خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت چهارم:

نویسنده: M_Sadat

دکتر به سمت رایانه برگشت، خیالش برای چند لحظه راحت شد موش زنده مانده بود و همه چیز داشت به روال طبیعی اش برمیگشت_ لااقل دکتر که اینطور فکر میکرد_. دستگاه ها تعداد گلوبول های سفید و قرمز خون را نرمال نشان می دادند، سلول های عصبی نیز به حالت طبیعی خود برگشته بودند و از همه مهم تر ویروس در بدن موش از بین رفته بود، اما با کاهش بیشتر ضربان و دمای ماسکلیکس نگرانی دکتر نیز بیشتر میشد. ضربان و دمای بدن موش به سرعت در حال کاهش بود و دکتر هیچ کاری از دستش بر نمی آمد، تا در نهایت ضربان به صفر رسید و موش به آرامی پلک هایش را روی هم گذاشت.....

همهٔ کارکنان مجموعه سرجایشان میخکوب شده بودند و به مانیتور بزرگی که تصاویر آزمایشگاه را نشان میداد چشم دوخته بودند. از شدت استرسی که در عرض چند ثانیه تحمل کرده بودند، هیچکس توان صحبت نداشت.
دکتر تمام دستگاه ها را از موش قطع کرد، با صدایی گرفته و به بغض نشسته سکوت را شکست؛ و خطاب به استاد منتظری گفت: منو ببخشید استاد، نمیدونم چرا، ولی وقتی به چشم های ماسکلیکس نگاه کردم نتونستم سرنگ گلوتارآلدئید رو بزنم، برای یک لحظه یاد حرفتون توی سال های آخر دانشگاه افتادم: «آخرین امید، آخرین راه نجاته». پس تنها راهی که به ذهنم رسید، تا جون ماسکلیکس رو نجات بدم استفاده از قاعده ی معکوس بود؛ برای همین سراغ مادهٔ لامیتوزا رفتم با اینکه میدونستم احتمال نجات بر اساس قاعده معکوس فقط ۳۰ درصد هست، اما تلاش خودم رو کردم‌.‌....من فکر کردم با اینکار میتونم نجاتش بدم و ویروس وایرونا را شکست بدم ولی ......
اینبار با صدایی که نشان میداد بغضش درحال ترکیدن است به آرامی ادامه داد:ولی خودم شکست خوردم....
سپس از جایش بلند شد، به طرف در خروجی آزمایشگاه راهی شد. هنگام خروج، لحظه ای مکث کرد، به آزمایشگاه نگاهی کرد، نگاهش به محفظه شیشه ای که ماسکلیکس به آرامی در آن به خوابی عمیق، فرو رفته بود خیره شد. سپس سرش را پایین گرفت و از آزمایشگاه خارج شد.
پس از در خروجی وارد راهرویی به نام «تونل گند زدایی»شد، تونلی که از اتاقک های پشت سر هم تشکیل شده بود. ابتدا وارد اتاقک ضد عفونی شد به محض ورودش، تمام چراغ ها خاموش و مواد ضدعفونی از افشانه هایی که در سقف گنبدی شکل و دیواره های آن تعبیه شده بود در هوا پخش شد. پس از ضد عفونی دوباره چراغ ها روشن، و درِ برقی اتاقک به سمت اتاق رختکن گشوده شد. پس از تعویض لباس ها، باید برای آخرین بار وارد اتاقک ضد عفونی نهایی میشد.در تمام طول راه احساس خستگی می کرد دلش برای موش میسوخت اما بیشتر از او دلش برای آینده و عاقبتی که معلوم نبود چه در انتظار بود میسوخت. آینده ای که تا سه سال قبل در کنار خانواده اش برایش آرزوهایی فراوانی داشت اما حالا از هر زمان دیگری نسبت به آن نا امیدتر بود.
پس از تکمیل فرآیند گند زدایی از تونل خارج شد، بیرون تونل دونفر با لباس های ایزوله ایستاده بودند تا از دکتر پارسا تست ویروس وایرونا را بگیرند و مطمئن شوند که دکتر آلوده نشده است. پس از گذشت چند دقیقه جواب منفی تست آماده شد و دکتر پارسا با روحی خسته و عصبی به سرعت از ساختمان خارج شد.
بیرون ساختمان هوا تاریک و خنک بود، نسیم شبانگاهی دلپذیری میوزید و صورت دکتر را نوازش میکرد.دکتر به ساعت روی مچش نگاه کرد، ساعت، زمان 3:25 نصف شب را نشان میداد. نفس عمیقی کشید و بی رمق و خسته از پله ها پایین آمد، به سمت محیطِ چمن کاری شدهٔ رو به روی ساختمان حرکت کرد، روی نیمکت آهنی خنکی که کنار چمن ها قرار داشت نشست.
اوایل اردیبهشت ماه بود و هوا هنوز به سردی میل میکرد. دکتر دستی به صورتش کشید و ماسک مخصوص ضد ویروس را از روی دهانش برداشت، سرش را روی نیمکت گذاشت و روبه آسمانِ تاریک، چشم دوخت. در آسمان تنها دو ستارهٔ کوچک در فاصله دور از یکدیگر سو سو می زدند.
دکتر پارسا همیشه عاشق شب های بهار بود. از کودکی تا زمانی که ازدواج کرده بود خاطرات خوبی از شب های بهار داشت. اما اکنون، حتی هوای خنک شب بهاری هم نمیتوانست حالش را خوب کند. از ماجرای آزمایشگاه به شدت عصبانی بود، دیگر کاسه ی صبرش لبریز شده بود. از این همه تلاش و نتایج بیهودهٔ آن خسته شده بود، از اینکه تمام راه های نابودی ویروسِ وایرونا را آزمایش کرده بود و در همهٔ آنها شکست خورده بود کلافه بود، دلش برای همسر و فرزندانش تنگ شده بود بیش از سه ماه میشد که خانوده اش را ندیده بود، آخرین بار هم بخاطر رعایت پروتکل های بهداشتی آنها را از پشت پنجرهٔ شیشه ای ملاقات کرده بود.
از زمانی که این ویروس در کشور گسترش پیدا کرده بود دکتر پارسا و تمام کادر مجموعه شرکت داروسازی مجبور بودند در خانه های سازمانی به دور از خانواده هایشان زندگی کنند دکتر پارسا از همه چیز خسته شده بود.

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.