در تابوت
از خاک گرفته شدهای، زیرا که تو از خاک هستی و به خاک خواهی برگشت... نظراتتون خوشحالم میکنه :)
...گوشه خیابان ایستاد و مدتی به مکان نامعلومی خیره ماند. واقعا چرا این زندگی تا این حد برایش پر از درد و رنج بود؟! چرا آن یک باری که تصمیم به اتمامش گرفته بود، موفق به فرار از چنگ این همه مشکلات نشده بود؟! -... وای باورم نمیشه! بیشتر شبیه یه خوابه! -فکر میکنی واقعا امروز همه از شر مشکلاتمون خلاص میشیم؟ -شک داری؟! بابا میگن اونجا میشه مشکلاتتو با مال دیگران عوض کنی... قطعا هستن کسایی که مشکلات تو رو به از خودشون ترجیح بدن و تو هم مشکلات اونا رو بیشتر از مال خودت بپسندی...!
در تمام مدت دوستیمان، ندیده بودم آن طور گریه کند. هر آن منتظر بودم از شدت ناراحتی از حال برود. التماسش میکردم آرام باشد. فقط دوکلمه را تکرار میکرد: دو ماه... دو ماه... و دوباره مثل ابر بهار اشک میریخت. با چند لیوان آب و چیز شیرینی که به یاد نمیآورم چه بود آرام گرفت. خیلی آرام گرفت. برای چند لحظه جیک نزد. حتی نفس هم نکشید. خیره شده بود به دیوار...
دیری نپائید که پادشاه جدید درگذشت و شاهزاده قباد بی آنکه زحمتی به خود بدهد به قدرت رسید... اما این بدان معنا نیست که...
(دیالوگهای از زبان ربات این داستان؛ واقعی هستند!!) ...«منم ازت خواهش میکنم که من رو بُکُشی...» هقهق صدایش را برید:« تو... آخرین... امیدم... بودی... من جرات... ندارم... خودم این کار رو... بکنم... سعی کردم... نتونستم... منِ ترسوی... مزخرف...» روی زانوهایش فرود آمد؛ رنجی که میکشید نفسش را بریده بود، کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را برزبان بیاورد:«پایگاه داده؟! پایگاه دادهت هرچی هم که تکمیل باشه؛ هیچوقت باعث نمیشه درد واقعی رو درک کنی... تو و اون پایگاه دادهت آخه چی میفهمین از زندگی مردی که سوختن خونوادهش توی آتیشسوزی خونه رو دید و هیچکاری نتونست بکنه؟!!» لرزش در صدایش جای خود را به خشم داده بود:«... چطور میتونی بگی که رنج درآغوش کشیدن جسد دختر سهساله و پسر 8 سالهت که اونقدر سوخته بودن که از هم قابل تشخیص نبودن رو میفهمی؟؟ تو چطور میتونی با اون پایگاه دادهت وحشت کابوسهای شبانه من رو درک کنی؟!»...
+برای خداحافظی آمادهام. برای خداحافظی با دنیایی که متعلق به آن نیستم. برای خداحافظی با دنیایی که آدمهایش، هرچقدر هم که تلاش کنی تو را نمیپذیرند. با این حال؛ قبل از رفتن امشب، مثل همیشه پشت در اتاقشان در راهرو مینشینم. حتی اگر یک نفر به من لبخندی بزند... نه... حتی اگر یک نفر فقط من را ببیند و متوجه حضورم شود؛ میمانم... (احتمال داره به زودی پاکش کنم... نمیدونم...)
بهنامخدا عنوان: #شهر_پوچی به قلم: #عطیه_ابراهیمی ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· وقتی که خودم نیز مرا درک نکرد آجر به آجرش را ساختم. تا خانهای باشد برای من، برای تمام دوستانم... ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· مقدمه: قطعا زندگی ادامه دارد. من مطمئنم که آن درست پشت دیوارهای بلند شهر نشسته و منتظر من است. شاید خوشحال شاید غمگین شاید عصبانی و شاید ترسیده اصلا...! از کجا معلوم عاشق نباشد؟... باید فهمید... باید بفهمم که زندگی برای من چه رنگی را به ارمغان میآورد...
باسلام خدمت دوستان گرامی، هدف از این نوشته این است که شما به از باطل روی گردانید و به حق وصل بشید که این بحث خیلی مهم است
در دنیایی که تاریکی راهنماتر از روشنایی باشد، آب و آتش عاشق یکدیگر میشوند.