....
دوتا خواهر که مادر پدرشون به قتل میرسه ، و این دوتا با فکر انتقام بزرگ میشن ....
دوتا خواهر که مادر پدرشون به قتل میرسه ، و این دوتا با فکر انتقام بزرگ میشن ....
این داستان زندگی ژولین است. داستانی در چندین داستان کوتاه از خوشی های کودکانه تا غم های کودکانه زندگی ژولین ... البته داستان ( ژولین . عزیزم ) یکبار منتشر شده و این " باز نویسی " یا " بهتر نویسی " داستان قبلی است. که اینبار سعی در برطرف کردن غلط های املایی و نوشتاری کرده ام ، که باعث لذت بردن خوانندگان داستان می شود .
پسر دبیرستانی مثل همیشه اون شب هم درحال پرسه زدن توی خیابون های خلوت شهر بود. اون میدونست چیزایی که اون گوشه و کنار شهر میبینه رو دیگران نمی تونن ببینن... اما اون شب ، یه چیزی فرق میکرد... انگار همه ی اون چیز ها عجیب تر بودن. توی خیابون تاریک و مه آلود شهر ، یه صدایی توجه ش رو جلب کرد یه دختر بچه بود! اون موقع شب... توی کوچه های تاریک و مه آلود محله های قدیمی شهر اون دختر درحال دویدن بود و یه پسر کنجکاو دنبالش میرفت... کشیش جوان از خواب بیدار شد، میدونست که اون پسر توی خطره ... ترسناک ترین چیزی که میتونست تصور کنه...
داستان درباری پسری است که مغرور اما ساکت است بی آزار اما غیر قابل پیش بینی است و دخترکی وارد زندگی او می شود و..................
لوسی جرمین، دختر جوانی که تازه مدرک کاپیتانی گرفته، آماده است تا وارد دنیای کشتیرانی شود و در کنار پدر و مادرش کار کند. اما شبی طوفانی همهچیز تغییر میکند… نامهای مرموز، خبر غرق شدن والدین در دریای سیاه، و اتاقی مخفی پر از دفترهای خاطرات مادرش، آغازگر سفری پر از راز و حقیقتهای پنهان میشود.
توبی، دانشمندی مرموز که صورتش را با ماسک پوشانده، در کارگاه زیرزمینی خود دو «دریچهی زمان» ساخته است. او با کمک دستیار جدیدش، دستگاه را فعال میکند. همزمان، دو نوجوان از دو برههی متفاوت (اسا از ۲۰۳۵ و توکی از ۱۸۴۸) ناگهان جابجا شده و وارد دنیایی ویران و عجیب میشوند. در پایان، فردی ناشناس با شنل و ماسک در سایههای کارگاه ظاهر شده و ناپدید میشود. دستیار جدید توبی هم رفتار عجیبی از خود نشان میدهد.
ماهک: دختری لال، عشقی ممنوعه، سرنوشتی اجباری. پدرش او را فروخت. خان او را خرید، بیخبر از رازِ سکوتش. وقتی حقیقت برملا شد، خان تسلیمِ ارادهی خود نشد و ماهک را به اجبار تصاحب کرد
ولگرد شمارهی صفر روایتی بیپروا از کودکی بینام، بیپناه، و بیتعلق که در سایهی قضاوتها و سکوتها رشد میکند. او را «گربه» صدا میزنند—نه از روی محبت، بلکه از روی طرد. در جهانی که شوخیها بوی مرگ میدهند و دوربینها فقط لحظهی اشتباه را ثبت میکنند، گربه متهم به قتلی میشود که هرگز مرتکب نشده. رفاقت، خیانت، و سکوت در برابر واقعیت، او را به کانون اصلاح و تربیت میکشاند—جایی که بیشتر شبیه دیوانهخانه است تا محل بازسازی انسانها. اما در میان تختهای آهنی جیرجیرکن، غذاهای تهوعآور، و نگاههای پر از انزجار، نوری طلایی از راه میرسد: لیو، پسری با موهای مارپیچ و نگاهی متفاوت. آیا گربه میتواند از مسیر سقوط بازگردد؟ آیا در جهانی که همه از دست دادهاند، هنوز چیزی برای نجات باقی مانده؟ ولگرد شمارهی صفر داستانیست از هویت، درد، و امید—روایتی که از دل تاریکی، به روشنایی چنگ میزند. اثر ویدا صدیقی مورنانی
رطوبت، غلظت سنگین مه و بوی ترشیدگی کاه، هویت این کلبه متروک را شکل میداد. دیوارهای گِلی، که زمانی پناهگاهی در برابر سرمای دشت بودند، اکنون بیشتر شبیه اسکلتی پوسیده بودند که با هر وزش باد سینه خیز میرفتند. شکافها، دهانهای باز و دنداننمای خانهاند که شبها را با صدای زوزه باد و نالهی قطرات باران که برخوردشان به سفالهای سست سقف، ریتمی آزاردهنده ایجاد میکرد، پر میکردند. بوی تند و ماندگار باروت، کهنه و خاکستری، مانند یادگاری ناخوانده از نبردهای پیشین، با بوی دود چوب مرطوب مخلوط شده بود و فضای کوچک را پر کرده بود.
وارد خانهای شدم که هر دیوارش حرف میزد، اما هیچکس صدایش را نمیشنید. او از من متنفر بود… و من از او بیشتر. نفرت و عشق، فقط یک قدم با هم فاصله دارند. اما بعضی رازها آنقدر نزدیکاند که حتی نفس کشیدن هم ترسناک میشود…