ژانر
جستجو در عناوین
تعداد کلمات
مرتب سازی براساس
فقط تمام شده ها
فقط داستان های در حال تایپ
جان شو 3 در حال تایپ

جان شو

۵ دی ۱۴۰۴

داستان یک آرزو یک محال یک خواستن برای دیده شدن داستان نرسیدن فدا شدن جدایی و نرسیدن تکرار یک داستان به شیوه ای دیگر شاید خسته کننده باشد اما همه ی ما عادت به تکرار زندگی هم دیگر داریم تکرار اشتباهات شکست ها و تجربه مشکلات...

0 0 1.1 K
با کل کلاس ایسکای کردیم:به جای اینکه سگ پادشاهی بشم تصمیم گرفتم نابودش کنم 12 در حال تایپ

با کل کلاس ایسکای کردیم:به جای اینکه سگ پادشاهی بشم تصمیم گرفتم نابودش کنم

۵ دی ۱۴۰۴

خودتون بخونید تا بیشتر لذت ببرید

2 2 13.6 K
پیمان پنجه ها 1 در حال تایپ

پیمان پنجه ها

۴ دی ۱۴۰۴

حوادثی شوم دهکده ایی را در بر می گیرد

0 0 1.1 K
گم شده 4 در حال تایپ

گم شده

۴ دی ۱۴۰۴

سواره ای میتازد ؛ از میان کوهستان و کاج ها و چهره ها ... به دنبال خورشید میگردد

7 12 10.6 K
تو نقش اصلی ماجرای منی ... 6 در حال تایپ

تو نقش اصلی ماجرای منی ...

۲ دی ۱۴۰۴

درمورده یک دختر کتاب خوان است که هر روز وقت خود را در تنها کتابخانه قدیمی شهرشان میگزراند ... که یک روز به کتابی بر می خورد که صفحات آن خالی است ... ولی در صفحه ی اول آن این جمله نوشته شده بود : ( تو نقش اصلی ماجرای منی ... )

12 10 1.9 K
«سلطنت» 1 در حال تایپ

«سلطنت»

۲ دی ۱۴۰۴

در سرزمین‌های سلطنتی انگلستان و اسکاتلند، دختر جوانی زندگی می‌کند که سرنوشتش با تاج و تخت گره خورده است. مری، دختر پادشاه انگلستان و ملکه اسکاتلند، اکنون خود ملکه اسکاتلند است؛ مادرش پیش از مرگ، تاج و مسئولیت سلطنت اسکاتلند را به او سپرده است. حلا برای آینده‌ی کشورها و مردمش، مری ناچار می‌شود با شاهزاده‌ی فرانسه نامزد شود—تصمیمی که زندگی او را به‌کلی دگرگون می‌کند. در مسیر سلطنت و نامزدی اجباری، مری عشق و درد، غم و جنگ، مرگ و خیانت، عدالت و سختی‌های بی‌شمار را تجربه می‌کند و درمی‌یابد که تنها با شجاعت و اراده است که می‌تواند سرنوشت خود و سرزمینش را بسازد.

0 1 1.7 K
آنجل تکرو 0 در حال تایپ

آنجل تکرو

۲ دی ۱۴۰۴

هزاران سال بود که بشر با صلح و صفا در قاره سویرا زندگی پر ارامشی داشت، این دوره تاریخی را تاریخ نگاران زمانی میدانند که قاره در اوج پشرفت خود در دوران ارامش به سر میبرد البته ارامشی که جعلی بود. هیچکس حتی فکرش را هم نمیکرد که روزی برسد که دون مایه ترین افراد که حتی نامیدن انها با کلمه ای مانند انسان بزرگ ترین و نابخشودنی ترین گناه بود دست به نابودی این تمدن پرشکوه بزنند. آری زمانی که پرافتخار ترین پادشاهی ها و پهناور ترین امپراطوری ها که هرکدام در هر زمینه ای جزء پیشرفته ترین ها بودند طوری نابود شدند که گویی اصلا وجود نداشتند. در روزی که اخرین سلطنت طاغوت در هم میشکست و به درک واسل میشد همه انها بر روی خرابه های پادشاهی ایستاده بودند و شوق و شادی ای بی امان ناشی از پیروزی انها را در بر گرفته بود؛ مردم عادی، فقیران بی خانمان، برده هایی که از شر ظلم رها شده بودند راهزنان و خلافکاران سابق و ماجرجویان و در راس انها کسی که این ارمان را دل همه انها زنده کرده بود کسی نبود جزء کسی که از ان در کتاب های درسی کودکان در مدارس با عنوان اولین متحد کننده و رهبر قاره سویرا با نام آنجلیکا کلانسمیشت یاد شده. _____________ جهان مشترک: وب ناول تصمیم بر نابودی پادشاهی گرفتم به جای اینکه یکی از سگ های پادشاهی بشم! وب ناول تناسخ به عنوان یک سرباز در دنیای دیگر برچسب ها و زیر ژانر ها *مبارزه شدید با ظلم *صحنه های دلخراش جنگ *بی رحمی شخصیت اصلی در برابر دشمنان *صحنه های شکنجه *زبان تلخ شامل فحاشی *شخصیت اصلی حیله گر *شخصیت محتاط -------------------- دوستان قلم من هنوز نپخته و خامه پس با نقد های ...

