پروانه آبی (Blue Butterfly) : یادداشت نگارنده :|

نویسنده: Diana_nazari

سلامی دوباره. این قسمت مربوط به داستان نیست. فقط یه سری نکته ها رو توش میگم. بعضی از شخصیت ها رو یهویی اوردم تو داستان و نتونستم معرفیشون کنم.


یوهانا: دختر عموی اندیمیون. اهل کشور راونا. وقتی هشت سالش بوده، پدرش توسط پدر اندیمیون طی یک جریان آتش سوزی به قتل رسیده. نامزد اندیمیون. 

یوهان: برادر یوهانا و پسر عموی اندیمیون. 

جئوف: برادر ناتنی یوهانا و یوهان. (هیچ اطلاعات دیگه ای ازش در دسترس نیست :| XD )

ادن: شاهزاده ی کشور فوکایا که مدتی بعد توسط جاستین کشته می شود. 

افلیا: دختر مو قرمز ادن  طی توافقاتی که با جاستین کرد، قرار شد با یکدیگر ازدواج کنند و در ازایش فوکایا و سیادلتا متحد شوند. ولی جاستین بعد مدتی زیر قولش می زند. (بقیه شو نمیگم خودتون بخونین :| )

نوبارت: شاهزاده ی فوکایا. او قبل از ادن توسط شخصی به قتل رسید.

جاستین: پسر نوبارت. (خب من سلیقه م بوده که این شخصیت زال باشه :)) 

کاپریک: یکی از پیشکار های ادن که بعد از مرگ ادن، پیشکار جاستین می شود. 

باستر: یکی دیگر از پیشکار های سر سپرده ی ادن که همراه کاپریک، پیشکار جاستین می شود.

کتاب: کتابی که باعث و بانی تمام دردسر هاست. ظاهرا آن آیینه با یکی از ترانه هایی که توی این کتاب قدیمی و زرکوب شده نوشته شده، مانند آب شفاف می شود و دروازه ورود به آنسوی آیینه را باز می کند. کلا در جهان آیینه دو نسخه از کتاب وجود داشته که یکی از آنها در قلعه ی نوبارت و آن یکی در قلعه ی ادن بوده. وقتی اندیمیون نه سالش بوده، کتابی که در قلعه ی ادن بود، به سرقت رفت؛ ولی ادن بدون هیچ سندی پدر اندیمیون را محکوم کرد. کتاب هرگز پیدا نشد. فقط یک نسخه از آ« باقی مانده که آن هم دست پسر نوبارت، یعنی جاستین است.

گاردین: گاردین یک کلمه ی انگلیسی به معنای نگهبان است. گاردین نام گربه ی خاکستری اینسا بود که در دنیای واقعی ماند. (پس میشه نتیجه گرفت گاردین در واقع یه نگهبان بوده که نذاره اینسا مثل مادرش بره اون طرف آیینه :))

کاترین: مادر اینسا که قبلا در اداره ی پلیس کار می کرده. وقتی اینسا یک سالش بود، مادرش به صورت اتفاقی وارد دنیای پشت آیینه می شود. در آنجا با پدر اندیمیون آشنا می شود و او را به عنوان همسر دومش بر می گزیند. ولی درست یک روزقبل از دزدیده شدن کتاب، غیبش می زند. و ادن هم چاره ای جز محکوم کردن همسرش نداشته.  او خودش را در جهان آیینه، اورورا معرفی کرده بود. پس اینکه فرار می کند، برای اینکه به دزدی محکوم نشود و اعتماد ادن را جلب کند، یکی از سرباز هایش می شود. 

اینسا: یه بنده خدا :)

شخصیت های بعدی هم به زودی اضافه میشن یه پشت دیگه دربارشون میدم. سوالی چیزی داشتین همینجا این زیر بگین :) 

با تچکر :|

دیانا نظری
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.