الماس سیاه
جرمش فریب و قتل پادشاه قبلی نبود، بلکه سرپیچی از سرنوشتی بود که ایزدها معین کرده بودند...
از این حرفای لوس بزنم؟ عاشق صبح های آفتابی، شیک کارامل و داستان نویسی هستم :)
وقتی که خون تو بومم را رنگ آمیزی کرد، فهمیدم که قلبم از تپش ایستاده است... چاقویم را در دستت گذاشتم و برای بار هزارم معذرت خواهی کردم، تو هم با کمال میل آن را توی قلب از قبل ایستاده ام فرو کردی... ایستادی تا پاشیده شدن خونم را روی همان بوم بزرگ آرزوها ببینی، ایستادی تا غرق شدنم توی خون خودم و سیاهی رفتن چشمانم را ببینی....
این یک سال در آتش عذاب وجدان سوختم و الان در آتش مرگ. این یکی آسان تر است. دوباره صدایت را میشنوم. دیدی به قولم عمل کردم؟ دیدی پیشت ماندم؟
آرمیتا نویسنده ای بود که در داستان هایش غرق شد. او برای فرار از دردهایش داستان می نوشت، برای فرار از همان حقیقتی که آن را فراموش کرده بود...
در دنیایی که تاریکی راهنماتر از روشنایی باشد، آب و آتش عاشق یکدیگر میشوند.
آیا از گزارش این کاربر اطمینان دارید؟