرانقدر ما امسال برنامه ای اندیشیده برای درمان رایگان تمام بیماران روانی این تیمارستان.

طبق این بیانیه که شخصا خودشون پشت تلفن همین چند دقیقه پیش به من اعلام کردن، قرار شده که اختیار شما ها را به دارنده ی صاحب شماره کارتتون برای 9 ماه تحویل بدهم.

قبل از اومدن این عزیزان به اینجا در دانشگاه بزرگی که همه تون مطمعنا اسمش رو تو عمرتون شنیدید، قرعه کشی ای شد و به هریک از این دانشجویان دکترای روانپزشکی، شماره ی یک کدوم از شما برای پروسه ی درمانی 9 ماهه داده شد.

 دندون قریچه ای می کنه و با عصبانیت رو به مارتین می گه:
 - نگفتم؟ حس ششم می گفت قراره یه مصیبت سرمون بیاد که رعیس گذاشت از سلول بیام بیرون، من عمرا با این شپش ها جایی...
 قبل از اینکه جملش رو کامل کنه رعیس با عصبانیت اشاره کرد به نگهبان ها که بیاند و دهنش رو ببندن.

او که متوجه این دستور رعیس شد، سریع قبل از اینکه دست نگهبان ها بهش بخوره ، پا به فرار کردن توی سالن گذاشت، دو پا داشت دو تا هم از مارتین قرض کرده بود و می دوید و عربده می کشید:
 - کمک، یکی به دادم برسه، رعیس ، رعیس، دارم برات، رعیس خیلی نامردی

 صحنه ی دیدنی ای شده بود، 6 تا نگهبان گنده و عضلانی که دنبال یه پسر لاغر 18 ساله کرده بودن و نمی تونستن بگیرندش، چشمای روانپزشک های نشسته روی صندلی های بالای سن هم از تعجب چهارتا شده بود.

بیمار های حاضر توی سالن هم تشویقش می کردن به فرار و هو می کشیدن براش. 

رعیس توی میکروفون داد زد: 
- یکی اینو بگیردتش! هی تو، کافیه، اینقدر ندو!با تو ام ها!

 او همونطور که داشت از دست نگهبان ها فرار می کرد و جاخالی می داد سرش رو بالا انداخت و گفت: 
- اول به این پخمه ها بگو دست از سر من بردارن، همین سه روز پیش این سرباز لعنتی دهن من رو بسته بود، نمی ذارم دوباره دستش بهم برسه!کور خوندین بتونین منو بگیرین.
 بعد هم خنده کنان سرعت دویدنش رو دورتادور سالن بیشتر کرد. 

رعیس محکم می زنه توی پیشونیش، و میگه :
 - کافیه، نیازی نیست دهنش رو ببندین، فقط دیگه دنبالش ندوین! 
با این حرف رعیس سرباز هایی که عین ملخ اون رو دنبال می کردن ایستادن، عقب گرد کردن و از سالن خارج شدند. 

با لبخند گشاد شده میگه:
- مچکرم رعیس .
بعد هم ابرو بالا اندازان و بشکن زنان رو به رعیس به صندلیش برگشت و با نیش گشاد شدش به مارتین حیرت زده چشمک زد.

مطمعنن خودش هم می دونست که از داخل سالن فیلم برداری زنده داره می شه و برای همین رعیس اینقدر عصبیه. اما برای او این چیز ها مهم نبود، تنها چیزی که براش مهم بود این بود که دست اون سربازای خشن و وحشی بهش نرسه.

 رعیس که قشنگ معلوم بود می خواد از دست کارهاش سکته کنه، با صدایی که می لرزید از عصبانیت ادامه داد: 
- کجا بودیم؟ آه، بله، همونطور که همتون می دونید این تیمارستان و آسایشگاه روانی 400 اتاق و 400 تا بیمار داره، در اینجا هم همونطور که مشاهده می کنید 400 تا از بهترین دانشجوهای مقطع دکترا از دانش گاه معروف استن فورد هستند برای درمان شما که واقعا مایه ی خوشبختی و شانس شما محسوب می شه.

