درباره Diana_nazari

  دیانا نظری
  همدان
  14 ساله
  تاریخ عضویت: ۹ دی ۱۳۹۹

میگن علم بهتر از ثروته ولی کتابو مفتی نمیدن!
ارتباط با من: [email protected]

آخرین پیام

  ۲۸ بهمن ۱۳۹۹ ۱۹:۵۶

ناموصن؟ فصل اول 56 تا سین خورده فصل آخر سیزده تا فصل جهان آیینه 26 تا بقیه شون چهارتا :| یکیشون هم سه تا:||| برادر من سست عنصر نباش تصمیمتو بگیر میخوای سلیقه ت به موضوع هر فصل باشه یا اسمتش؟ :////

داستان های Diana_nazari

4 داستان منتشر شده
تکرار 1 تمام شده

تکرار

۲۸ دی ۱۳۹۹

انقدر ساده از کنار داستانهایی که نصفه کاره ولشون میکنی نگذر... این حکم یه قتل عام رو داره...!! ...

0 1 310
حس جنون (sense of insanity) 2 در حال تایپ

حس جنون (sense of insanity)

۳۰ بهمن ۱۳۹۹

اگه یه روز از زندگیت خسته بشی، چیکار می کنی....؟ باور کن من دیوونه نیستم...! ...

2 5 1 K
اسلندرمن (slanderman) 1 در حال تایپ

اسلندرمن (slanderman)

۳۰ دی ۱۳۹۹

کریپی پاستا ها... تا حالا کسی بهشون فکر کرده؟ اینکه واقعی هستن یا فقط یه کریپی پاستان؟ ممکنه این ماجرا یه کم شبیه ماجرای کریپی پاستای معروف، اسلندر من باشه. ولی این اصلا کریپی پاستا نیست! واقعیته...! ...

1 4 490
پروانه آبی (Blue Butterfly) 32 در حال تایپ

پروانه آبی (Blue Butterfly)

۴ اسفند ۱۳۹۹

... این بار نجوا کرد: «دستتو بده به من!» ولی اندیمون سرش را تکان داد.:«نه.» کاداوار به سرعت مچ دستش را گرفت:«فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟!» اندیمیون میتوانست سردی اش را که سرد تر از برف بود را حس کند. اندیمیون تقلا کرد مچ دستش را خلاص کند: «نه! ولم کن!» کاداوار دست اندیمیون را به طرف خودش کشید: «اون کسی که اونجا تیر خورده و روی زمین افتاده رو میبینی؟ فکر میکنی اون کیه؟ میدونم که میدونی! یا الان باهام میای، یا با همون رنج و دردی که همه میمیرن، میمیری! خون رو روی لباست میبینی؟ این رو هم میدونم که میدونی چقدر درد داره!» بعد هم مچ دستش را رها کرد. اندیمیون عقب کشید. حرف هایش درست بودند؛ چرا نباید همین الان دستش را به او می داد؟ یکبار دیگر گفت: «دستت رو.. بده .. به من!» صدای فریادهای بانشی مانند باد تندی بود که طرفشان می وزید. کاداوار دوباره دستش را به سمت اندیمیون گرفت. و اندیمیون اطاعت کرد... . ******** کسی که با صدایش افسون می کند و با چشمهایش همه را به زانو در می آورد... فقط می تواند جادوگر باشد...کسی که یه سپیدی برف است، شبحی بیش نیست... کسی که مرگ جلویش زانو می زند و هیچکس نمی تواند در برابرش حرفی بزند، قطعا یک افسونگر است.... ...

4 38 24.2 K
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.