خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت سوم:

نویسنده: _Sadat_

_ میگم واکنش متوقف شده هیچ علائمی ......


هااااااا ..... وای.... نه خدای من..نه.
+ چی شده؟اونجا داره چه اتفاقی می افتد؟
_ واکنش داره معکوس عمل میکنه، ضربان قلب ماسکلیکس رسیده به 123 این وحشتناکه، سلول های عصبی اش هم تحریک شدن، تعداد گلوبول های سفیدش به شدت کاهش پیدا کرده، داره جیغ میکشه و خودش رو به شیشه ی محفظه میزنه نمیدونم میخاد چی کار کنه ولی معلومه داره عذاب میکشه به نظرم ویروس داره از گلوبول ها و واکسن تغذیه میکنه، که خودش رو ترمیم بکنه.
استاد منتظری از چیزی که شنیده بود وحشت کرد،هر آن ممکن بود ویروس جهش جدیدی پیدا کند و کنترلش از دست خارج شود برای همین با عجله فریاد زد: علی حواست رو جمع کن، فقط یک دقیقه فرصت داری، باید تا قبل از اینکه ویروس تاج های پروتئینی رو ترمیم بکنه، مایع گلوتارآلدئید رو به موش طزریق کنی تا ویروس نابود بشه‌؛ زود باش علی اگه زمان رو از دست بدی دیگه نمیشه کاریش کرد، عجله کن مَرد.

دکتر به سرعت مایع گلوتارآلدیئد را از قفسه ی کوچکی که در کنار دستش قرار داشت برداشت ،مقداری از آن را در بشر ریخت و سرنگی که در دست داشت را از آن مایع سفید رنگ پر کرد. دستش را با احتیاط وارد محفظه کرد. موش کنترلش را از دست داده بود و با سرعت در محفظه میچرخید و خودش را به دیواره های شیشه ای میزد؛ دکتر پارسا با هر زحمتی بود توانست موش را در دست بگیرد، اما درست زمانی که میخواست سرنگ را در دست کوچک و داغ موش بزند به یاد چشمان موش افتاد، چشمانی که همین چند دقیقهٔ پیش از او میخواست که کمکش کند، دکتر به موش وعده داده بود اگر کمکشان کند جانش را نجات خواهد داد اما اکنون با تزریق گلوتارآلدئید اول از همه موش میمرد و در نهایت ان ویروس ملعون.


عذاب وجدان داشت، نمیتوانست آن موش را به کام مرگ بکشد‌. با اینکه ۱۲سال این کار را انجام داده بود و دارو های زیادی را روی حیوانات آزمایشگاهی تست کرده بود، اما به طرز عجیبی نمیتوانست از جان آن موش بگذرد. همانطور که در زدن آمپول دودل بود ایده جدیدی در ذهنش جرقه زد. به آرامی موش را در محفظه رها کرد و به ساعت چشم دوخت،۳۰ ثانیه فرصت داشت تا ایده ی عجیب و غریبی که به ذهنش رسیده بود را عملی کند، پس به سرعت سراغ قفسه ی مواد شیمیایی آزمایشگاه رفت. همانطور که به طرف قفسه حرکت می کردبا صدایی آرام لحظه ها را به صورت معکوس زمزمه میکرد: «سی، بیست و نه، بیست و هشت.....»
روبه روی قفسه ی بزرگ مواد شیمیایی ایستاد.


استاد منتظری با لحن بهت زده ای گفت: داری چی کار میکنی، علی؟!!چی تو فکرته؟
دکتر پارسا هیچ پاسخی نداد تنها مقابل قفسه ها ایستاده بود و درمیان آنها چشم می چرخاند، گویی دنبال ماده ای بود که با آن بتواند جان موش را نجات دهد. از میان مواد زیادی که در بطری های کوچک و بزرگ، در طبقه ها متخلف قفسه چیده شده بودند مادهٔ لامیتوزا را پیدا کرد، آن را از طبقه ی سوم قفسه برداشت، و به سمت محفظهٔ تست واکسن برگشت.
با اینکه لباس های ایزوله حرکتش را کند میکردند اما تمام تلاشش را کرد تا به سرعت خود را به محفظه برساند. تنها ده ثاینه ی دیگر فرصت برایش باقی مانده بود، باید هرچه سریع تر ماده لامیتوزا را به واکسن اضافه میکرد.
همانطور که واکسن نسخه225 را در بشر نیم میلی متری میریخت ثانیه ها را نیز به آرامی زمزمه می کرد: «نه .. هشت ....».  سپس با استفاده از پیپت سرنگی، پنج سی سی از ماده لامیتوزا را به بشر اضافه کرد و با قاشقک مخصوص شروع به هم زدن مادهٔ جدید کرد.«پنج.... چهار....»
مادهٔ گلوتارآلدئید رقیق شده را به محلول افزود. «سه....»
با سرعت هرچه تمام تر سرنگ بزرگ 100 میلی لیتری را از محلول ساخته شده پر کرد.« دو....»
به آرامی سوزن را در دستان بی قرار موش فرو داد و ماده ی جدیدی که ساخته بود در سراسر بدن موش پخش شد، پس از تزریق، نفسی که تمام این مدت در سینه اش حبس کرده بود را با صدای بلند بیرون داد: «ییییک»


چند ثانیه بعد از تزریق، ضربان قلب و دمای بدن موش شروع به کاهش کرد، صدای زنگ هشدار سنسور های حرارتی و دستگاه ی متصل به ماسکلیکس خاموش شد و موش دیگر نا آرامی نکرد. دکتر به سمت رایانه برگشت، خیالش برای چند لحظه راحت شد. موش زنده مانده بود و همه چیز داشت به روال طبیعی اش برمیگشت_ لااقل دکتر که اینطور فکر میکرد_. 

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.