ماه من ?
ماهک: دختری لال، عشقی ممنوعه، سرنوشتی اجباری. پدرش او را فروخت. خان او را خرید، بیخبر از رازِ سکوتش. وقتی حقیقت برملا شد، خان تسلیمِ ارادهی خود نشد و ماهک را به اجبار تصاحب کرد.
ماهک: دختری لال، عشقی ممنوعه، سرنوشتی اجباری. پدرش او را فروخت. خان او را خرید، بیخبر از رازِ سکوتش. وقتی حقیقت برملا شد، خان تسلیمِ ارادهی خود نشد و ماهک را به اجبار تصاحب کرد.
زنی به امید آینده بود، که مرد. سالگرد درگذشت مهرناز بود. مراسم در خانهی مشترک آنها، همان خانهی ۱۸۰ متری نوساز در یکی از خیابانهای آرام مرکز تهران که مهرناز با وسواس هندسیاش آن را چیدمان کرده بود، برگزار میشد. این خانه، که قرار بود مأمنِ رؤیاهای ده ساله و برنامهریزیهای آیندهنگرانهی او باشد، حالا به سردابی از خاطرات نامرتب تبدیل شده بود؛ نامرتب برای دانیال، هرچند برای دیگران همچنان همانقدر آراسته به نظر میرسید. اون موجودات بد زخیم، سریع و بیرحم، مهرناز را بلعیده بود. شش ماه تلخ که در آن، مهرناز همچنان به شکلی عجیب، منظم و حتی بیش از حد آرام بود. دانیال، همسرش، در تمام آن روزها متوجه یک چیز بود: مهرناز برای مرگش برنامهریزی کرده بود، اما نه با بستن امور مالی یا وصیتنامه، بلکه با مرتب کردن «برنامهها». جمعیت پراکنده بود. نوههایش که شیطنتشان را در سکوت فرو برده بودند، دوستان قدیمی مهرناز که با نگاههای ترحمآمیز، دانیال را میبلعیدند، و البته، ملیکا و آرش، فرزندانش. هر کدام از این افراد، نسخهای متفاوت از مهرناز را در ذهن داشتند؛ نسخههایی که در مراسم سالگرد، بر اساس روایتهای خودشان، در هوا معلق بودند.
زندگی مجالم نداد تا بیشتر از این عشق را در عاشقی تجربه کنم هر چند عاشقی کردن را خوب بلد شدم ... ? تا کنم عاشقی در ره عشق... ?
این متن گزاره هایی از تراوشات ذهنی بنده حقیر در سن شانزده سالگی سر کلاس های گسسته پایه دوازدهم در مدرسه ای غیر انتفاعی-مذهبی میباشد=یه مشت بچه ننر و سوسول اونجا حضور داشتن اون موقع خودم که لذت میبردم از نوشتن این استعاراتم و جملات نامربوطم خواستم به عنوان اولین نوشته ام یکی از اون هارو به اشتراک بزارم بیشتر حس تفاوت داخل متنم القا میشه و حس متن های الن گینزبرگ و دوستانش رو میده همونقدر بی معنی همونقدر منزجر کننده و اینکه تو مدرسه مان همه پایبند تفکرات سیاسی خاص و آیین هاشون بودند اما من فقط یه بچه کله خر آتئیست شناخته میشدم عکس متنم از کویین چون با اهنگ های کویین تست حسابان میزدم
هزار سال از امروز گذشته است؛ جهانی که میشناختیم دیگر وجود ندارد. مرزها جابهجا شدهاند، نامها و زبانها تغییر کردهاند، و کشورها حالا با قوانین و تکنولوژیهایی اداره میشوند که ذهن امروز ما توان تصورش را ندارد. در این میان، سایرون سرآمد همه است: کشوری با پیشرفت بینظیر در تکنولوژی و هوش مصنوعی و منابع طبیعی که حتی قدرتمندترین ارتشها هم آرزوی دست یافتن به آن را دارند. در سوی دیگر، آترین کشوری نظامی و قدرتمند است اما مردمی نسبتاً فقیر دارد. سالها تلاش کرده با توافق یا مذاکره کشورش را حفظ کند، اما وقتی صلح نتیجه نمیدهد، تهدید به جنگ را تنها گزینه میبیند. سایرون، با توان محدود نظامی اما پر از فناوری هوشمند، میداند تسلیم شدن به آترین به قیمت نابودی تمام دستاوردهایش تمام میشود. پس از سالها، پروندهای ممنوعه و قدیمی را فعال میکند: نسل تراشهها؛ تنها موجوداتی که میتوانند جلوی آترین بایستند. اما مشکل اینجاست که آنها دشمن دیرینه دولت هستند و همیشه پشت مردم میایستند. در این میان، یک فرمانده ارتش سرکش وجود دارد که برخلاف نسل تراشهها، جزو آنها نیست و مخالف هرگونه همکاری با آنهاست. تصمیمات او تهدیدی بزرگ ایجاد میکند و جرقه جنگ را روشن میکند: دزدیدن دختر رئیس جمهور آترین، اقدامی که میتواند تعادل جهان را به هم بریزد. قدرت واقعی در دست کسانی است که در سکوت و پشت پرده عمل میکنند؛ کسانی که میتوانند مسیر تاریخ را تغییر دهند، اما آیا خواهند توانست کنترل این آشوب و تهدید جنگ را به دست بگیرند؟
استاد معمایی مطرح میکند و دانشجویان باید پاسخ آن را بیابند.....
داستان دختری را روایت میکند که به دلیل تصادف میمیرد،فرشته مرگی که میآید او را با خود ببرد دستوری از فرمانروایان میگیرد که او را به زندگی برگرداند .از این رو دختر میتوانست فرشته مرگ را ببیند و اینگونه داستان آغاز میشود.
داستانک درباره شخصی که رویای زندگی در طبیعت با آرامش را داشت... به قلم : امین سمیعی
این داستان در مورد: برپا کردن بزرگترین امپراطوری تاریخ و در عین حال فروپاشی آن است . این داستان از دیدگاه خود امپراطور حکایت میشود این داستان دلیل نوشتن من است وگرنه من اصلا نویسنده نیستم پس لطفاً حمایت کنید و این داستان کاملآ تخیلی بوده از هیچ حادثه واقعی الهام گرفته نشده تمام شباهت ها اتفاقی بوده است
یک شهاب سنگ به یک جزیره نسبتا دور افتاده میخورد و باعث اتفاقی میشود که سرنوشت مردم جزیره را تحت تاثیر قرار میدهد. ولی مردم جزیره یک قابلیت خاص دارند. و از دل این مردم، جنگجویی افسانه ای متولد خواهد شد ولی...