پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل11: اورورا

نویسنده: Diana_nazari

- کجا؟
اینسا خودش را مرتب کرد. آفتاب داشت غروب و کم کم صدای جغد ها جنگل را پر می کرد. گفت:«اون طرف آیینه!»
یوهانا به اندیمون نگاه کرد. بعد هم به سمت اینسا برگشت:«میدونی... خیلی دلم می‎خواد حرفات رو باور کنم؛ ولی نمیشه... اصلا راه نداره!»
- هیچ کس حقیقت رو باور نمیکنه...
- حقیقت همیشه باور کردنیه... منطقیه!
- اگه بر عکسش باشه چی؟ اصلا تا حالا بهش فکر کردی؟
- تنها چیزی که از وقتی تو رو دیدم تا حالا بهش فکر کردم، اینه که هممون داریم خواب میبینیم! چون نه من دوست دارم گیر باستر بیوفتم، نه تو دوست داری هیچکس حرفت رو باور نکنه.
اینسا به دور و برش نگاه کرد. تنها چیز هایی که توجهش را جلب کردند، پری های سفید و کوچکی بودند که خودشان را به شیشه می زدند تا داخل بیایند و اسیر جغد ها نشوند.
- شاید هم من اشتباه می کنم...
اینسا در را باز کرد. به بیرون نگاه کرد که سراسر برف و تاریکی بود. قبل از اینکه پایش را بیرون بگذارد، اندیمیون به عقب هولش داد و در را قفل کرد:«تو هیچ جا نمی‌ری!»
- تو حق نداری جلوی منو بگیری!
یوهانا آرام گفت:«اینسا... به خاطر خودت میگه..»
- مگه چمه؟!
اندیمون نجوا کرد:«چون لباس راه راه پوشیدی!»
اینسا سر جایش ایستاد:«چه اشکالی داره؟!»
- اینجا فقط بازیگر های دوره گرد لباس راه راه میپوشن، ادن هم دل خوشی ازشون نداره. میدونی... زن دومش رو یه گروه از بازیگری دوره گرد کشتن. اگه تو رو پیدا کنه قطعا همونجا میکشتت!!»
- این چه قانون مسخره ایه؟!
یوهانا بیشتر روی صندلی اش لم داد:«تنها کاری که میتونی بکنی اینه که همینجا بمونی.»
- همینجا بمونم که گیر اون یارو بیوفتم؟
- یارو کیه؟!
- چه میدونم! باستر!
اینسا کنار پنجره رفت. به قطره های آبی که هنگار سر خوردن روی شیشه یخ زده بودند، نگاه کرد. قبل از اینکه به زمین برسند، منجمد شده بودند. مثل آیینه که قبل از اینکه به دست کارنین بیافتد، نا پدید شده بود. "مهم نیست چقدر طول بکشه... امیدوارم بتونم زنده برگردم؛ تا ثابت کنم اینا هیچکدوم دروغ نیستن... یا دست کم زود تر از خواب بیدار بشم..." .
دلش می خواست همانجا بنشیند و آنقدر منتظر بماند تا بالاخره کسی در آنطرف آیینه، دلش برای یک ترانه قدیمی تنگ شود و با صدای بلند آن را بخواند. خیلی از آدمها هستند که مدتهاست پشت آیینه گیر افتاده اند.
- فهمیدم!!
هر دوتایشان به سمت اندیمون برگشتند. اندیمون انگار که از پیروزی اش راضی شده باشد گفت:«شبیه اورورا! تو شبیه اونی! خیلی شبیهشی!»
بوهانا نگاهی عاقل اندر سفیه به اینسا انداخت:»آره؛ خیلی!»
چهره اینسا توی هم رفت:«از ته دل امیدوارم منظور شما اون اورورا نباشه..!»
- اورورا مادر نا تنی من بود.
- بود؟!
- آره؛ بود. ولی الان نیست. چند سال پیش... هوف.... نمیخوام دربارش حرف بزنم.
- مگه چیشده؟
یوهانا به اینسا چشم غره رفت و دستش را روی شانه ی اندیمون گذاشت:«بهش فکر نکن. دیگه گذشته.» اندیمیون سرش را بالا گرفت:«حالا شبیه هر کی که هستی... زیاد مهم نیست.» از قیافه اش مشخص بود که می خواست هر چه زود تر خودش را خالی کند و از شر حرف هایی که چندين سال در دلش تلنبار شده بودند خلاص شود. ولی هیچکس جز خودش حرفهایش را درک نمی کرد. حتی دختر عمویش که کاملا شبیه خودش بود.
- اندیمیون یادت رفت چی گفتم؟ باید زود تر بریم! باستر هر لحظه ممکنه برسه... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.