رمان روانی نابغه : فصل دوم: جدال به سبک آب و آتش

نویسنده: مهشید_دوستی

در حین رانندگی بود، پنجره ماشین رو بالا می کشه،و از آینه ی جلو به بیمار بیهوش نگاه می کنه، جای سوزن روی گردن سفیدش مثل یه گلوله ی قرمز شده بود. 
خودش می دونست این سوزن ها چقدر دردآور هستن و نباید یه دفعه و بدون استفاده از بی حس کننده استفاده بشن، اما چاره دیگه ای نداشت.

 قبل از اومدن پرونده ش رو خونده بود، اسمش آیتکین آیرو ملقب به پادشاه روانی های جهان بود. می شد گفت بدترین بیمار روانی حاضر توی تیمارستان بود، این نشون می داد که کارش خیلی سخت خواهد بود.

دستش رو دراز می کنه وموسیقی لایت ملایمی رو از دستگاه صوت ماشین پخش می کنه.

می دونست که اثر سوزن حداقل 3 ساعته، البته اگه زیاد روی فردی استفاده بشه، حساسیت فرد کاهش پیدا می کنه و زودتر از زمان موعود هوشیاریش رو به دست میاره. و اینطور که فهمیده بود، بیمارش حداقل ماهی یک یا دو بار ، با این وسیله ازش پذیراییی می شده. 

الان تقریبا باید به هوش میومد، رعیس و استادش هشدار هایی درمورد ریسک این کار به او داده بودند، زندگی با یه روانی تمام عیار نباید اونقدر ها ساده باشه.

هنگامی که با نگهبان رفته بود تا محل زندگی یا همون سلول یا اتاق ای رو که اون توش زندگی می کنه رو ببینه و یک سری وسایل از اون رو جمع آوری کنه با صحنه ای روبه رو شد که تا به حال تو عمرش ندیده بود.

توی اتاق جای سوزن انداختن هم نبود، در و دیوار ها خط خطی شده و سیاه بودن، پرده ی اتاق به شکل انگشت توهین برش داده شده بود، کف اتاق مملو از لباس و آشغال های جورواجور بود، تختش زیر آشغال ها مدفون شده بود. یک سری برگه های نوشته شده دست نویس هم بودن که گویی خودش نوشته ولی اصلا قابل خوندن نبودن. البته از بوی حشره کش وسیگار ای هم که اونجا می اومد نباید غافل شد.

هرچند اونموقع هرچی فکر کرد نتونست بفهمه اون صفحه دارتی که با هزارتا چاقو سوراخ سوراخ شده بود و دیوار های اطرافش هم خورد شده بود برای چی اینطوری شده بود. 

از تموم اتاق و محل زندگی بیمارش باید عکس تهیده می کرد و چقدر غیر قابل تحمل بود پا گذاشتن به اتاقی پر از کثیفی ، مخصوصا برای او.

نفسش رو بیرون می ده و سعی می کنه به اون اتاق بد ریخت فکر نکنه، به اون وسیله ها و لباس های چرک و کثیفی که مجبور شد با خودش بیاره فکر نکنه، و از همه مهمتر به عامل اصلی تموم این کثیفی ها که درست صندلی عقب ماشینش خوابیده بود هم فکر نکنه!

 صدای ترق و تروق از صندلی های عقب بلند می شه، چشماش هنوز بسته بود، کم کم چشم هاش رو باز می کنه و قبل از اینکه به یاد بیاره کجاست، کش و قوس بزرگی به خودش می ده و بعدش هم طبق عادتش دنبال جا سیگاریش می گرده ولی پیداش نمی کنه.

همون موقع بود که تازه صدای موتور ماشین و ماشین های دیگه رو متوجه می شه وتموم خاطراتش رو به یاد میاره.از 
اومدن اون سفید پوشای مسخره تا سوزن خوردن توی گردنش توسط اون روانشناس احمق .

 با تعجب و کمی هم شُک بلند میشه و برمی گرده سمت صندلی راننده ، قلبش برای یه لحظ از تپیدن می ایسته ،خدا می دونه بعد از بیهوش شدن چیکار ها باهاش کردن.

