در تاریکی چشم هایت
این داستان کوتاه،روایتگر دختری عکاس است که روزی هین ثبت تصاویر ،نابینایی را دیدار میکند...!
این داستان کوتاه،روایتگر دختری عکاس است که روزی هین ثبت تصاویر ،نابینایی را دیدار میکند...!
در سایهها ،به دنبال راه خروج در جهانی که خاطرات ،تنها ساکنان ان هستند: دری به دنبال باز شدن، شکافی در دل دیوار سکوت و کلیدی که فقط به دست خاطره هاست.
ادامه رمان۷۷،فصل۲ قسمت۲ قلم یا اسلحه این رمان ۷۷ فصل دارد آثار ثبت شده است. نویسنده شاهرخ خیرخواه دهه ۸۰
...آفازی. این چیزی بود که دکترها بهم گفتن. البته من بیشتر وقتها آفاسی تلفظش میکنم. بهم گفتن مغزم دیگه نمیتونه درست با کلمات کنار بیاد. نمیدونم... شاید با هم دعواشون شده! شاید اون ضربهای که من حتی نمیتونم به یاد بیارمش؛ باعث شده سبد کلمات از دست مغزم بیافته و همه چی پخش و پلا بشه! به هرحال که من بعد از اون ضربه؛ دیگه آدم سابق نشدم. دکترا گفتن سمت چپ مغزم بهشدت آسیب دیده و برای همینه که دیگه نمیتونم درست حرف بزنم؛ حرفهای بقیه رو راحت بفهمم، راه برم، با دست راستم کار کنم یا حتی یه لبخند تمیز قشنگ بزنم...
...رو به یک دختربچه حدودا نه ساله کردم:«شما کدوم مدرسه میرین؟!» -مدرسه؟! دو سالی میشه که نرفتم. با تعجب به چشمانش نگاه کردم. ادامه داد:«مدرسه که هیچی، دوساله به خاطر بیماریم پامو از بیمارستان بیرون نذاشتم. الان خیلی خوشحالم که دارم از شر اون محیط ترسناک خلاص میشم.» پس او هم مثل خود من بیمار بود. پرسیدم:«پس توی اتوبوس مدرسه چی کار میکنی؟!» شانه بالا انداخت:«اینجا؟! این که اتوبوس مدرسه نیست. نمیبینی همه لباس بیمارستان پوشیدن؟» پس یعنی این بچهها داشتند از طرف بیمارستان جایی میرفتند؟ جایی شبیه به اردو؟! همین را پرسیدم. -اردو نیست... آممم یه جور سفره... یه جور سفر بدون بازگشت...
در تمام مدت دوستیمان، ندیده بودم آن طور گریه کند. هر آن منتظر بودم از شدت ناراحتی از حال برود. التماسش میکردم آرام باشد. فقط دوکلمه را تکرار میکرد: دو ماه... دو ماه... و دوباره مثل ابر بهار اشک میریخت. با چند لیوان آب و چیز شیرینی که به یاد نمیآورم چه بود آرام گرفت. خیلی آرام گرفت. برای چند لحظه جیک نزد. حتی نفس هم نکشید. خیره شده بود به دیوار...
وقتی به چشمهایش نگریستم، تمام حواسم معطوفش شد. بی اختیار تابلو را خریدم بی آنکه متوجه نگاهش شوم.
وقتی عشق به تراژدی تبدیل می شود وقتی آدمها بازیچه روزگار می شوند و وقتی هویت تنها دغدغه یک انسان می شود روزگار جبر خود را تحمیل می کند و در این میان دخترکی جسور در پی کشف بزرگترین راز زندگی خود بر می آید
این رمان درحقیقت بخشی اندکی از زندگی ای است که تجربه کردم مجموعه رمان۷۷ آثار نوشته هایم ازدهه۸۰تابدین روز میباشد،آثارثبت شده میباشد،تقدیم به همه فرزندان ایران???♥️
حکایات مکافات مجموعه ایست فولکلور از افسانه ها و داستانهای کوتاه و آمیخته بر طنز که سینه به سینه نقل قول گردیده و حاوی پند هایی است ارزشمند .
درام تراژدی زمان خواب نگاهی به معضلی اجتماعی دارد که زندگی و حق داشتن زندگی را در معرض تهدید می بیند .