ممنون میشم به رمانم سر بزین بهم بگین
پرواز پشت دیواره – پارت یک سالها بود حس میکردم دیوارهای اتاق دوازدهمتریم روی شانههام سنگینی میکنن. نور خورشیدی که از لای پردهی نیمهگیر میتابید، تنها نشونهای بود از دنیایی که از من دریغ شده بود. پدرم با خشم خاموش و نگاههای سردش، نمیذاشت حتی چند قدم بیرون برم. میگفت دنیا جای امنی نیست؛ اما من میدونستم زندانیام در قفسی که دیوارهاش از ترس ساخته شدن، نه از امنیت.با این حال، همون گوشهی کوچک، شد دنیای من. کتابهایی که پنهونی میخوندم، ایدههایی که روی تکههای کاغذ مینوشتم، و رؤیاهایی که هر شب پیش از خواب میچیدم، شدن راه فرارم از واقعیت. هر جملهای که مینوشتم، انگار آجری از اون دیوار فرو میریخت. هر فکری که در ذهنم جان میگرفت، نوری بود در تاریکیِ بیانتها.روزهایی رسید که فهمیدم آزادی فقط بیرون رفتن از خونه نیست؛ گاهی درون ذهن آدم ریشه میگیره. یاد گرفتم چطور درون خودم سفر کنم، چطور از دلِ دردها لذت بسازم، و از نداشتنها قدرت دربیارم. اون دخترِ تنها که هیچ پشتوانهای نداشت، حالا تبدیل شده بود به زنی که خودش تکیهگاه خودش بود.
آیا از گزارش این کاربر اطمینان دارید؟