از توی آینه صورت خودش و اون روانشناس دیوونه رو می بینه ، اما نه عینک مورد علاقش روی چشماش بود نه اثری از سورمه هایی که دور چشماش و روی گونه هاش کشیده بود،بود.

به لباس هاش نگاه می کنه و هین می کشه، این لباس های تمیز رنگ روشن از کجا به او پوشونده شده بودن؟

احساس می کرد لخت توی ماشین نشسته، به این همه تمیزی وسواس داشت.

 با تته پته می گه:

- هی تو، این لباسا..من کجام؟ ...عینکم کو؟ با کلاهم چیکار کردی ؟ 
جوابی نمی شنوه. 
- لاقل بگو منو کجا داری می بری روانپزشک منگل ؟! الو...صدای منو می شنوی؟یا نکنه مادرزادی کر تشریف داری؟تازه، به خاطر اون کارت باید ازم معذرت بخوای! فکر نکن یادم می ره! 
بازم جوابی جز صورت بی تفاوت مایکل دریافت نمی کنه انگار نه انگار یه خری داره باهاش حرف می زنه.

 با حرص زیر لب چند تا فحش آبدار نثارش می کنه و دست به سینه به صندلی تکیه می ده.

از لحاظ قدرت بدنی نمی تونست مایکل رو شکست بده، این رو امروز با دردی غیر قابل توصیف فهمیده بود، مقدار سوزنی که اون تو گردنش فرو کرده بود خیلی عمیق و زیاد بود وگرنه به این راحتی ها بیهوش نمی شد، از لحاظ هوشی هم فعلا نمی تونست نظر قطعی ای بده، پس تا وقتی که قدرت دشمنش رو شناسایی کنه و خودش رو آماده ی مقابله کنه باید جبهه گیری رو بزاره کنار و از نقطه ضعف های این روانپزشک مجسمه مانند سر در بیاره.

 به هرحال هرکسی یه سری نقطه ضعف هایی داره!

اون نمی تونست 9 ماه رو کنار این مجسمه زنده بمونه، کسی که در روز به زور 10 کلمه حرف می زنه و از یه گوسفند هم برای اون حوصله سر بر تره. اون هم با اون سوزنی که دیروز تو گردنش فرو کرده بود حس نفرتش رو نسبت بهش بیشتر کرده بود.

ناگهان به صورت برق فکری به سرش خطور می کنه. اون باید سعی کنه به مایکل نزدیک بشه و تموم اسرارش رو متوجه بشه، اما چطوری میشه از این مرد سرد و ساکت و مجسمه ای مانند نقطه ضعفی کش آورد؟

 لبخند شیطانی ای روی لباش نقش می بنده.

با صدای کش دار و نازکی از عمد روبه مایکل می گه: 
- هی مایکی، تو من رو حموم کردی یا نگهبان بدقواره؟ جون من راستشو بگو.. 
بازم هیچی جوابی نمی شنوه، از توی آینه هم فقط چشمای بی تفاوت و پلک های افتاده ی مایکل رو می تونست ببینه. 

با یه حرکت می پره صندلی جلو ماشین که باعث میشه مایکل نیم نگاهی بهش بندازه. 

- چه عجب بالاخره به ما هم نگاه کردی.

مایکل با صدای خیلی سردی گفت:
 - برو عقب. 
دستشو می زنه زیر چونش و با لبخند کش داری می گه:
 - اگه نرم می خوای چیکار کنی مایکی؟ دوباره از اون سوزن هات بزنی؟ می دونی مجاز نیستی تو هفته بیشتر از یکبار از این ها روی کسی استفاده کنی وگرنه عوارض وحشتناکی داره؟ تو که نمی خوای من عین این سگ هار ها پاچه ت رو بگیرم، می خوای؟

بعدش هم خنده ی کوتاهی می کنه و کشوی داشبورد رو باز می کنه.
 - آخ جون بیسکوییت،وای، آب انبه هم که هست. اومم.حسابی گشنم بود.

