خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت دوم:

نویسنده: _Sadat_

از اینجا به بعد، کارش حساس تر و البته خطرناک تر از قبل میشد‌. 
باید در کمترین فاصله از موشِ مبتلا به ویروس قرار می گرفت تا نتایج آزمایشاتِ روی آن را ثبت و یادداشت کند.


پس از برسی نهایی علائم، ابتدا سوزن سرنگ مخصوص را وارد ظرف شماره 128 کرد و به آرامی مایع آبی رنگ واکسن را درون لوله ی سرنگ کشید.
دستش را از دو منفذ دایره شکلی که روی محفظه ی شیشه ای قرار داشت عبور داد. موشِ بی چاره بی حال و بی رمق در گوشه ای از محفظه در خود فرو رفته بود. دکتر به آرامی دست مشت کرده ی موش را بلند کرد و سوزن سرنگ را در دستان کوچک او فرو کرد و با فشار کمی واکسن در بدن او تزریق شد. موش آنقدر بی رمق بود که تنها برای لحظه ای پلک هایش را روی هم فشار داد و بینی کوچک صورتی رنگش را تکانی داد. دکتر پارسا دلش برای مظلومیت موش سوخت. به آرامی زمزمه کرد: منو ببخش کوچولو، میدونم داری چه دردی رو تمحل میکنی ولی اگر یکم دیگه همراهیمون کنی، مطمئنم بتونیم جونت رو نجات بدیم. موش به آرامی چشم هایش را باز کرد و با چشم های معصومش به دکتر خیره شد تنها چیزی که دکتر از آن تیله های قهوه ای رنگ کوچک احساس می کرد درخواست کمکی بود که در چشمان موش موج میزد.
دکتر به طرف رایانه برگشت، دفتر ثبت آزمایشات را برداشت و از روی نمودار های مختلفی که واکنش سلول ها و گلوبول های بدن موش به واکسن را در هر لحظه در صفحه نمایش رایانه نشان میداد یادداشت کرد.


در همان لحظه صدای آشنای مرد دوباره در گوشش زنگ خورد: سلام علی جان چه خبر؟چی میبینی؟


دکتر پارسا آنقدر غرق کار شده بود، که به کلی فراموش کرده بود همکارانش در بخش مرکزی ساختمان تحقیقات از طریق دوربین های آزمایشگاه او را میبینند.


به آرامی و با صدای کش دار که گویا منتظر واکنش غیر عادی ای بود جواب داد: فعلا که نسخهٔ128واکسن رو تزریق کردم٬ همکار کوچولومون، تاحالا خوب مقاومتی از خودش نشون داده، ضربان قلب ماسکلیکس(نام موش) نرمال هست، حرارت بدنش هم خوبه، فقط یکم تعداد گلوبول های سفیدش کمه که اون هم طبیعیه.واکنش توی این مرحله به کندی پیش میره باید منتظر بمونیم.
 بعد از سی دقیقه دکتر پارسا همچنان به مانیتور چشم دوخته بود و تمام فرآیند ها و واکنش ها را یاد داشت میکرد. پس از انجام واکنش های مورد نظر، باید مرحلهٔ دوم را انجام می‌داد و نوع دوم واکسن یعنی واکسن شماره225 با دوز قوی تر را روی ماسکلیکس آزمایش میکرد.


سرنگ دیگری برداشت، مانند قبل آن را پر کرد و قطرهٔ مایعِ غلیظ جدید را در دست دیگر موش تزریق کرد.
سنسور های حرارتی به سرعت به صدا در آمدند دمای بدن موش به محظ ورود واکسن با دوز قوی تر بالاتر رفته بود و این همان فرایند طبیعی ای بود که دکتر پارسا منتظرش بود.

دکتر پارسا از چیزی که مشاهده میکرد لبخند زد. با هیجان پشت میکروفون خطاب به همکارانش گفت: خوشبتانه طبق چیزی که انتظارش رو داشتیم پیش رفت.

بلافاصله بعد از این حرف استاد منتظری گفت: چی میبینی علی؟

_ وارد مرحلهٔ دوم شدیم ویروس داره واکنش نشون میده واکسن توی مرحلهٔ اول تونسته غشاء بیرونی هسته ویروس رو نابود کرد و حالا تعداد ژنوم R.n.a دارد به سرعت کاهش پیدا میکند و همین باعث شده که دمای بدن و ضربان قلب ماسیلکس بره بالا اگه با همین ترتیب پیش بریم میتونیم کل ساختمان پیچیدهٔ ژنوم را از بین ببریم و اگه ژنوم ویروس نابود بشه.....

استاد منتظری با لحن شگفت زده ای به میان حرف پارسا آمد و ادامه داد: ویروس برای همیشه نابود میشه!

دکتر پارسا همانطور که از خوشحالی میخندید جواب داد: دقیقا استاد.

صدای دکتر برای همهٔ کارکنان آزمایشگاه پخش میشد و همه با شنیدن این حرف از سر خوشحالی فریاد کشیدند.

همه چیز درست پیش رفته بود تنها یک مرحلهٔ دیگر تا نابودی صددرصد ویروس باقی مانده بود. در آخرین لحظاتِ مرحلهٔ دوم واکنش به طرز عجیبی متوقف شد.

دکتر پارسا با تعجب به مانیتور نگاه کرد نمودار ها خط ثابتی را نشان می دادند و هیچ علائمی را ثبت نمیکردند تنها ضربان و دمای بدن موش بود که هر لحظه بیشتر میشد و در نهایت زنگ هشدار دستگاه های مختلفی که به ماسکلیکس وصل بود به صدا در آمد.

هنوز صدای فریاد و خوشحالی اعضای پروژه از گوشی هوشمند به گوش میرسید. دکتر پارسا پشت میکروفن با لحن وحشت زده ای گفت: واکنش..... متوقف شده!

استاد منتظری با شلوغی و داد و فریادِ موجود در بخش مرکزی صدای دکتر پارسا را نشنید از پشت میکروفون با صدای بلند گفت: چی میگی علی متوجه نمیشم؟

_ میگم واکنش متوقف شده هیچ علائمی ......

هااااااا ..... وای.... نه خدای من..نه.

+ چی شده؟اونجا داره چه اتفاقی می افتد؟
ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.