 نفسی تازه می کنه و ادامه می ده: 
- هر یک از شما به مدت 9 ماه ( مترادف با یک سال تحصیلی) با روانپزشک مربوطه تون که به صورت شانس شماره ی کارت شما رو داره از اینجا می رید .

امیدواریم که این عزیزان بتونن تحقیقاتشون رو کامل کنند و به علم روان پزشکی و روان شناسی جامعه ای نو بپوشانند.

شما هم ملزم به همکاری با این عزیزان هستید، اون هایی که توی این مدت درمان می شند دیگه به تیمارستان برنمی گردند و دولت بهشان به صورت رایگان خانه و شغل می دهد اما اون هایی که با وجود چنین دکترای عالی مرتبه ای باز هم درمان نشدند، برای همیشه توی تیمارستان می مونن و اجازه ی خروج حتی برای 1 دقیقه از تیمارستان را هم نخواهند داشت.

 با حرص زیر لب زمزمه می کنه:
 - من یکی رو خط بزن رعیس خان، من حاضرم اینجا بپوسم ولی با اون منگل های سفید پوش که انگار اومدن سر قبر ننه شون، جایی نرم...
 زنجیر دستبندش رو درست عین سگ با حرص گاز می گیره . 

رعیس ادامه می ده:
 - توی قرعه کشی داخل دانشگاه شماره ی تیمارستانی همه ی شما برده شده ، از سطحی ترین بیمار تا....نیم نگاهی به او می ندازه و با چشم غره ادامه می ده:
 بدترین بیمار این تیمارستان! هیچ اعتراضی وارد نیست و حتی شده با زور و خشونت شما رو راهی می کنیم پس اگه می خواید طعم سوزن های تیمارستان رو توی گردن تون احساس نکنید و بعدش هم برای همیشه توی این تیمارستان بپوسید، به نفعتونه همکاری کنید و از این لطف وزیر نهایت استفاده رو ببرید.شاید این آخرین شانس برای شمای داخل این تیمارستان باشه! 

اعصابش حسابی خورد بود، دلش می خواست یه جایی رو گاز بگیره، و اون چه جایی بهتر از دست رعیس!

رعیس بعد از تموم کردن جملش برمی گرده به سمت دانشجوهایی که با نظم و مرتب ایستاده بودند و با لبخندی که هرگز ازش کسی ندیده بود می گه:
 - لطفا به ترتیب از شماره1 ای که دستتون هست روی این سکو بیاید تا بیمار شما بهتون معرفی بشه.

با اخم رو به مارتین می گه:

- مارتی، تو شماره 89 بودی؟ تو که نمی خوای باهاشون بری؟! 
مارتین سرش رو تکون می ده و می گه: 
- چرا که نه، هیچ می دونی چقدر دوست داشتم با یکی از اون ها روبه رو بشم! حالا الان به اومدن به صورت رایگان بهمون رسیدگی نکن و بعد از بهبودی هم اینقدر شرایط خوب در اختیارمون قرار بدن نرم؟ درسته دیوونه م و همه میگن توهم دارم ولی عقلم هنوز اونقدر کار می کنه که بگه نباید این فرصتو از دست بدم.

- تازه شم، به فرض هم نخوام برم، مگه می تونم؟ مگه نشنیدی رعیس چی گفت؟ 

با شنیدن این حرف محکم زد پس گردن مارتین و گفت: 
- دآخه خنگ خدا، چشماتو باز کن، به نظرت اونا برای چی اومدن عین این خیر ها مارو درمون کنن؟قیافه هاشون رو نگاه! قشنگ معلومه خودشون هم از این که مجبورند یه بیمار روانی رو 9 ماه تحمل کنن راضی نیستن! پس حتما یه چیزی مجبورشون کرده که این ها پا روی شهرت شون گذاشتند و اومدن به این جای دور افتاده تا ما رو درمون کنن!

