صفحه 1 آخرین پیام های کاربران

sednarad884
۱۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۰۲:۲۶

مقدمه قول یک نویسنده ی معروف: ? همیشه مشکلات را در تنهایی، بهتر تحمل می‌کنم. درمان شوپنهاور ؛ اروین د. یالوم

zeynabsisahkti
۴ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۲:۵۱

پرواز پشت دیواره – پارت یک سال‌ها بود حس می‌کردم دیوارهای اتاق دوازده‌متریم روی شانه‌هام سنگینی می‌کنن. نور خورشیدی که از لای پرده‌ی نیمه‌گیر می‌تابید، تنها نشونه‌ای بود از دنیایی که از من دریغ شده بود. پدرم با خشم خاموش و نگاه‌های سردش، نمی‌ذاشت حتی چند قدم بیرون برم. می‌گفت دنیا جای امنی نیست؛ اما من می‌دونستم زندانی‌ام در قفسی که دیوارهاش از ترس ساخته شدن، نه از امنیت.با این حال، همون گوشه‌ی کوچک، شد دنیای من. کتاب‌هایی که پنهونی می‌خوندم، ایده‌هایی که روی تکه‌های کاغذ می‌نوشتم، و رؤیاهایی که هر شب پیش از خواب می‌چیدم، شدن راه فرارم از واقعیت. هر جمله‌ای که می‌نوشتم، انگار آجری از اون دیوار فرو می‌ریخت. هر فکری که در ذهنم جان می‌گرفت، نوری بود در تاریکیِ بی‌انتها.روزهایی رسید که فهمیدم آزادی فقط بیرون رفتن از خونه نیست؛ گاهی درون ذهن آدم ریشه می‌گیره. یاد گرفتم چطور درون خودم سفر کنم، چطور از دلِ دردها لذت بسازم، و از نداشتن‌ها قدرت دربیارم. اون دخترِ تنها که هیچ پشتوانه‌ای نداشت، حالا تبدیل شده بود به زنی که خودش تکیه‌گاه خودش بود.

Asall404
۴ دی ۱۴۰۴ ساعت ۰۱:۲۷

سلام من نویسنده کتاب عروس دریا هستم با ژانر عاشقانه و درام و معمایی و راز آلود اگه داستان خوندید نظراتتون بهم بگید

mahsasafari621
۱ دی ۱۴۰۴ ساعت ۲۱:۱۲

سلام به تمامی عزیزان. بنده یک نویسنده داستان هایی به ژانر عاشقانه و ازدواج اجباری هستم و خوشحال میشم فالوم کنید و دو داستانم رو بخونید و نظرتون رو حتما بهم بگید?

nrjs76735
۲۹ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۴۶

خب از الان شروع میکنم برای پارت های قشنگ داستان عشق شعله ور حسابی داستان قشنگی هست سعی کنید با لایک هاتون و کامنت هاتون انرژی مثبت بدید چون اولین رمان منه امکان داره یکم کم کسری داشته باشه کلی رمان نوشتم ولی منتشر نکردم اما این یکی قراره توسط شما خوانده بشه بزن بریم ??

SamanMahdavian
۲۶ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۲۹

سلام بچه ها موضوعی که تازگی پیش اومده شلوغ شدن فصل یک هستش! قبلنا حداقل دو هفته طول میکشید تا یه داستان جدید اضافه بشه... اما الان نهایتا دو روز طول می‌کشه تا یه داستان جدید بیاد! نویسنده های عزیز دمتون گرم. بیاین همینطور به فعالیت ادامه بدیم تا بتونیم جامعه کتابخان مخصوص خودمون رو بسازیم!!!!

strifeuffhsbsbbdjfjg
۱۷ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۶

strifeuffhsbsbbdjfjg
۱۷ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۱

mhradaqdsy
۱۷ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۲۹

خیلی خیلی عالی بود

mhradaqdsy
۱۷ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۲۸

عالی بود

Shabnam73
۱۷ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۰۱:۰۱

داستان کوتاه

strifeuffhsbsbbdjfjg
۱۶ آذر ۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۴۸

عالی

zahra1385far
۱۷ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۲۲:۵۶

لطفاً داستان های داخل رمان من و تو من رو بخونید. هر فصل یک داستان جدا و متفاوت با داستان های دیگه اش داره. اگه خوندید لطفا دربارشون بهم نظر بدید ?? تا بتونم خوب یا بد بودن داستان هام و قلم خودم رو بدونم تا در داستان های بعدیم از نظراتتون در بهتر شدن داستانهام استفاده کنم...

fatemeghanbari397
۲ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۲۱:۵۰

داستان من رو اگه دوست داشتید بگید بقیش رو هم براتون بزارم؟

zzzbaloch84
۲ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۵۴

البته! در ادامه یک داستان ترسناک کوتاه براتون آورده‌ام: --- *نام داستان: سایه‌های شب* در یک شب تاریک و مه‌آلود، چند نفر از دوستان تصمیم گرفتند نزدیکی جنگل بروند و ماجرای آنجا را بررسی کنند. آن شب، آسمان ابری و هوا سرد بود، و فقط چراغ قوه‌های کوچکشان روشن بود. وقتی وارد جنگل شدند، صدای خش‌خش برگ‌ها و صدای جیرجیرک‌های شب به گوش می‌رسید، اما چیزی غیرعادی نبود. تا اینکه ناگهان یکی از آن‌ها چراغ قوه‌اش را خاموش کرد. در آن لحظه، همه حس کردند چیزی آنها را در بر گرفته است. در تاریکی مطلق، سایه‌های عجیبی شروع به حرکت کردند. سایه‌هایی بلند، ناهموار، و نامشخص که جلومان ظاهر شدند و با حرکاتی عجیب و مرموز، نزدیک‌تر می‌شدند. یکی از دوستان فریاد زد و به سمت خروجی دوید، اما در یک لحظه، سایه‌ها به سمت او هجوم آوردند و صدای فریادهای وحشتناک از آن باقی ماند. دوستان دیگری هم تلاش کردند فرار کنند، اما هر کدام یکی یکی ناپدید شدند، گویی از دنیای دیگر بودند. وقتی عاقبت آخرین نفر توانست با وحشت و تپش قلب از جنگل خارج شود، دیگر هیچ صدایی یا نشانی از دوستانش نمانده بود. شب آن شب، همه کسانی که آنجا بودند، گفتند که سایه‌ها، روح‌های سرگردان کسانی هستند که در آن جنگل گم شده‌اند و هر شب، در کنار صدای باد و خش‌خش برگ‌ها?

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.