پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل7: بن‌بست

نویسنده: Diana_nazari

به دریاچه بزرگ رو به روی باغ نگاه کرد که چطور مثل آیینه توی باد موج می زد. دیدن همه ی چیز هایی که عجیب و غریب و غیر منطقی اند، دردسر دارد؛ برای دیدن موجوداتی که بدون نفس کشیدن، در فشار و خفقان آب زندگی می کنند، باید توی اقیانوس شیرجه زد و برای دیدن چیز هایی که هنوز ماهیتشان مشخص نیست، توی آیینه. باید توی ناشناخه ها پرید، باید بی پروا بود، باید به حرف های دیگران بی توجه بود، باید بی منطق بود تا حقیقت را فهمید... .
 بی پروا بودن آنقدر ها هم راحت نیست. شاید آدم بی پروا در مواجهه با خطر، فقط بخندد و تویش شیرجه بزند، ولی باید مطمعن بود قبلا قورباغه اش را قورت داده و با همه ی ترس هایی که داشته رو به رو شده. کدام آدمی دوست دارد با تمام ترس های زندگی اش یکجا رو به رو شود؟ اصلا چه کسی ظرفیت این اتفاق دهشتناک را دارد؟ 
اینسا کتاب را جلویش گذاشت و آیینه را توی دستش گرفت. چقدر بد می شد اگر نمی توانست رد شود! آنوقت باید تا آخر عمر، به خودش جواب پس می داد. 
 - چرا باید نگران باشم که نشه؟! عالیس هم یه بار پشت آیینه ها گم شد! 
گم شد؟! نه؛ این اصلا تصور خوبی از آینده نبود!
 - اگه منم گم بشم چی؟ اگه اونجا هیچ آدمی وجود نداشته باشه چی؟! اگه بمحض اینکه از آیینه رد شدم تبدیل به سنگ بشم چی؟!! اگه یهو یه اژدها من رو شکار کنه چی...؟!!! اصلا اگه اونجا اژدها داشته باشه چی...!!!!! 
افکارش را بسته بندی کرد و گوشه ای گذاشت. شاید فقط یک هزارم درصد مردم این شانس را داشتند که بتوانند از آیینه رد شوند. یعنی از هر هشت میلیارد نفر، سه نفر! چرا باید این فرصتی که بدون هیچ زحمتی به دست آورده بود را از دست بدهد؟ آنقوقت در آینده می توانست برای دیگران تعریف کند که چه جیز هایی پشت آیینه ها هست، می توانست ثابت کند افسانه ها دروغ نیستند. هر چند هیچوقت هیچ کس باور نخواهد کرد....! 
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، خسته شده بود. تردید نکرد و خیلی زود کتاب را ورق زد.
 - کن مرا گوش، ای عزیز... 
سطح سیمگون آیینه تکان خورد. اینسا دستش را توی آیینه کرد. تا جایی که می شد...
دستش را بیرون کشید و دوباره امتحان کرد. هیچ اتفاقی نیفتاد.
 - لعنتی! از اولشم میدونستم دروغه! 
کتاب را محکم بست و آیینه را توی جیب پیراهنش انداخت. از اتاقش بیرون رفت. حالا دیگر به آیینه نیازی نداشت. چون میدانست دنیای دیگری جز جایی که در آن زندگی می کند، وجود ندارد.
همانطور که توی راهرو قدم بی میداشت، گاردین در حالی که دمش را تکان می داد دنبالش راه افتاد. اینسا بدون توجه به میو میو های گاردین به راهش ادامه داد. در کارگاه کارنین را زد و بدون وقفه وارد گارگاهش شد.
 - کارنین میخواستم بگم یه آیینه که دورش با پری های فلزی قاب شده پیدا کردم. 
- از کجا؟
 - نیدونم، ته کشوی میزم بود. 
 اینسا آیینه را طرف کارنین که همچنان مشغول کارش بود گرفت. کارنین سرش را بلند کرد و نگاهی به آیینه ی توی دست اینسا انداخت. اینسا آیینه را تکان داد:« فکر کنم همونیه که میخواستی. راستش.. .»
 نتوانست حرفش را تمام کند. چون با جسم سرد و منجمدی که محکم به صورتش خورد، روی زمین افتاد... 

ادامه دارد....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.