خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت پنجم:

نویسنده: _Sadat_

             ****                   

استاد منتظری به فضای باز ساختمان آزمایشگاه رسید میدانست که شاگردش حال خوبی ندارد پس سعی کرد مثل همیشه رفتار کند: «آرام و امیدوار کننده »، پس با قدم هایی آهسته خود را به او رساند و کنارش روی نیمکت نشست. پس از چند دقیقه سکوتی که میانشان گذشت. استاد منتظری شروع به صحبت کرد:
+اوایل جنگ بود، اون زمان من یک جوان۲۲ساله بودم، بعد از تعطیلی دانشگاه ها، من هم مثل خیلی دیگه از جوان ها راهی جنگ شدم. پنج شیش سالی توی جنگ بودم، یادمه اون سال ها با خودم عهد کرده بودم از هرکسی که توی جنگ باهاش آشنا میشم، یک جمله یاد داشت کنم. یک دفترچه ی کوچک هم همیشه توی جیبم بود تا سریع اون جمله رو بنویسم. جنگ که تموم شد بیست تا دفترچه داشتم که پراز جمله های رزمنده هایی بود که خیلی هاشون شهید شده بودند و خیلی هاشون جانباز و مفقود الاثر.
از میان تمام اون هزاران جمله، جمله یک رزمنده ۱۷ساله همیشه توی ذهنم موند.
اگه اشتباه نکنم سال ۶۴ بود، شب عملیات ولفجر ۸ تمام بچه های گردان منتظر بودیم ببینیم فرمانده چی دستور میده، بچه های حفاظتِ اطلاعات، خبر داده بودند که نمیشه از اروند رود رد شد تنها چیزی هم که از اخبار درز کرده بود، این بود که: عراقی ها اون طرف رود، رو مین گذاری کرده بودند. از طرفی هم اون شب تنها شبی بود که بخشی از گردان های عراقی برای عملیات دیگه ای به طرف مرز آبادان منتقل میشدند. اون شب شانس هم باهامون یار نبود، جزر و مد آب، بر خلاف شب های قبل به کمترین حد خودش رسیده بود و همین باعث میشد که بچه ها توی گل و لای ها گیر بیوفتند و زودتر شناسایی بشن. خلاصه با هر عقل و منطقی که بررسی میکردی اون شب نمیشد از اروند رود گذشت. همه ی بچه ها کلافه شده بودند، سرمای هوا و گل و لایی که تمام وجود بچه ها را گرفته بود از یک طرف، بلا تکلیفی اینکه باید چه کار کرد از یک طرف دیگر. در اون گیر و دار یک جوان ۱۷ ساله آبادانی از جایش بلند شد و روبه فرمانده و همه ی بچه ها، با همان لحجه ی شیرین آبادانی اش گفت: هاااا ولک چرا همتون بُغ کِردید توی خودْتون پاشید،یالللللله گیر چی هِستید؟! عِراقی ها مین گذاری کِردند؛ که کِردند٬ هوا و آب ارودند رود یخ زده است؛ که یخ زده است٬ بچه های اطلاعات میگن نمیشه از رود رد شد؛ خوب بگن٬ شوما از چی میتِرسید؟! خدای اون طرف اروند خدای این طرف اروند هم هست، اگه همه چیز به نفع عِراقی هاست، خدا هم همه چیز رو بِرا مو جمع و جور میکنه یا علی بِگید و دل و به دِریا بِزنید؛ یا عللیی.

بعدش هم خودش لباس های قواصیش رو به تن کرد و راهی آب شد انقدر مطمئن حرف زده بود، که هر شکی که تو دل بچه ها بود از بین رفت. فرمانده هم که قبل از حرف های اون نوجون تصمیمش رو گرفته بود، استراتژی عملیات رو برای بچه ها توضیح داد و با وجود اون شرایط سخت، عملیات انجام شد. توی اون عملیات ضربه سنگینی رو به عراقی ها زدیم و همون عملیات باعث شد که چند ماه بعدش فاو، به طور کامل آزاد بشه و حتی یه قطره از آب اروند رود و خلیج فارس به تصرف عراقی ها در نیاد. همیشه با خودم میگم اگه اون شب، اون نوجوان اون حرف رو نمیزد شاید هیچ وقت، عملیات انجام نمی‌شد، شاید هیچ وقت نمی تونستیم فاو رو آزاد کنیم.

