تاج خون
یک داستان درمورد زندگی فردی به نام کاوه می باشد که چگونه زندگی کرد و حماسه خود را ساخت
یک داستان درمورد زندگی فردی به نام کاوه می باشد که چگونه زندگی کرد و حماسه خود را ساخت
در میان بازی قدرتی که زندگیها را نابود میکند و خیانتهایی که تاریکی را عمیقتر میکنند، آیا کسی جرات دارد که خودش را فدا کند؟ گاتهام دیگر یک شهر نیست، بلکه میدانی است برای نبرد نور و سایه. در شهری که پلیس ها رشوه می گیرند و مسئولان فاسدند،مردم از چه کسی انتظار داشته باشند؟
تا حالا درباره عشق های یک طرفه شنیدید ؟ این داستان یکی از اونهارو روایت میکنه ! خون آشام ها به نور خورشید حساس هستند و باعث ضعیف شدن و در نهایت مرگ اونها میشه اما اگه یک خون آشام عاشق خورشید بشود چه اتفاقی میفتد ؟
وقتی عشق به تراژدی تبدیل می شود وقتی آدمها بازیچه روزگار می شوند و وقتی هویت تنها دغدغه یک انسان می شود روزگار جبر خود را تحمیل می کند و در این میان دخترکی جسور در پی کشف بزرگترین راز زندگی خود بر می آید
درخت بید مجنون ? درخت بید مجنون، درختی است که هیچگاه به عشق خود نرسید، اما در دل شبهای تاریک و روزهای بیصدا، شاهد هزاران دلشکسته و رازهای نهفته بود. شاخههای خمیدهاش که به آرامی در باد میرقصند، انگار هر لحظه در حال نجوا با باد هستند، گویی میخواهند گوش بسپارند به سکوت قلبهای عاشقانی که در سایهاش پناه میگیرند. برگهای نرم و لطیف این درخت، همچون دستهای مهربانی هستند که در لحظات تاریکی، برای در آغوش گرفتن دلهایی که به عشقشان بیپناه شدهاند، به سویشان دراز میشوند. ویلیام و آیانا، دو قلب که در دنیای پر از هیاهو و قضاوتهای بیپایان، تنها به هم اعتماد دارند، تصمیم میگیرند که داستان عاشقانهشان را زیر همین درخت بنویسند. جایی که هیچکس جز خودشان و درخت، شاهد افسانهای میشوند که در دل شبها و روزهای بیسر و صدا، درخت بید با تمام شکوهش نگاهشان میکند. این درخت، هرچند خود به عشق نرسید، اما به آنها فرصتی میدهد که در سکوت و آرامش، در کنار هم باشند. جایی دور از همه نگاهها، جایی که در آن نمیخواهند چیزی جز عشقشان باشد. درخت بید مجنون، همچون گواهی از عشقهای ناتمام، به ویلیام و آیانا اجازه میدهد که تنها برای لحظاتی کوتاه، بدون ترس از قضاوت، در دل یکدیگر غرق شوند و احساسات خود را در آغوش هم بریزند. زیر سایهی این درخت، تنها عشق وجود دارد. لحظههای خاموش و پر از معنا که در آنها هیچ چیزی جز احساسات بیکلام دو انسان که در این دنیا تنها به یکدیگر وابستهاند، مهم نیست.
(دیالوگهای از زبان ربات این داستان؛ واقعی هستند!!) ...«منم ازت خواهش میکنم که من رو بُکُشی...» هقهق صدایش را برید:« تو... آخرین... امیدم... بودی... من جرات... ندارم... خودم این کار رو... بکنم... سعی کردم... نتونستم... منِ ترسوی... مزخرف...» روی زانوهایش فرود آمد؛ رنجی که میکشید نفسش را بریده بود، کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را برزبان بیاورد:«پایگاه داده؟! پایگاه دادهت هرچی هم که تکمیل باشه؛ هیچوقت باعث نمیشه درد واقعی رو درک کنی... تو و اون پایگاه دادهت آخه چی میفهمین از زندگی مردی که سوختن خونوادهش توی آتیشسوزی خونه رو دید و هیچکاری نتونست بکنه؟!!» لرزش در صدایش جای خود را به خشم داده بود:«... چطور میتونی بگی که رنج درآغوش کشیدن جسد دختر سهساله و پسر 8 سالهت که اونقدر سوخته بودن که از هم قابل تشخیص نبودن رو میفهمی؟؟ تو چطور میتونی با اون پایگاه دادهت وحشت کابوسهای شبانه من رو درک کنی؟!»...
با روگل همراه شوید که حتی بعد از مرگ هم مجبور است بجنگد اما ایبار یک فرق دارد! او در این دنیای جدید و ناشناخته برای خود و ارمانش میجنگد! بیایید ببینیم دنیا برای او چه طرنوشتی رغم خواهد زد. ------ نظرات فراموش نشه چون من داستان رو لر اساس پیشنهادات جلو می برم("-")
جنگ تموم نشده بود اما به لطف از دست دادن حافظش تونست از مرگ قشر در بره اما حالا اون بدونه هیچ پول اشنا و دوست توی یه دنیای جدید چیکار میکونه بکنه اینم یکی از داستانای منه که در قاره سویرا اتفاق میفته. من این داستان رو توی فصل یک جلوتر از وب کتاب و ناولتو منتشر میکنم.
چند سالی پیش ازینکه بچه های ماجراجوی داستان بدنیا بیان.. اتفاقات عجیب و زیادی توی خانواده افتاده که کشف این داستان ها و راز ها روی زندگی اونها تاثیر زیادی میزاره..رکسی و بریانا،خواهر های دوقلویی هستن که با پیدا کردن یه رادیوی عجیب، در تلاشن تا تکه های پازل رو بهم متصل کنن..
داستان درباره کودکی ۱۴ ساله است که به دلیل بیماری پدرش و برای تهیه غذا به دریا میزند تا ماهیگیری کند. از همین جا ماجراجویی این کودک شروع میشود و ما شاهد سرنوشت عجیب و تلخ او هستیم.