پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل8: جهان آیینه

نویسنده: Diana_nazari

از روی زمین بلند شد. تمام بدنش یخ کرده بود. صورتش بد جور می سوخت. تازه متوجه پاهایش شد که توی برف فرو رفته بودند. دستش را روی صورتش گذاشت تا سوزشش کمتر شود. سرش را بالا گرفت. با دیدن منظره رو به رویش، نفس کشیدنن را فراموش کرد. درختها از میان برف های سفید، سر به آسمان گذاشته بودند. تا چشم کار می کرد جنگل بود. با ناباوری مشتی برف را از روی زمین برداشت و جلوی چشمش گرفت. مثل همیشه، سرد و نرم؛ که با گرمای دستش آب می شد.
لباسهایش خیس و منجمد شده بودند.
 شاید هرگز تصور نمی کرد دنیای پشت آیینه اینقدر سرد ازش استقبال کند. خیال پردازی کردن، خیلی راحت تر از درک منظره رو به رویش بود. صدای هو هوی جغد ها، سکوت اطرافش را برای چند ثانیه شکست. ابر های ولگرد، جسته گریخته توی آسمان پراکنده بودند. بود نم برف و خاک نم خورده همه جا پر بود و دانه های سفید زیر نور بی جان آفتاب می درخشیدند. 
 متوجه چیز هایی شد که توی برف فرو می رفتند و از پشت بهش نزدیک می شدند. خیلی زود برگشت. نفهمید چطور برگشت و دوید. تصور نمی کرد دویدن توی برف انقدر سخت و خسته کننده باشد. ولی در مقابل حیوانی به بزرگی ببر، اصلا خسته کننده نبود!
با صورت توی برف ها افتاد. پا هایش بی حس شده بودند، دیگر حتی نمی توانست از جایش بلند شود. فقط جیغ کشید، مگر کار دیگری می توانست انجام دهد؟
 - گریفین! گریفین اونجا چه خبره!! کجا رفتی! صدای کی بود؟!
اینسا به طرف صدا که از لا به لای درختان می آمد برگشت. روی مژه هایش را برف پوشانده بود. تقریبا چیزی نمی دید؛ فقط سایه ای را دید که دوان دوان نزدیک می شد. 
 - گریفین این دفعه چی شکار کردی؟ 
شکار! اینسا زود از جایش پرید و خواست فرار کند که دوباره توی برف افتاد. نفهمید کسی که بهش نزدیکتر می شد، دختر بود یا پسر، زن بود یا مرد. فقط می دانست یک موجود زنده بود که روی دو تا پایش راه می رفت و حرف می زد. نمی توانست فکر کند شاید یک آدم باشد. چون بعد هم افسار حیوان بزرگ را گرفت. کدام آدم خنگی از یک حیوان بالدار به عنوان اسب استفاده می کند؟! 
اینسا بلند شد و نشست. برف روی صورتش را پاک کرد و به کسی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد. پسر جوان رو به رویش با تعجب به اینسا نگاه می کرد. یک دختر، پیراهن و کت معمولی کوتاه به تن، با کیف کمری؛ توی برف، وسط جنگل... باید هم تعجب می کرد!
 -ام... سلام! چیزیت نشد؟ 
اینسا چیزی نگفت. قطعا یک شبح بود! در دنیای پشت آیینه ها هیچ آدمی وجود ندارد، نباید داشته باشد! اگر آنجا هم مثل دنیای واقعی بود، نویسنده ها نباید اینقدر تعریفش را می کردند که پر از موجودات عجیب و غریب است، تابستان ها برف سیاه می بارد که سرد تر از برف سفید است، موجوداتش دندان هایی به قدرتمندی آرواره های ببر دارند، اژدها ها مدام توی آسمان پرسه می زنند، خوناشام ها با گوشهای کشیده توی جنگل ها می کردند و گلوی هم موجود زنده ای را می درند... اینجا اصلا آن طور که فکرش را می کرد نبود!
 - اوه ببخشید! گلوله برفی که پرت کردم خورد به تو؟
 اینسا روی گونه راستش دست کشید. خون منجمد و رقیقی کف دستش مالیده شد. جایش بد جوری می سوخت. پسر جلوتر آمد:« بذار کمکت کنم...»
 - جلو نیا! گفتم جلو نیا!
 پسر همانجا ایستاد. «باشه باشه!»
اینسا به سختی دست های بی حسش را توی برف فرو کرد و از روی زمین بلند شد. به حیوان بزرگی که پشت سر پسر ایستاده بود نگاه کرد. شیر دال... خودش بود! یک شیر دال بزرگ که رام شده بود؛ ولی وحشیگری همچنان از چشم های نارنجی‌اش می‌بارید. 
اینسا قندیل تیزی را که از درخت کنده بود، برای دفاع از خودش جلویش گرفته بود. پسر نگاهی به شیردال پشت سرش انداخت و دوباره به اینسا رو کرد:« ازش می ترسی؟»
 - تو آدمی؟!!
 پسر جا خورد. قیافه اش مثل کسانی شد که تازه متوجه شده اند نامریی اند. گفت:«البته که آدمم! چطور همچین فکریی کردی؟! من یه آدمم ببین!» بعد هم شال گرنش را که تا روی بینی اش بالاکشیده بود، پایین آورد. همچنان که با چشم های سیاهش را اینسا نگاه می کرد، گفت:« اینجا چیکار میکنی؟ با این لباس، این وقت روز، تو برف ها، وسط جنگل...!»
اینسا به خودش نگاهی انداخت. پیراهنش یخ زده بود. راستی... او اینجا چه کار می کرد؟ 

ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.