طلوعی دیگر: درخشش
تا وقتی که بتونم توی جنگ بمیرم مرگ برام بی معنی میشه اما میل به زندگی منو به جایی رسونده که من...بهش میگم افتضاح! چرا باید توی بدن یه دختر بچه ضعیف زندگی کنم؟!
سلامممم!!!!!
اگه داری این متن رو میخونی دو تا معنی بیشتر نداره!
یا از فصل یک یا از روبیکا وارد این صفحه شدی!
کش دادن لارم نیست.
من یه نویسنده هستم و داستان می نویسم همین و بس.
دوست دارم مردم داستان هام رو بخونن و در موردشون نظر بدن.
لطفا حمایتم کنید!
وضعیت جدید
تاریخ1404/8/30 ساعت 00:17
الان که سربازم واقعا دیگه اونقدری وقت برای خیال پردازی ندارم که بتونم داستان بنویسم اما هنوز دارم تلاشم رو میکنم!
موقعیت بهیاری که هنگام شیفت شب داره با چرت و پرتاش خودشو شاد میکنه خخخخخ
1404/11/06
حالم از خودم بهم میخوره
از اینکه مجبورم این لکه ننگ رو تحمل کنم...
سلام بچه ها موضوعی که تازگی پیش اومده شلوغ شدن فصل یک هستش! قبلنا حداقل دو هفته طول میکشید تا یه داستان جدید اضافه بشه... اما الان نهایتا دو روز طول میکشه تا یه داستان جدید بیاد! نویسنده های عزیز دمتون گرم. بیاین همینطور به فعالیت ادامه بدیم تا بتونیم جامعه کتابخان مخصوص خودمون رو بسازیم!!!!
تا وقتی که بتونم توی جنگ بمیرم مرگ برام بی معنی میشه اما میل به زندگی منو به جایی رسونده که من...بهش میگم افتضاح! چرا باید توی بدن یه دختر بچه ضعیف زندگی کنم؟!
از اولین باری که بشر ایده nervgir را درک کرد سه دهه گذشته. کارن یکی از کسانی بود که در طول این سه دهه امید بازیکن شدن در قلبش زنده مانده. پس از مدت ها انتظار آرزوی او برآورده شده و او اکنون میتواند دنیا را طوری که دوست دارد تجربه کند. اما چیزها پیچیده تر از آن چیزی است که کارن انتطارش را داشت... (اینجا واقعا دنیای بازیه؟....فکر...نکنم!)
موجود انسان نمای سفید و تقریبا بی رنگ با نگاهی که توی چشماش بود بهم می فهموند قطعا شرور ترین موجود دنیاست... -قهرمان رو بعد از اینکه ارباب شیاطین رو شکست داد بکش. به نشانه اعتراض ابرو درهم کشیدم تا وقتی که اون موجود با پوزخند لب هاش چین خورد. -این آخرین باره، بهت اجازه میدم بعد از این خودت تصمیم بگیری! دیگه خسته شده بودم، ده زندگی قبل تر وقتی هنوز دبیرستانی بودم اولین باری بود که با این موجود اشنا شدم، اما حرفش وسوسم کرد تا این بار هم وارد یه دنیای دیگه بشم.
هزاران سال بود که بشر با صلح و صفا در قاره سویرا زندگی پر ارامشی داشت، این دوره تاریخی را تاریخ نگاران زمانی میدانند که قاره در اوج پشرفت خود در دوران ارامش به سر میبرد البته ارامشی که جعلی بود. هیچکس حتی فکرش را هم نمیکرد که روزی برسد که دون مایه ترین افراد که حتی نامیدن انها با کلمه ای مانند انسان بزرگ ترین و نابخشودنی ترین گناه بود دست به نابودی این تمدن پرشکوه بزنند. آری زمانی که پرافتخار ترین پادشاهی ها و پهناور ترین امپراطوری ها که هرکدام در هر زمینه ای جزء پیشرفته ترین ها بودند طوری نابود شدند که گویی اصلا وجود نداشتند. در روزی که اخرین سلطنت طاغوت در هم میشکست و به درک واسل میشد همه انها بر روی خرابه های پادشاهی ایستاده بودند و شوق و شادی ای بی امان ناشی از پیروزی انها را در بر گرفته بود؛ مردم عادی، فقیران بی خانمان، برده هایی که از شر ظلم رها شده بودند راهزنان و خلافکاران سابق و ماجرجویان و در راس انها کسی که این ارمان را دل همه انها زنده کرده بود کسی نبود جزء کسی که از ان در کتاب های درسی کودکان در مدارس با عنوان اولین متحد کننده و رهبر قاره سویرا با نام آنجلیکا کلانسمیشت یاد شده. _____________ جهان مشترک: وب ناول تصمیم بر نابودی پادشاهی گرفتم به جای اینکه یکی از سگ های پادشاهی بشم! وب ناول تناسخ به عنوان یک سرباز در دنیای دیگر برچسب ها و زیر ژانر ها *مبارزه شدید با ظلم *صحنه های دلخراش جنگ *بی رحمی شخصیت اصلی در برابر دشمنان *صحنه های شکنجه *زبان تلخ شامل فحاشی *شخصیت اصلی حیله گر *شخصیت محتاط -------------------- دوستان قلم من هنوز نپخته و خامه پس با نقد های ...
خودتون بخونید تا بیشتر لذت ببرید
با روگل همراه شوید که حتی بعد از مرگ هم مجبور است بجنگد اما ایبار یک فرق دارد! او در این دنیای جدید و ناشناخته برای خود و ارمانش میجنگد! بیایید ببینیم دنیا برای او چه طرنوشتی رغم خواهد زد. ------ نظرات فراموش نشه چون من داستان رو لر اساس پیشنهادات جلو می برم("-")
داستان یه نویسنده روانی که از نامید کردن دنبال کننده هاش و ناکار کردن قهرمان های داستان هاش و به گند کشید اونا خیلی لذت میبره؛ غافل از اینکه یه روز یکی ار همون قهرمان های داستان که غم زیادی رو تحمل کرده مصوب مشکلاتش رو نفرین میکنه نفرینی که دامن سم رو گرفت!
جنگ تموم نشده بود اما به لطف از دست دادن حافظش تونست از مرگ قشر در بره اما حالا اون بدونه هیچ پول اشنا و دوست توی یه دنیای جدید چیکار میکونه بکنه اینم یکی از داستانای منه که در قاره سویرا اتفاق میفته. من این داستان رو توی فصل یک جلوتر از وب کتاب و ناولتو منتشر میکنم.
آیا از گزارش این کاربر اطمینان دارید؟