عهد
برداشتی از آیه ۱۷۲ سوره اعراف
این داستان درباره کوهی بلند قامت و ماه است که یک مکالمه زیبا بین آنها جاری است.و کوه فکر میکند زیبایی ندارد
راوی، مردی میانسال است که پس از بیست سال دوری، به دزفول بازمیگردد؛ شهری که خاطرات کودکیاش را در خود جا گذاشته است. با قدمگذاشتن در گرمای خرداد خوزستان، گذشتهی فراموششده در ذهنش بیدار میشود: روزی که برادر بزرگش، محمد، ناپدید شد. در آن زمان، راوی کودک نهسالهای بود که تازه با خانوادهاش به خانهای جدید اسبابکشی کرده بودند. همسایهشان، طاهرهخانم، خانه را «نحس» میدانست، اما خانوادهی راوی اعتنایی نکردند. یک شب، محمد طبق معمول برای مطالعه به کتابخانه رفت و گفت پیش از اذان مغرب برمیگردد، اما هرگز بازنگشت. نگرانی خانواده از همان شب آغاز میشود؛ مادر با اشک و دعا، پدر با خشم و انکار، و کودک با ترسی گنگ از تاریکی خانه و حرفهای طاهرهخانم. روز بعد، پدر و داییها به جستوجو میپردازند: دانشگاه، خانهی دوستان، مسجدها و حتی کنار رودخانهی دز. هیچ نشانی از محمد پیدا نمیشود. سرانجام در کلانتری خبر میشنوند که جسدی از رودخانه پیدا شده است. کودک با دلی امیدوار همراه پدرش به غسالخانه میرود و در ذهن خود میکوشد باور کند آن جسد برادرش نیست. اما لحظهای که پدر، فریادزنان و گریان از غسالخانه بیرون میآید، حقیقت بر او روشن میشود: محمد مرده است. در ذهن کودک، مرگ برادر با نحسی خانه گره میخورد و تمام معصومیتش در یک لحظه فرو میریزد. در زمان حال، راوی از سیگار نیمسوختهای که میان انگشتانش خاموش شده، به خود میآید. تصمیم میگیرد به تهران بازگردد؛ زیرا برخی خاطرهها آنقدر سنگیناند که بهتر است برای همیشه در گذشته گم بمانند. #داستان_کوتاه #خانه_قدیمی ...
برداشتی از آیه ۱۱ سوره تحریم و با نگاهی به کتاب «حافظ جاوید» اثر هاشم جاوید و شعری از شاملو
احیای قلب های مرده با نگاهی به تفسیر معاصرانه قرآن، اثر سید حسین نصر ذیل آیه ۲۶۰ سوره بقره
آب را از سرِ چشمه بجوی برداشتی از آیه ۲۴ سوره یونس و آیه ۴۵ سوره کهف
تمرین توصیف با نگاهی به کتاب "هنر درمان شوپنهاور" اثر اروین یالوم و تمثیل انسان معلق ابن سینا
اتوبوس. دختری به نام تَسنیم.که در ایستگاه اتوبوس نشسته بود.با ایستادن در جایگاه سوار اتوبوس میشود .تسنیم دختری درونگرا بوده که به خاطر شغلی که داشته باید در اجتماع میبوده ولی با این موضوع مشکل داشته...در آن زمانی که تسنیم داخل اتوبوس بوده کودکی رو به اسم تیکا میبینه که هیچ کس اون رو نمیبینه و خبر از وجود اون نداره و اون کودک هم بچگی خود تسنیم با هویت جدید بوده..
داستان تک پارتی درباره عشق و زندگی .. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و بهتر محیط اطرافتون درک کنید.. به امید آینده.. نویسنده=Ayhan_mihrad خوشحال میشم نظراتتون بگید و اگر دوست داشتید دنبالم کنید..با تشکر فراوان..
تا بحال فکر کردی تو یک سیرک متروکه چی میگذره؟ پس داستان رو از جایی بشنو که ینفر تجربه کرده:)
این داستان در مورد سه دختر نوجوانی برای تعطیلات راهی جنگل می شوند،اما یک شب صدای ناقوسی ناشناس در دل تاریکی می پیچدو ناگهان زمین زیر پایشان با نور جادویی شکافته می شود . آنها خود را در سر زمینی می یابندکه قوانینش با دنیای انسان ها فرق دارد ؛ جایی پر از جادو ، سایه هاو خطر هایی که حتی'در خواب هم ندیده بودن...