اما جدای همه ی این حرف ها این همه صحبت کردم که یک چیز و بگم؛ توکلی که اون نوجوان به خدا داشت انقدر محکم بود که با اون همه دلیل برای انجام ندادن عملیات، نتونست نظر اون رو برگردونه.

شاید الان هم تنها چیزی که ما نیاز داریم، همون توکل باشه، علی.
توی تمام نا امیدی ها و شکست ها و مشکلات مون تنها چیزی که میتونه آروممون کنه، اینکه: «خدای آن سوی اروند خدای این سوی اروند هم هست» پس بهش توکل کن علی.
میدونم که چقدر توی ساخت این واکسن سختی کشیدی، میدونم که تو بیشتر از همه، از پا در اومدی اما تنها چیزی که توی این شرایط کمکت میکنه، اینکه توّکلت رو از دست ندی. اگه بهش اطمینان داشته باشی که همیشه حواسش بهت هست دیگه از هیچ شکستی نه میترسی، نه ناراحت میشی. پس علی جان به بزرگی خدا توکل کن.
سپس بلند شد دستی روی سر دکتر کشید و به طرف ساختمان تحقیقات برگشت. همیشه لحن آرام استاد منتظری دکتر پارسا را آرام میکرد اما اینبار فرق میکرد؛ او به قدری ناراحت بود که کم کم داشت به تمام اعتقاداتش شک میکرد. قبل از اینکه استاد دور شود با لحن تندی گفت: ارههه! حق با شماست، خدا خیلی بزرگه، به قدری بزرگه که خواسته های ما خیلی خیلی براش کوچیکه یا شاید هم، اصلا براش مهم نیست.مهم نیست که ما چقدر تلاش میکنیم. مهم نیست که ما چقدر ازش کمک میخوایم. مهم نیست که هر روز چند هزار نفر میمیرن، چقدر ادم داغدار عزیزاشون میشن. خدا انقدر بزرگه که ما ادم ها اصلا براش مهم نیستیم، اگه مهم بودیم نباید اینطور ما را به حال خودمون رها میکرد.
استاد منتظری برگشت با حالتی گیج به چهره عصبانی شاگردش نگاه کرد.

دکتر پارسا حسابی از کوره در رفته بود، باهمان حالت پرخاشگرانه از روی نیمکت بلند شد و به سمت استادش رفت، با چشمانی به اشک نشسته و با صدای بلند که به مرور بیشتر میشد، فریاد کشید: من سه ساله که نه همسرم رو دیدم نه بچه هام رو، هر روز خبر مرگ یکی از دوست ها و همکارهام را میشنوم، هر روز و هر ساعت ترسم اینکه نکنه نفر بعدی ای که قرار با این ویروس بمیره من باشم یا خانواده ام.میدونی اصلا برای چی میخواستم جان ماسکلیکس نجات بدم چون وقتی به چشماش نگاه کردم فکر کردم دارم به چشم های بچه های خودم نگاه میکنم، یه لحظه فکر کردم به جای دست های اون موش، دست های ظریف و کوچولوی یلدای خودم رو تو دست گرفتم، پس تمام تلاشم رو کردم که نجاتش بدم، اما نتونستم.

چند وقت دیگه قراره به جای اون موش عزیزای خودم رو ببینم که دارن جلوی چشمم پر پر میشن. شما به من بگو من توی این پروژه کجا کم کاری کردم، من که هر راهی به ذهنم رسید رفتم، اما همیشهٔ خدا اون ویروس لعنتی یه قدم از من جلوتر بود، دیگه باید چیکار کنم؟ به نظر شما بس نیست؟ سه سال برای توکل و امید داشتن بست نیست؟ سه سال برای التماس کردن به خدایی که شما میگی بزرگه بس نیست؟ چقدر دیگه باید بهش توکل کنیم و هیچ نتیجه ای نگیریم.
استاد منتظری به چشمان مرد جوان که خستگی و درماندگی در سیل اشک هایش موج میزد خیره شد و با صدایی آرام و مطمئن گفت: بدی ما آدم اینکه به خودمون دروغ میگیم، همیشه ته دلمون به علم و آگاهی خودمون گرم هست. ولی اسمش رو میزاریم توکل، وقتی هم که از علم مون نا امید میشیم همه چیز رو میندازیم گردن خدا.
سپس بدون حرف اضافه ای رویش را برگرداند و به سمت ساختمان تحقیقات راهی شد‌.
استاد هر لحظه دور تر و دور تر میشد و دکتر پارسا را در تاریکی و سکوتی رنج آور تنها میگذاشت.

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.