 بعد هم بدون اینکه اجازه بگیره ، همشون رو یه لقمه چپ می کنه.

مایکل هم بدون اینکه بهش توجهی کنه با یه اخم خیلی ریزی که اکثر مواقع روی صورتش بود به رانندگیش ادامه می ده.

هرچند بهتر بود اون آب میوه رو نمی خورد ولی اون وقتی گشنه می شه هیچ وقت به درست و غلط چیزی که میخوره فکر نمی کنه.مایکل این رو از رعیس فهمیده بود.

 - اه، این آهنگ مسخره چیه گوش می دی مایکی، حالم به هم خورد، اینقدر آرامش و یکنواختی چندشه ، چطوری تحمل می کنی؟ 
چند تا آهنگ عوض می کنه ، اما همشون از مدل همون آهنگ های ملایم و لایت بودن.

اعصابش حسابی خورد میشه:
 - هی مایک، تو یه چیزیت می شه ها، چطور ممکنه کسی روی ماشینی با این سیستم های قوی آهنگ بیس دار و خفن نداشته باشه؟
 زیر لبش زمزمه می کنه: این دیگه چه اسکلیه گیرش افتادم؟ دست به سینه به بیرون خیره می شه، هنوز نشناخته حالش از مایکل بهم میخورد، این از نوع آهنگ هاش مشخص بود،خدا این مدت رو بخیر کنه. 

از روی نقشه ها و تابلو ها می تونست بفهمه که توی سانفرانسیسکو عه، چطوری این همه راه رو با ماشین اومده بود؟ یعنی اینقدر بیهوش بوده ؟

مطمعنن دوز سوزن خیلی بالا بوده وگرنه هرگز این مدت رو نمی خوابید!

یعنی خونش توی سانفرانسیسکو بود؟ هزارتا سوال داشت ولی امان از جوابی که این مجسمه به خودش زحمت بده و بگه.

هه، در هارو هم که قفلکردی مایکل خان، می ترسیدی من بپرم بیرون؟

لبخند مرموزی می زنه و با نیش گشادشده ش به مایکل خیره می شه.


5 دقیقه همینطوری به مایکل خیره موندد که باعث شد مایکل نیم نگاهی بهش بندازه، انگار می خواست بدونه که دلیل این نگاه های طولانی ش چیه ، هرچند می دونست نباید از روانی ها انتظار دلیل و برهان برای کارهاشون داشت و اون ها هرکاری رو که به مغزشون برسه رو بدون پردازش صحیح انجام می دن.


یه دفعه قیافه ش تو هم می پیچه و با ناله می گه:

- چیش، لعنت، این عینک من کجاست مایک؟ جواب بده! 

عادت نداشت بدون عینک به چشمای کسی نگاه کنه، خودش می دونست برای چی و می خواست پنهونش کنه. احساساتی که اون نقش بازی می کنه با نگاه کردن به چشماش آشکار می شه و مطمعن بود که روانپزشک ها احساسات رو خیلی خوب از توی چشم ها درک می کنن، پس نگاه کردن بدون عینک به اون براش اصلا خوب نبود!


فقط امیدوار بود که مایکل از این راز خبر دار نشده باشه، هرچند بعید می دونست و کسی حتی رعیس هم تاحالا از این راز او مطلع نشده بود، اما به هرحال احتیاط شرط عقلی بود که همه اون رو از داشتنش مبرا می دونستن.


اولین بار بود که توی این چند سال به جای بوی سیگار و تیمارستان ضدعفونی شده، در اطرافش با بوی گل روبه رو می شد.اون از گل ها متنفر بود. و ماشین مایکل هم سراسر پر شده از عطر ملایم گل بادیا داویدی بود.

حتی عطر هاش هم پز اشراف زاده بودنش رو می دادن.این نظر سرسختانه آیتیکن بود.


