جزوه عشق
شعر ، دل نوشته ، عاشقانه
دلنوشتهاےآغشتهازداستان☘️:) نمیدانمچهوچگونهمیخواهمبنویسم ازکجاشروعکنم،چجوری! پناه،داستانیستازحسوحالمن✨☁️
کتابی به اهتمام : عبدالرحیم سعیدی راد ، قطعه ادبی ، داستان هایی از این کتاب را برای شما در این سایت به انتشار خواهیم گذاشت . تیکه ای از : هنوز دارد باران می بارد... .. چشم نو عروسان به جاده های انتظار سپیده مانده، و کودکان همچنان سوال بی جواب خود را ـ « پس بابا کی می آید؟ » ـ تکرار می کنند،...
داستان تنهایی های تلخ من میخوام توی این داستان چیزهایی که توی زندگی کوتاهم تجربه کردم رو بهتون بگم شاید بتونم سرنوشت کسی رو به سوی آرامش و تغییر فکر عوض کنم به نظرم بخون چون تموم چیزهایی که میدونستم رو داخل این کتاب جمع کردم داستان بر اساس واقعیت است
زندگی مجالم نداد تا بیشتر از این عشق را در عاشقی تجربه کنم هر چند عاشقی کردن را خوب بلد شدم ... ? تا کنم عاشقی در ره عشق... ?
داستان کوتاه و تک پارتی ،در مورد زندگی بی هدف و بی معنای نوجوانی که کم کم رنگ خوشبختی به خودش میگیره..عشق از دور بهتره.. امیدوارم لذت ببرید..
چند سالی پیش ازینکه بچه های ماجراجوی داستان بدنیا بیان.. اتفاقات عجیب و زیادی توی خانواده افتاده که کشف این داستان ها و راز ها روی زندگی اونها تاثیر زیادی میزاره..رکسی و بریانا،خواهر های دوقلویی هستن که با پیدا کردن یه رادیوی عجیب، در تلاشن تا تکه های پازل رو بهم متصل کنن..
اگر جسم ناتوان است از پرواز کردن به دوردستها، فکر و خیال که رها آفریده شدهاست. برای دستیابی به آرامش، فکر کردن به دوستداشتنیها را تجویز نمودهاند. هرچند که خودم این نسخه را درمان قطعی برای رسیدن به آرامش نمیدانم اما نوشته زیر، قصه همین پرواز دادن خیال است به سوی نداشتههای دوستداشتنی. دوست ندارم وقت کسی را تلف کنم اما اگر لطف کنید و نوشته را بخوانید و نظرتان را درباره نوع نگارش و قابل فهم بودن نوشته اعلام کنید، خوشحال و سپاسگزار میشم?
داستان تک پارتی درباره عشق و زندگی .. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و بهتر محیط اطرافتون درک کنید.. به امید آینده.. نویسنده=Ayhan_mihrad خوشحال میشم نظراتتون بگید و اگر دوست داشتید دنبالم کنید..با تشکر فراوان..
وقتی کِرکِره های چشمانم را گشودم خود را در میان علف زاری افتاده یافتم ......
(نظرتون راجع به قسمت «تقصیر باران نیست» برام خیلی مهمه، ممنون میشم برام بنویسین.) میگن زندگی ما اوتیستیکها، شبیه به زندگی پروانهایه، که توی شیشه مربا گیر افتاده باشه. دلش میخواد جلو بره و با بقیه پروانهها پرواز کنه. باهاشون ارتباط بگیره، بازی کنه، تواناییها و زیبایی خودش رو بهشون نشون بده... اما... نمیتونه. چون شیشهی مربا جلوش رو میگیره. دوست داریم با بقیه ارتباط بگیریم؛ اکثرا تواناییهایی داریم که دوست داریم ازشون بهره ببریم و مثل همهی آدمها، دوست داریم از زندگی اجتماعی لذت ببریم. اما خب... اوتیسم، شیشه مربای ماست که ما رو توی خودش زندونی کرده. به عنوان یک دختر با اوتیسم خفیف یا همون سندروم آسپرگر، دوست دارم که برخی خاطراتم رو اینجا آپلود کنم. اگه سوالی درباره اوتیسم داشتین داخل کامنتها بپرسین، با کمال میل جواب میدم.