کی تو این دنیا برای کسی کار رایگان و از روی لطف انجام می ده؟ که این اشراف زاده های زیر پر قو بزرگ شده انجام بدن؟

مطمعنن به خاطر دلسوزی شون نبوده! این یه طرح هم نیست، چون توی هیچ طرحی همه ی دانشگاه شرکت نمی ننن، مگر این که مجبور باشن، فهمیدی کله پوک؟

اون جا هم قرار نیست بهت خوش بگذره، به شرطی همین خونه و شغل به صورت رایگان هم یکی از ترفند هاشونه! 

مارتین گردنش رو می ماله و می گه: 
- باشه روانی چرا می زنی حالا، وایسا ببینیم آخرش کی برنده میشه، تو یا اون روانپزشکا، فکر کنم اگه مقاومت کنی دوباره از اون سوزن ها بزنن تو شاهرگت و به زور ببرندت.
 نشگون ریزی با حرص از پای مارتین می گیره که باعث میشه اشک توی چشماش جمع بشه و دهنش رو ببنده، چون درست دست گذاشته بود رو نقطه ضعفش! 

رعیس تک به تک دانشجو ها رو به ترتیب اعداد روی سکو می آورد و شماره ی روی کارتشون رو می خوند، بعد هم نگهبان ها بیمار اون شماره رو به بیرون می برد تا آمادش کنند برای رفتن. 

- اگه منو ببرن قسم می خورم پدرشون رو در بیارم، چرا من نمی تونم برا خودم تصمیم بگیرم و مجبورم 9 ماه رو با یکی از این شامپانزه ها زندگی کنم؟ 
تف می کنه روی زمین کنارش درست همونجایی که به اون روانپزشک منگل ( از نظر خودش) مل پایی زده بود. 
مارتین پچ پچ کنان می زنه با آرنج به شونه او و می گه:
 - داداش ، می دونم از سوزن می ترسی ، حق هم داری اونا خیلی درد دارن و بزرگن، پس الکی مقاومت نکن، حالا مگه اونجا بهت بد می گذره؟برای یه تنوع بد نیست

9 ماه تو خونه ی اشراف زاده مانند اون ها زندگی کردن مگه بده؟ بهترین دکتر های آمریکا متحصل این دانشگاه بودن، الان هم اومدن تا رایگان مارو درمون کنن، حالا به هر قصد و هدفی که می خواد باشه!

 با نگاه برزخی ای که آیتیکن بهش می ندازه دهنش رو می بنده و خفه خون می گیره، کسی حق نداشت نقطه ضعف های اون رو بدونه چه برسه به اینکه جلوش بازگو کنه و مطمعنن اگه دست هاش باز بود مارتین رو خفه می کرد!

 رعیس همینطور اسم ها و شماره ها رو می گفت و بیمار هایداخل سالن که به شدت از اون سوزن ها می ترسیدن به زور یا به انتخاب خودشون توسط نگهبان ها بیرون برده می شدند.

نکته ی جالبش اینجا بود که از بین این همه فقط به اون دستبند زده بودند، انگار می دونستن قراره چه اتفاقی پیش بیاد.
اگه فقط یکنفر آرزوش بود که تا ابد توی تیمارستان بمونه تنها می شد به اون اشاره کرد.

انگشت توهین انگیزش رو می گیره رو به همه اونایی که روی سِن ایستاده بودند ، کلاهش رو می کشه روی صورتش، پاش رو هم می ندازه رو صندلی جلوییش و سعی می کنه بخوابه بدون این که به حرف های رعیس و تشویق های اون خل و چل ها گوش کنه.

 کل دیشب داشت روی باز کردن قفل انفرادی کار می کرد اما چون رعیس سیستم های امنیتی رو تقویت کرده بود نتونست بازش کنه و حسابی خسته بود.

تازه چشماش گرم شده بود که یه نفر عین کش تمبون دستش رو کشید، چشماش رو با تعجب باز کرد، خوب که به خودش اومد دید سالن تقریبا نصف از جمعیت شده و یکی از همون نگهبان عضله ای ها که انداخته بود دنبالش دستش رو داره می کشه می بره سمت سِن. 
 داد بلندی می کشه و سعی می کنه دستش رو از تو مشت بزرگ اون نگهبان دربیاره که باعث میشه همه روانشناسای روی سن با تعجب برگردند به سمتش . 