او و مجموعه ای از چیزهایی که از آن ها بیزار بود و 9 ماهی که محکوم به تحملشان شده بود! کسی که یک روز را هم به اجبار در انفرادی طاقت نمی آورد، 9 ماه را به اجبار کنار شخصی که به او از آن سوزن ترسناک ها زده بود و از یه گوسفند شل مغز هم غیر قابل تحمل تر بود، دوام بیاورد؟


نمی دانست چقدر گذشته که کم کم احساس کرد افکار و نفرتش نسبت به مایکل داره کم و کم تر میشه و چشماش هم رو هم می ره. هیچ احساس بدی نداشت. این ها دست خودش نبود، برای همین هم نهایت تعجب رو کرده بود.

او آرام شده بود و داشت با ریتم آهنگ هم خوانی می کرد، چرا..چرا نمی تونست خودش رو کنترل کنه؟

اون که خسته نبود و تازه بیدار شده بود پس چرا چشم هاش داشت به خواب آلوده می شد؟


فهمید که مشکلی وجود داره، و درست در لحظه ای که نزدیک بود چشماش به خوابی عمیق فرو برند به یاد آورد که اون آب انبه درش مقداری شل بود و خبری از پلمپ نبود.

همین کافی بود تا بتونه تا ته خط رو بره و بر جد و آباد مایکل فحش بفرسته!


- مایکی خیلی نامردی، چی ریختی توی آب انبه؟ این درسته که با سوزن و دارو من رو کنترل کنی؟ این طوری می خوای من رو درمون کنی؟

هه، من اگه با این چیزا درمون می شدم تو الان مجبور نبودی من رو تو ماشینت تحمل کنی...خیلی...


اما قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه پلک هاش روی هم افتاد و به خواب فرو رفت.

مایکل نفس آسوده ای کشید ، از آدمای حرافی مثل اون خوشش نمی اومد اما به گفته ی رعیس نباید نقطه ضعفی از خودش نشون می داد.


از تموم کار های آیتکین خبر داشت، شاید 80درصد از عادت ها و زندگی او را طی حرف زدن با رعیس و دیدن فیلم های دوربین مخفی از زندگی اش و صحبت با روانپزشک های قبلی ای که سعی کرده بودن اون رو درمون کنن، به دست آورده بود.

هر سه روانپزشک زنده قبلی آیتیکن که با اونها صحبت کرده بود گفتن که او قابل درمان نیست، بلکه قابل کنترل عه، ولی حتی اون ها هم با 20 ، 30 سال تجربه نتونسته بودن اون رو کنترل  و درمان کنن.


برای مدت کوتاهی به آیتیکن نگاه می کنه، و بعد دوباره به جلو اش خیره می شه.

مشکل اصلی این بود که آیتیکن نمی خواست درمون یا بهتر بشه، و این چیزی بود که روانپزشک های قبلی نمی دونستن. یا درواقع او طوری رفتار می کرد تا اون ها متوجه نشن.


اما سوال اصلی این بود که چرا او نمی خواست درمون بشه؟ یعنی چیزی بود که کسی هیچ وقت از او متوجه نشده بود؟کی از روانی بودن و مورد طرد شدن جامعه خوشش می اومد که اون دومیش باشه؟با عقل جور در نمی یومد.حتما یه دلیلی داره!


در کنار همین افکاری که مدام در سرش موج می زد ،ژل رد یابی رو که قرار بود سر راه از پروفسور و استادش تحویل بگیره رو هم می گیره و به گردن آیتیکن تزریق می کنه چرا که رعیس گفته بود رد یاب هایی که به پای او می بندن رو به راحتی می تونه خنثی و از پاش باز کنه پس برای زیر نظر گرفتن او لازم بود تا ردیاب مخفی ای در گردنش جای گذاری بشه.


هرچند پس از تزریق این ژل سنگین ،گردن کمی سرخ و تا چند روز متورم می شد، اما می شد دلیلش رو به پای اون سوزن داخل تیمارستان انداخت و اینطوری دیگه او از اینکه چه چیزی داخل گردنش جای گذاری شده بود خبری پیدا نمی کرد.


این ژل علاوه بر قابلیت رد یابی ، قابلیت کنترل کنندگی هم داشت، یعنی در مواقع اظطراری می تونست باعث بیهوش شدن شخص دارنده بشه یا به او سردرد شدیدی بده به طوری که از حال بره .