0 0 0
0 در حال تایپ

"اِحساس مبهّم"

۱ دی ۱۴۰۴

داستان بر اساس یه خانواده با اصل و نسبی هست که همه نوه‌ها عاشق و دلباخته همدیگه همدیگه هستن،اونم بدون اطلاع خانواده و حتی پدر بزرگی سخت‌گیر که کل خانواده زیر سلطه اون قرار دارن... همه چی خوبه تا وقتی که یکی‌یکی عشقشون رو بهم ابراز میکنن و وارد رابطه میشن! اما این وسط باز هم سه تا از نوه‌ها هستن که اوضاع اون پنهون کاری هارو بخاطر عشق خودشون بهم میزنن... و وقتی این نوه‌ها باهم دشمن بشن و همدیگرو لو بدن چی میشه؟؟؟ یعنی آهو و شاهان کجای این ماجرای درهم قرار دارن؟؟؟؟

1 0 0
تناسخ شرور 0 در حال تایپ

تناسخ شرور

۳۰ آذر ۱۴۰۴

_باران بی‌امان توی خیابون‌های خاکستری می‌ریخت. ماریا دیویس، بیست‌وپنج ساله، زیر چتر شکسته‌ش با عجله می‌دوید. موهاش ژولیده بود، لباس کار ساده‌ش خیس و پاره، و چشاش از خستگی می‌سوخت. همیشه همین بود-برو، کار کن، برای بقیه زندگی کن. خانوادش حتی بهش نگاه هم نمی‌کردن، مگر اینکه قربانیش کنن برای خواهرش. سال‌ها درس خونده بود، کار کرده بود، تا اون نیازی به زحمت نکشه. اما امشب... همه‌چیز عوض شد.ناگهان، نور شدید چراغ ماشین چشمهاش رو کور کرد. صدا: SCREECH! BANG! بدنش بی‌حس شد. توی تاریکی، فکر کرد تموم شده. اما یه صدای عجیب، مثل نجوای باد، توی گوشش پیچید: «دوست داری زندگی کنی؟»قلبش تندتر زد. نمی‌خواست این‌جوری تسلیم بشه. با تمام وجود فریاد زد: «آره! بذار زندگی کنم! قول می‌دم این بار برای خودم باشم!»نور سفید همه‌چیز رو فرا گرفت . وقتی چشمهاش رو باز کرد، دیگه ماریا نبود. توی آینه، چهره‌ی الینا بلک‌وود-شرور داستانی که تازه خونده بود-بهش زل زد: موهای نقره‌ای درخشان، لباس اشرافی پر زرق‌و‌برق، و چشمانی پر از غرور. اتاق مجلل دورش می‌چرخید. با وحشت داد زد: «اینجا چه خبره؟!!!»و سکوت... فقط سکوت. زندگی جدیدش، توی بدن یه شرور، شروع شده بود.

0 0
عشق شعله ور 1 در حال تایپ

عشق شعله ور

۲۹ آذر ۱۴۰۴

توی این رمان یک خانواده وجود دارند که با هم رابطه خیلی صمیمی دارند و عاشق هم هستن و رابطه جنسی‌ برقرار میکنند .

0 0 435
سفر به آن سوی نقشه 1 در حال تایپ

سفر به آن سوی نقشه

۲۹ آذر ۱۴۰۴

در این داستان می خواهیم با شما به دل داستان های کهن برویم کتابی که دران دنیای واقعی وبا دنیای داستان ها یکی نشود و اما دختری به نام آرسا شما را همراهی می کنند

1 2 1.1 K
عشق هرگز نمی‌میرد 1 در حال تایپ

عشق هرگز نمی‌میرد

۲۸ آذر ۱۴۰۴

چیزی توضیح نمیدهم از داستان اصلی بخوانید لطفا

0 2 130
عشق هرگز نمی‌میرد 0 در حال تایپ

عشق هرگز نمی‌میرد

۲۸ آذر ۱۴۰۴

روزی روزگاری پسری بود به اسم محمدجواد، محمد جواد به یک دختر که بغل دستی اش بود علاقه داشت محمد جواد خجالت میکشید که به میموسا بگوید روزی یک دختر اشرافی پولدار که از همه زهره چشم میگرفت و با نفوذ بود به ان دختر که اسمش میموسا بود ازار رساند و عذیتش کرد محمد جواد برای دفاع از میموسا به دختر پول دار سیلی محکمی میزند ووقتی مدیران میفهمند به محمد جواد. می گویند اخراج است و از فردا دیگه باید از این مدرسه برود محمد جواد و میموسا باهم اشنا میشن و اولین کسی که کتاب های محمد جواد را خواند میموسا بود فردای ان روز،روز خداحافظی محمد جواد و میموسا از هم بود میموسا با نگاهی اشک الود ? گفت من هیچوقت تو را فراموش نمیکنم محمد جواد گفت منم

0 0 0
طلوعی دیگر: درخشش 5 در حال تایپ

طلوعی دیگر: درخشش

۲۷ آذر ۱۴۰۴

تا وقتی که بتونم توی جنگ بمیرم مرگ برام بی معنی میشه اما میل به زندگی منو به جایی رسونده که من...بهش میگم افتضاح! چرا باید توی بدن یه دختر بچه ضعیف زندگی کنم؟!

0 0 6.4 K
و نویسنده به سزای عملش رسید 1 در حال تایپ

و نویسنده به سزای عملش رسید

۲۴ آذر ۱۴۰۴

داستان یه نویسنده روانی که از نامید کردن دنبال کننده هاش و ناکار کردن قهرمان های داستان هاش و به گند کشید اونا خیلی لذت میبره؛ غافل از اینکه یه روز یکی ار همون قهرمان های داستان که غم زیادی رو تحمل کرده مصوب مشکلاتش رو نفرین میکنه نفرینی که دامن سم رو گرفت!

1 2 363
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.