- من نمی خوام برم، ولم کن کروکودیل نکبت. هوی با تو اما، رعیس، با تو ام، نکنه منم می خوای با اینا بفرستی؟رعیس منو ببین، قول می دم پسر خوبی بشم، فقط بیا و از جون من بگذر و منو با این پخمه ها نفرست.رع... 

رعیس نگاه غمگین و دودلی به او انداخت و نگاهی هم به همون روانشانسه که یکساعت پیش بهش یه مل پایی جانانه زده بود.

همین نگاه کافی بود تا او تمام ماجرارو بگیره.
 با تعجب و بهت گفت:
 - نک..نه....نکنه...اون! 
کسی که روی سِن ایستاده بود درست همونی که بهش مل پایی زده بود، بود!

زنگ خطر توی سرش به صدا در میاد و با تموم قدرتی که توی خودشش سراغ داشت، دستش رو از توی چنگال نگهبان بیرون می کشه و فریاد می زنه:
 - رعیس! نگو که اون ر..روان..شناس ..م.. منه! رعیس ! من به این مجسمه دو هزاری افتادم؟ نهههه 

کل جمعیت به یکباره ساکت و مات و مبهوت شدن، همه با تعجب نگاه می کردن و نفس هاشون تو سینه حبس شده بود.

هیچ کس باورش نمی شد بدآوازه ترین بیمار روانی جهان به پست پرآوازه ترین و مشهور ترین روانپزشک آمریکا بخوره!

یه نگاه با تعجب و حیرت به اون پسره می کنه و یه نگاه هم به رعیس که انگار خودش هم از تعجب چشماش باد کرده بود! 

وقتی جوابی نمی شنوه عین ملخ می پره روی سِن و برگه ی شماره رو از دست اون روانپزشکه می کشه و با بهت نگاهش می کنه! 
- نه... این امکان نداره...این دقیقا شماره منه، 142
 فریاد می زنه: 
- رعیس خواهش می کنم من رو تا ابد تو انفرادی نگه دار ولی با این بَشَر نفرست ، خواهش می کنم! آخه از بین 400 تا از این دستمال کاغذی ها، چرا من باید به این مجسمه ی یالغوز بخورم؟ یا اصلا چرا اسم من توی این لیسته رعیس؟

 رعیس به خودش میاد و می غره: 
- ساکت ! من حرف هام رو زدم، اگه مقاومت یا اعتراض کنی با زور ازت پذیرایی می کنیم، این یه پروسه صادر شده از وزارت خونه ست، هیچ استثنایی هم در کار نیست! نگهبان! ببرش و کارهای لازم رو انجام بده.تازه تو ،پسره ی چشم سفید، نباید این رو فراموش کنی که کسی توی این دنیا به تو اهمیت نمی ده،نه پدر و مادری داری نه فامیل! اون هم با اون تحصیلات ناچیز و بیماری های جنون انگیزت! این تنها راهیه که برات باقی مونده وگرنه بعدش تا آخر عمر توی همین تیمارستان می پوسی و ازت به عنوان یه روانی مریض یاد می کنن!

 نگهبان بعد از حرف رعیس دستش رو می کشه که او تو یه حرکت ناگهانی گردن نگهبان رو گاز می گیره و پابه فرار می زاره، اگه می تونست از دست نگهبان ها راهش رو به حیاط پشتی پیدا کنه می تونست توی تونل مخفی ای که فقط خودش ازش خبر داشت قایم بشه.
 عمرا بتونه این مجسمه رو که با صد من عسل هم نمیشه خوردش رو نه ماه تموم تحمل کنه!

اما تو کسری از ثانیه پیشنهاد بهتری به ذهنش خطور می کنه و سریع راهش رو به سمت روانپزشکه تغییر می ده.
 با یه حرکت خیلی تند وتیز می پره پشت سر روانپزشکش و با نخی که از پیژامه اش کنده بود، گردنش رو در بند می کنه!

