در تابوت
از خاک گرفته شدهای، زیرا که تو از خاک هستی و به خاک خواهی برگشت... نظراتتون خوشحالم میکنه :)
در قدیمها که آن زمان حتی دایناسورها ها هم وجود نداشتند کره زمین مکانی برای جنگ بین شیطان و فرشته ها بود شیاطین حملات خیلی سنگینی به فرشتگان میکردند ولی آنها مقاومت میکردند و در نتیجه فرشتگان پیروز شدند ولی داستان اینجا تمام نشده شیاطین 10 تا فرشتگان را فاسد کردند اما آن فرشتگان مقاومت کردند ولی با شکست موافق شدند بعد یک میلیون سال که انسان ها دایناسورها به وجود آمده بودند آن فرشتگان تصمیم گرفتند فرار کنند یکی از آنها برای دفاع کشته شد ولی بعد 3 نفر دیگر با آن کشته شدند آنها بقیه باهم ترکیب شدند و 6 عنصر مهم و شکست ناپذیر را به وجود آوردند بعد ناپدید شدند بعد چندها سال آنها تبدیل به شیطان صلح شدند چون با انسان ها یکی میشدند و اولین کسی که با آن یکی شد کوروش بزرگ بود و بعدش دیگه بعد مرگ او چند ها سال دیگه دوباره شروع کردند با انسان ها یکی شدن بعد چند ها سال به خاندان یک نسلی حمله برد آن مرد نامش محمد بود بعد آن پسر کوچکش بعدش جانشین دیگهای بعدش میرسه به زمان حال پسری به نام طاها را جانشین شیاطین بعد اینکه آن پسر به دنیا آمد همشون بالای سرش ایستادند اما پسره گریه نکرد چون فرشتگان در وجود او بودند و این یعنی یک جنگ
هنگامی که جک به مهمانی می آید، از دیدن دوقلوی همسان خود شوکه می شود. مشکل این است که جک دوقلوی همسان ندارد. برادر واقعی اش حتی شبیه به او هم نیست. به نظر می رسد مهمانی امشب در تالار وحشت برگزار می شود.
این ادامه داستان تاج و تخت قبلی است پس اگر آن را نخواندید وارد این داستان نشوید. بعد از انتقام داریوش از اردشیر،سودابه و آتوسا با مشکلات زیادی در آینده مواجه می شود. آینده ای که پر از رمز و راز و آبستن اتفاقات زیادی است
در افق طلوع خورشید، جایی میان درختان سر به فلک کشیدهٔ روستای ابریشم، داستانی آغاز میشود که قلبها را به تپش میاندازد. **کیانوش**، جوانی پر از شجاعت و مهربانی، در روزمرگی سادهای زندگی میکند، اما سرنوشت او چیزی فراتر از یک روستایی ساده است. وقتی صدای استغاثهٔ دختری زیبارو و مرموز از دل جنگل بلند میشود، راهزنانی بیرحم پا به صحنه میگذارند و آزمونی برای دل و دستان کیانوش آغاز میشود. نبردی میان حق و باطل، میان زندگی آرام و مسیری پرخطر به پایتخت، **تهران**. اما این تنها آغاز ماجراست. جایی دورتر، در کاخ مجلل کیکاووس، پادشاهی که عقلش را به توطئههای سودابه سپرده، طوفانی از فساد و خیانت در حال شکلگیری است. آیا کیانوش و دختری که به کمک او نیاز دارد، کلید تغییری بزرگ در این سرزمین خواهند بود؟ **"داستانی از شجاعت، خیانت و عشق... سفری که سرنوشت یک مرد را به آزمون میگذارد و آینده ایران را تغییر میدهد."** این سرگذشت را از دست ندهید، در جایی که خورشید به آرامی طلوع میکند، اما سایهٔ تاریکی همچنان بر زمین گسترده است... **"تاج و تخت".**
بخوانید برای رفع خستگی اینجا باید قوه تخیلت بالا باشه؟!!! اسم کتاب را تغییر دادم این داستانا را با موزیک بی کلام بخونید....
چه کسی میداند که در دنیای آینه ها چه میگذرد؟! چه کسی میداند که وقتی چشمانش روبه روی آینه بسته است انعکاس او همین شکل را به خود دارد؟!
در قلب قلمروی اِلدرین، ویلیام، یک سرباز ساده، سالها در سکوت دلباختهی شاهدخت اِلای بود. او هر روز از دور، بیآنکه جرأت کند عشقش را ابراز کند، او را مینگریست. اما وقتی اِلای متوجه نگاههای پنهانی او شد، سرنوشت راهی تلختر برای ویلیام رقم زد—زیرا خیلی زود، شاهزادهای دیگر از راه رسید…
...گوشه خیابان ایستاد و مدتی به مکان نامعلومی خیره ماند. واقعا چرا این زندگی تا این حد برایش پر از درد و رنج بود؟! چرا آن یک باری که تصمیم به اتمامش گرفته بود، موفق به فرار از چنگ این همه مشکلات نشده بود؟! -... وای باورم نمیشه! بیشتر شبیه یه خوابه! -فکر میکنی واقعا امروز همه از شر مشکلاتمون خلاص میشیم؟ -شک داری؟! بابا میگن اونجا میشه مشکلاتتو با مال دیگران عوض کنی... قطعا هستن کسایی که مشکلات تو رو به از خودشون ترجیح بدن و تو هم مشکلات اونا رو بیشتر از مال خودت بپسندی...!