درباره reihanebagi

  Reihane Bagi
  تاریخ عضویت: ۷ تیر ۱۳۹۹

آخرین پیام

reihanebagi پیامی تاکنون اضافه نکرده است.

داستان های reihanebagi

1 داستان منتشر شده
پاره ای از رمان چارچوب 1 در حال تایپ

پاره ای از رمان چارچوب

۷ تیر ۱۳۹۹

خلاصه: نفس به همراه دوست صمیمی اش ﴿رویا﴾ برای تعطیلات دانشگاه تصمیم میگیرند به سفر بروند.اما داستان از آنجایی شروع میشود که نفس در خانه مادربزرگش آلبومی پر از عکس های زیبای یک جنگل و کلبه ای زیبا در همان جا پیدا میکندو تصمیم میگیرد به همراه رویا به آنجا برود.... وقتی آن جنگل خاموش را میبیند ضد حال میخورد اما تصمیم میگرد مدتی آنجا بماند تا اینکه با اتفاقات عجیب و نشانه های عجیب رو به رو میشود..... رمان چارچوب _وای نفس ... خستم کردی .از موقعی که اومدیم اینجا مخت تاب برداشته،بهتره یکم استراحت کنی تا عقلت بیاد سر جاش 'که البته بعیییید میدونم'...وگرنه منم که باید به خاطر تو جواب پس بدم... 'وایسادم و با اخم بهش زل زدم...برگشت و نگاهم کرد' _چیه.... 'دستشو برد تو ی موهاش' _خوشگل ندیدی؟؟؟ 'رویا واقعا دختر خوشگل و نازیه ؛ موهاش سیاه پر کلاغیه و حالت آبشاریه ملایمه و تا کمرش می رسه ،اما ترکیب موهاش و صورتش خیلی زیباش کرده♡♡ چشم های بادمی و طوسی پررنگش ش و بینی فندقی ش و همین طور لب های کشیده و صورتیه ملایم و نازش،در کل واقعا یه دختر زیباییه ♡♡ اما خب من یه کوچولو خوشگل تر از رویا م؛خودخواه نیستم .. این واقعیته،حتی از نظر خود رویا...چشمای من عسلیه و با تمام صورتم تناسب داره ، موهام خرمایی روشن (که ظاهراً از مادرم به ارث بردم) و تا پایین کمرم می رسه و آبشاریه .. لب هام صورتیه و و بینیم هم فندقیه) ..... همینطوری که درحال تجزیه و تحلیل قیافه هامون بودم ، رویا زد پس کَلَّم: _هی....با تو بودم 'عین منگلا نگاهش کردم': _هااا؟.....آها...چرا دیدم _هوممممم؟ _خودم دیگه? 'نیشم باز شد،رویا یکی از ابروهاشو ...

0 0 1 K