پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل۵: موج

نویسنده: Diana_nazari

 -خب گاردین! خیالت راحت شد؟ این سومین آینه ایه که میشکنی! باید اعتراف کنم تو تنها گربه ای هستی که به آیینه حساسیت داری!
خر خر های گاردین:«تو جای من بودی با عکس یه حیوون تو آیینه درگیر نمی شدی؟!»
- معلومه که نه!
- من آدم نیستم!
- خودم میدونم!
- پس الان دقیقا مشکلت چیه؟!
- تو حرف نزن!
- من حرف نزدم!
- دارم دیوونه میشم!
اینسا به موهای شلخته و توی هم رفته اش دست کشید. آیینه؟ نه، هیچ آیینه دیگری توی اتاقش نبود. به جز یک آیینه دستی کوچک و قدیمی که دورش با پری های فلزی تزیین شده بود. 
توی کشوی میزش سرک کشید. باید یک جاییی توی صندوقچه اش می بود. همه چیزش توی صندوقچه بود! همه چیز! حتی قلاده گاردین!
آیینه را روی میز گذاشت و کمی دور تر ایستاد. بعد از اینکه موهایش را شانه زد، رو به گاردین کرد و گفت:« نظرت چیه؟» ولی خیلی زود برگشت:« باورم نمیش الان از یه گربه نظر خواستم!»
به آیینه نگاه کرد. جای قطره های خشک شده ی آب هنوز رویش مانده بود. دستش را روی آیینه کشید تا پاکش کند. 

کن مرا گوش، ای عزیز،
 ای مسیری‌ست، پر از خاطرات،
 بر بند چشمت تا گویم،
آنچه در این افسانه‌ست، نهان...
 پشت این راز، دریاییست پر از تلاتو،
 از پاسخ تو، 
باز کن بالت بر آسمان،
 اما مشو همرنگ آن....
 آری این است پاداشی نیوشان
 خفته در آن جادویی بی کران
 اما بیمت نباد از آن.... 

اینسا خیلی زود دستش را عقب کشید. صفحه ی آیینه مثل آب موج زد و بعد آرام شد. اینسا دوباره انگشتش را به آیینه زد و دوباره صفحه آیینه مثل آب موج زد. گاردین فس فس می کرد ولی اینسا همچنان چشمش را به آیینه دوخته بود.
- دیگه برام مهم نیست چی منطقیه و چی منطقی نیست! چون احمق نیستم!
 افسانه ها یک بار اتفاق می افتند. برای بار دوم اسمشان می شود اسطوره، ولی برای بار سوم، می شوند معجزه. شاید اینها فقط یک اسطوره باشد؛ زمین گرد است!
اینسا آیینه را دوباره توی صندوقچه‌اش گذاشت. بعد هم گاردین را بغل کرد و روی تختش نشست:« فکر کن! یعنی چی میتونه اون پشت باشه؟! اسب تکشاخ! یا مثلا چند تا پری صورتی! خوناشام و شبح! هیجان انگیز نیست؟»
گاردین فس فس کرد و از بغلش پایین پرید. 
- اگه برم اونطرف تو رو نمی برم!
گاردین روی تاقچه پنجره پرید و همانجا لم داد. شاید می گفت:« مگه خوابش رو ببینی که بتونی ازش رد بشی! چرا نمیخوای باور کنی اینا همش قصه های بچه‌گانن؟»
- حالا می بینی! هیچ چیز دروغی وجود نداره!
- اگه وجود نداشته باشه، تو الان باید بتونی پرواز کنی یا تبدیل به یه حیوونه دیگه بشی!
- قول میدم، قول میدم بالاخره یه روز این کارو میکنم! قسم میخورم!

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.