پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل6: تصمیم جدید

نویسنده: Diana_nazari

- اینسا؟ اینسا! بیداری؟!
کارنین دوباره در زد. ولی جوابی نشنید. محکم تر در زد. صدی پاهایی را از داخل اتاق شنید و پشت سرش صدای اینسا که گفت: «اومدم!» اینسا در را باز کرد و به کارنین نگاه کرد. کارنین گفت:«خواب بودی؟»
 - بودم؛ بیدار شدم!
- ببخشید.... راستی ساعت چنده؟
 - دو و نیم شب!
 - اصلا حواسم نبود! آهان.... اومدم بپرسم ببینم تو یه آیینه ی دستی فلزی که دورش با چند تا پری قاب شده باشه نداری؟
 - الان؟!
 - بهش نیاز دارم!
 - چیکارش داری؟
 کارنین جا به جا شد:«یادم میاد یه یادگاری از یه نفر بود. طرح های دورش جالب بودن. میخواستم ازش توی یکی از تذهیب کاریا استفاده کنم.»


اینسا به موهایش دست کشید:«نمیدونم.... باید بگردم....»
 - میشه الان بگردی؟
 - ساعت دو و نیمه!!
 - میدونم! دلم میخواد اون کتابو امشب تموم کنم!
 اینسا به طرف میزش برگشت. کارنین به چهارچوب در تکیه داد. اینسا کشویش را بیرون کشید و طوری جعبه هایش را تکان داد و بازشان کرد که انگار داشت دنبال آیینه می گشت. به صندوقچه خودش رسید. خیلی آرام آیینه را از تویش بیرون آورد و ته کشو هولش داد. بعد هم رو به کارنین کرد و گفت:«نه؛ ندارم.»
 - خب... باشه؛ ببخشید که بیدارت کردم، شب بخیر.
 - شب بخیر...
وقتی کارنین در را بست، هوایی که توی اتاق منجمد شده بود، دوباره به حرکت در آمد. اینسا نفس بلندی کشید و به گاردین که دمش را تکان می داد و خودش را لیس می زد، نگاه کرد.
 - تو چرا هر شب تو اتاق من میخوابی؟
گاردین کش و قوسی به خودش داد و توی سبد کوچکش جمع شد و چشم هایش را بست. اینسا آیینه را از توی کشویش بیرون آورد و نگاهش کرد. سطحش مانند آینه های دیگر، سخت و محکم بود.

کن مرا گوش، ای عزیز،
 ای مسیری‌ست، پر از خاطرات،
 بر بند چشمت تا گویم، 
آنچه در این افسانه‌ست، نهان...
 پشت این راز، دریاییست پر از تلاتو، 
از پاسخ تو،
 باز کن بالت بر آسمان،
 اما مشو همرنگ آن.... 
آری این است
 پاداشی نیوشان 
خفته در آن جادویی بی کران 
اما بیمت نباد از آن.... 

 آیینه از وسط موج زد. بعد هم دایره هایش همانطور که بزرگتر می شدند، محو شدند. اینسا لبخند زد و گفت:«مسخره نیست که یه آیینه با یه لالایی قدیمی مثل آب زلال و شکننده بشه؟!»
 راه رفتن های گاردین وسط اتاق:«کجای این مسخره ست؟ خیلیم باحاله!»
- خودمو درک میکنم! با یه گربه حرف میزنم چون تنهام! خیلی تنهام!
 - خودتو ناراحت نکن! مگه گربه ای به من میگه چرا داری با یه آدم حرف میزنی؟!
 - تو تا حالا با من حرف نزدی!
 - لابد چون یه گربه ام، حق خیالپردازی کردن با من رو نداری!
- من همچین چیزی نگفتم!
 مگر خیالپردازی کردن یک نقض است؟ کدام آدمی می تواند بدون خیالپردازی حرف بزند، فکر کند یا کاری انجام دهد؟ همه ی واژه هایی که کنار هم ردیف می شوند، حاصل خبالپردازی‌اند. همه ی نقاشی هایی که دل کاغذ را می شکافد و بیرون می آیند، بدون رویا پردازی کردن، این قدرت را ندارند. خیالپردازی، فکر کردن به آینده است. البته از نوع خوبش! ولی نوع بدش، اوضاع را آنقدر قاراشمیش تر می کند که نمی توان تصور کرد...
اینسا انگشتش را به آیینه زد. همچنان مثل آب بود. دستش را توی آیینه فرو برد ولی بلافاصله آن را بیرون کشید. آن طرفش آنقدر سرد بود که انگار دستش را توی قالب یخ فرو کرده بود. اگر می تواسنت رد شود؛ اگر می توانست....!

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.