به هرحال او در مقابل یک روانی تمام عیار باید باهوش می بود و هوشیار وگرنه سرنوشتش بخش مراقبت های ویژه بیمارستان می شد.


قیمت پرداخت شده برای این ژل خیلی بالا بود و به راحتی گیر نمی اومد اما حداقل مدت مصرفش یک سال کامل بود و داخل بدن فاسد نمی شد، مگر اینه الکل یا مواد مخدر بیش از حد و تعادل بدن، وارد خون می شد.


که اگه این اتفاق می افتاد ، این ژل درست مثل یه بمب کوچک منفجر می شد و آتش می گرفت، برای همین باید خیلی مراقب خورد و خوراک او می بود، مخصوصا اینکه از رعیس شنیده بود که او چقدر عاشق و معتاد نوشیندنی های الکلی عه.


بعد از حدودا 4 ساعت رانندگی بالاخره به آپارتمانش می رسه.

جگوار سفید رو داخل پارکینگ ساختمان پارک می کنه و

از صندوق عقب ، چمدون کوچک سری وسایل اون رو برمی داره، سپس در سمت مخالف راننده رو باز می کنه.

باید حملش می کرد یا بیدار؟ 


صورتش رو در هم می کشه، او از تماس فیزیکی با بیمار هاش متنفر بود.

برای همین در اکثر مواقع دستکش دستش می کرد که اگه مجبور به لمسشون شد، تماس مستقیم نباشه.

به شونه ش می زنه،

حرکتی نمی کنه.

محکم تر به شونه ش می زنه.

بازم امان از حرکتی.

دفعه ی سوم با زور خیلی زیادی به تفش ضربه می زنه که باعث میشه اخم های آیتکین در هم بره و به زور لای پلک هاش رو باز کنه.


از اون ضربه هایی بود که به کیسه بوکس داخل باشگاه وارد می کرد، برای همین می دونست که غیرممکنه بیدار نشه مگر اینکه مرده باشه.


- آخخخ... آیی شونم، مایک، هیچ معلومه تو چه مرگته؟ روانی عقده ای. 


مایکل بدون هیچ حرفی چمدون رو می ندازه توی بغلش و بهش با کلام بی تفاوت همیشه گیش می گه:

- پیاده شو.

- چی ؟ این جا کجاست؟ 


کم کم یادش اومد که مایکل از چه ترفندی برای به خواب بردن اون استفاده کرده بود و الان کجاست،
 زیر لب با خودش زمزمه می کنه:

سوزن کمش نبود، قرص دوز بالای غیر مجاز هم روی من استفاده می کنه!آیتیکن نیستم تلافی نکنم، بچه دماغوی شل مغز. دارم برات.

با لج چمدون رو برمی داره و همینطور که شونش رو ماساژ می داد گردنش رو پیچ و قوس می ده که باعث می شه آخ بلندی ناخودآگاه از دهنش بیرون بره.


دستش رو می زاره روی گردنش.

یه چیزی این وسط درست نبود. این درد خیلی برای یه سوزن دوز بالا زیاد بود، چرا اینطوری شده بود؟ احساس می کرد گردنش خشک شده و نمی تونه به سمت چپ و راست تکونش بده.


- هی مایک احمق، با من چیکار کردی؟ چرا گردنم اینطوریه؟ این درد سوزن تو نیست!

جوابی نمی شنوه.

از عصبانیت از توی گوش هاش دود بلند می شه.

دلش می خواست گردن مایکل رو جوری گاز بگیره که دردش رو اون هم تجربه کنه.

احساس می کرد یه سگ هار گازش گرفته.اینقدر درد داشت!


مایکل هم دست توی جیب خیلی خونسرد انگار نه انگار که یکی داره باهاش حرف می زنه، به سمت آسانسور می ره.


حسش می گفت که مایکل وقتی اون بیهوش بوده یه کاری کرده، اما چی؟ به زودی می فهمید و پدرش رو در می آورد. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.