سایه
چند وقتی بود که توی شغلش ارتقا پیدا کرده بود و برای همین با علاقه ی بیشتری کار میکرد و میخواست پله های ترقی رو هر چه زودتر طی بکنه تا شاید به خواسته های خودش و مخصوصا تنها فرد عزیز زندگیش یعنی همسرش برسه قبل از این هم عادت داشت دیرتر از همه شرکت رو ترک بکنه و توی این چند وقت، دیر کردنش بیشتر هم شده بود و آخرین نفری بود که شرکت رو ترک میکرد. اون روز هم مثل همیشه کاراشو تموم کرد و به عکس همسرش که روی میز بود یه نگاهی انداخت و با خودش گفت امیدوارم خوشت بیاد عزیزم و بعدش کادویی که به مناسبت تولدش گرفته بود رو برداشت و به سمت خونه به راه افتاد. لامپ اتاق رو خاموش کرد و در رو بست ولی احساس کرد صدایی شنید که شبیه صدای همسرش بود و اسمشو صدا میکرد با یکم تعجب در رو باز کرد و یه لحظه فکر کرد یه نفر پشت پنجره وایساده چراغ اتاقشو روشن کرد و یه نگاهی به اطراف انداخت همه چیز سر جاش بود و چیز عجیبی به چشم نمیخورد با اینکه یکم احساس نگرانی کرده بود ولی به سمت پنجره رفت و خواست بیرون رو نگاه بکنه همین که پشت پنجره وایساد ... ادامه در ( www.dastanbekhan.ir )

