خدای آن سوی اروند، خدای این سوی اروند هم هست : قسمت ششم:

نویسنده: _Sadat_

چند ساعتی گذشت عصبانیت دکتر پارسا به پشیمانی تبدیل شده بود و از اینکه با استادِ پیری_ که احترام زیادی برایش قائل بود_ آنطور رفتار کرده بود شرمنده بود. همانطور که روی نیمکت نشسته بود به دو ستارهٔ کوچکی که حالا مصافت زیادی را جابه جا شده بودند خیره شد، خود را در افکار عجیب و غریبی که به ذهنش میرسید غرق کرده بود، نمی دانست باید از دست چه کسی ناراحت باشد، از دست خدایی که فکر میکرد رهایش کرده؟! یا از دست خودش که با هر شکست این قدر ناامید، و به سرعت عصبی میشد؟! تنها چیزی که میدانست این بود که دیگر توان تحمل این شرایط طاقت فرسا را نداشت.

به ساعتش نگاه کرد ساعت 5 صبح شده بود باید به دفتر کارش سری میزد و مدارک و نتایج آزمایش جدید را تحویل میداد.
به آرامی از روی نیمکت بلند شد، خسته و درمانده به سمت دفترش،_ در ساختمان تحقیقات_ پیش رفت.
در اتاق را که باز کرد، سکوت و تاریکی اتاق بد جوری توی ذوقش زد .خواست چراغ اتاق را روشن اما منصرف شد. احساس کرد که همین تاریکی و سکوت بیشتر حالش را خوب میکند؛ پس بدون اینکه چراغ را روشن کند به طرف میزش رفت، خودش را روی صندلی چرخدار انداخت و از کشوی میز، گوشی اش را برداشت، اولین پیغامی که رو صفحه ی گوشی آمد سه تماس از دست رفته و چند پیغام صوتی از طرف همسرش بود. دلش میخواست با همسر و دختر هایش صحبت کند، اما میدانست که ان موقع شب همه یشان خواب بودند پس به سراغ پیغام های صوتی رفت، اولین پیام را پلی کرد:
سلام علی جان خسته نباشی میدونم این چند روز خیلی سرت شلوغ هست و درگیر واکسن هستی، اما اگر نمی تونی تماس بگیری حداقل صداتو ظبط کن و بفرست، بچه ها خیلی دلشون برات تنگ شده، دلم میخاد بیشتر باهات حرف بزنم اما یلدا داره دیوونه ام میکنه، که باهات حرف بزنه، گوشی رو میدم به یلدا مراقب خودت باش.
پس از قطع پیام بلافاصله صدای پر هیجان دخترک شیش و نیم ساله در سراسر اتاق پخش:
سسلااااام بابایی جونم خوبی؟!! پس چرا نمیای پیشمون؟ دلم خیلیییی بَرات تنگ شده بابایی.
مامانی میگه اگه شبا قبل خواب دعا کنیم خدا صدای ما بچه ها رو زود تر میشنوه، منم هر شب قبل خواب از خدا میخام که زود تر این مریضی تموم بشه تا یه شب من و مامانی و مهسا رو ببری شهر بازی. راااااستی بابایی امروز خاله آذر گفت یکی از قشنگ ترین خاطراتمون رو تعریف کنیم؛ منم هم خاطره ی همون روزی رو گفتم که رفته بودیم قشم کنار ساحل، یادته من از آب و موج دریا می ترسیدم؟ ولی تو منو بغل و کردی با خودت بردی تا وسط های آب، بعد یکدفعه من و توی آسمون گرفتی و بهم گفتی، میخای منو ول کنی!!
من جیغ میکشیدم که: نه نمیخام٬ اگه بیافتم توی آب غرق میشم. همون جا بهم گفتی: من بابات هستم، تا حالا بابای کی رو دیدی که بزاره بچش غرق بشه، من پیشتم پس از چیزی نترس. بعد بهم گفتی چشمام رو ببندم. من با اینکه خیلی میترسیدم ولی بهت اعتماد کردم، چون میدونستم که حواست بهم هست و نمیذاری غرق بشم پس چشمام رو بستم و تو هم منو ول کردی، وقتی از اون بالا داشتم به سمت پایین می اومد خیییییلی ترسیدم. وقتی که افتادم توی آب یه لحظه فکر کردم دارم غرق میشم ولی همون موقع تو دستم رو گرفتی، بغلم کردی و از آب آوردیم بیرون، بعد از اون روز دیگه هیچ وقت از آب نترسیدم......
دکتر پارسا از حرف های دخترش به گریه افتاد.دخترکش بیشتر از او معنی توکل را فهمیده بود اما خودش......
حق با استاد منتظری بود دکتر در تمام طول عمرش به خودش دروغ گفته بود او هیچ وقت توکل نکرده بود، همیشه به خودش اعتماد کرده بود و این اعتماد را به حساب توکل به خدا میگذاشت.

باید هرچه سریع تر گزارشش را تحویل میداد اشک هایش را پاک کرد، چراغ مطالعه ی روی میزش را روشن کرد و شروع به نوشتن کرد پس از حدود نیم ساعت گزارشش کامل شد، برای تحویل گزارش باید پیش استاد منتظری میرفت، فکر کردن به این که چگونه باید در چشمان استاد منتظری نگاه کند بیشتر او را اذیت میکرد.از جایش بلند شد، چراغ مطالعه را خاموش کرد و از دفتر بیرون زد.
راهرو به طرز غریبی خلوت بود اما دکتر انقدر ذهنش درگیر بود که دیگر برایش مهم نبود چرا راهرو های ساختمان اینقدر خلوت هستند. هرچه به ساختمان مرکزی نزدیک تر میشد، صدای هیاهوی کادر نیز بیشتر میشد. وقتی وارد ساختمان مرکزی شدجمعیت زیادی را دید که در اتاق بزرگ مرکزی جمع شده بودند حتی کادر خدمات نیز مانند خیلی دیگر از پرسنول ایستاده بودند و به مانیطور بزرگ متصل به دیوار چشم دوخته بودند مانیطور تصویر آزمایشگاه ویژه نگهداری ویروس را نشان میداد. دکتر پارسا با زحمت خود را از میان جمعیت به خانم محمدی_ متصدی آزمایشگاه_ رساند و از او پرسید: سلام خانم چه خبره؟ کی توی آزمایشگاه هست؟

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.