 - رعیس همین حالا بهشون بگو از من دور بشند وگرنه این یکی رو هم می فرستم پیش اون دوتا روانپزشک قبلی( منظورش کماست) 

رعیس با ترس روبه نگهبان ها اشاره می کنه که عقب بایستند : 
- عقب بایستین، هی روانی، اون طناب رو بیار پایین، هیچ می دونی چیکار داری می کنی؟

 تموم روانپزشک ها با ترس و حیرت به او نگاه می کردن، صدای نفس کشیدن هیچ کس در نمی یومد، حتی بیمار های روانی باقی مونده هم با موهای سیخ شده به کسی که به عنوان پادشاه خودشون قبولش داشتن، نگاه می کردن. هیچ کس حتی باورش هم نمی شد کسی جرات انجام این کار رو با این نازپرورده ی خانواده ی وزارت بهداشت و درمان داشته باشه!

به قول خودمون، کرک و پر همه ریخته بود! 
- معلومه که می دونم، رعیس تو که خودت بهتر می دونی چه بلایی سر اون 5 تا روانپزشک با سابقه و معروف که می خواستند من رو درمون کنن اومد، پس چرا بازم اصرار داری یکی دیگه رو هم به جمعشون اضافه کنی؟ فقط کافیه بگی که من رو با این نمی فرستی ، بعدش دیگه کاریش ندارم

حاضرم تا آخر عمرم تو انفرادی بمونم ولی با این دراز به ظاهر انسان نرم.

 پخش زنده قطع شده بود و فیلمبردار داشت سعی می کرد فیلم رو از روی شبکه محو کنه، چشمای همه ترس و وحشت رو نشون می داد.

همه ترسیده بودند به جز خود شخص گروگان گرفته شده که هیچ چیزی رو با صورتش نشون نمی داد.

فشار دستش رو زیاد می کنه، که باعث میشه گردن روانپزشکه رو به بنفشی بزنه. 

اومد ادامه ی حرفش رو بزنه اما درست در لحظه ای که انتظارش رو نداشت، مایکل،با یه حرکت حرفه ای سوزن نوک تیزی که توی دستش پنهان کرده بود رو مستقیم توی شاهرگ گردنش فرو می کنه،
 احساس درد غیرقابل وصف و ورود مایع سوزنده داخل سوزن به خونش رو به وضوح حس می کنه .
 حرکتش اینقدر سریع و حرفه ای بود که کسی نتونست فرو رفتن سوزن رو توی گردنش ببینه!

و فقط صدای آخ بلندی بود که به گوش همه رسید و بعد هم این او بود که با نگاهی مملو از تعجب و غافلگیری، بیهوش نقش زمین شد.

 صحنه ی خیلی اکشن و هیجانی ای شده بود، اگر کمی راجب به اون روانپزشک اطلاعات داشت شاید الان وضعش این نمی شد، و می دونست که طرف مقابلش نایب مقام چندین مدال طلا و نقره ی ورزش های رزمی بوده و توی سریع بودن حرکات ش نظیر نداره.

قبل از اینکه هوشیاریش رو از دست بده قسم خورد که تلافی اینکارش رو بکنه و مطمعنن هروقت اون قسمی می خورد تا پای جونش هم برای اون تلاش می کرد، شاید بهتر بود مایکل این کار رو نمی کرد، کسی چه می دونه؟

 در کمال آرامش و خونسردی یقه ی روپوشش رو درست می کنه به بیمار پخش زمین شده نگاه گذرایی می ندازه.

رعیس و همه ی هم دانشگاهی هاش به سمتش می رند و با نگرانی ازش حالش رو می پرسند.همهمه سالن رو پر می کنه.

به راستی او بین همه خیلی معروف و مهم بود، رعیس که کم مونده بود از ترس سکته کنه مایکل رو به سمت دفتر ش راهنمایی می کنه و بقیه ی افراد رو به زیردستش خانم وینز می سپاره.

 نگهبان هم بیمار بیهوش رو با یه دست روی شونش می ندازه و به بیرون می بره. دفعه ی بعد یادش می موند که پاهاش رو هم زنجیر کنه.

هرچند به محض بلند کردن اش بوی حشره کش خفه اش می کنه و اونو به سرفه می ندازه اما سعی می کنه این رو ندید بگیره. 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.