حس جنون (sense of insanity) : فصل1: گیرمو

نویسنده: Diana_nazari

 آخرین لیوانش را سر کشید و به نقشه روی میزش نگاه کرد. آن بیرون هنوز غلغله بود. به جایی که الان تویش بودند فکر می کرد؛ درست زیر پونز نقشه... امکان نداشت دوباره بتوانند پیدایشان کنند. اگر هم پیدایشان می کردند، مشکلی نداشت. مگر یک مشت مردم عادی، می توانستند جلوی نظامی ها دوام بیاورند؟ مردم عادی هیچوقت توی جنگ های داخلی پیروز نمی شوند. شاید فقط چند تا تفنگ شکاری یا هفت تیر داشته باشند.
- گیرمو (1)؟ نمیای؟
جاسمین دوباره همسرش را صدا زد. گیرمو فقط سرش را تکان داد و با دستش اشاره کرد که بیرون برود. بعد هم نجوا کرد:«دیگه اینجا منو گیرمو صدا نکن!» ولی جاسمین خیلی وقت بود که در را بسته و بیرون رفته بود.
- ژنرال؟
صدایی از پشت در شنید. قطعا جاسمین یا رزالین نبود. چند ثانیه بعد، استیفن در را باز کرد. گیرمو لیوانش را برگرداند و پرسید:«خب... پیداش کردی؟»
- نه... فقط چند تا شکارچی بودن.
- پس کی قراره پیداش کنین؟
- نمیدونم! خودت میدونی حتی به خانوادت هم نباید اعتماد کنی!
- اینجور چیزا هیچ ربطی به اونا نداره! این آخرین باریه که می‌بخشمت!
- جوش نیار!
گیرمو از جایش بلند شد:«حالا هم برو بیرون!»
- وایسا ببینم... قرار بود این آخرین باری باشه که...
- به تو ربطی نداره! گمشو بیرون!
- ام‍...
- همین الان!!
در با ضربه ی شدیدی بسته شد. گیرمو روی صندلی نشست و شقیقه هایش را فشار داد. به وقت نیاز داشت تا کمی فکر کند. پنج دقیقه بعد تصمیمش را گرفته بود:«دیگه نمیتونم تحمل کنم...! استیفن...!» اتفاقی نیافتاد. بلند تر داد زد:«استیفن! کدوم گوری رفتی؟!» استیفن مثل باد در را باز کرد:«چیه؟! نظرت عوض شد؟»
- نه! فقط میخوام همه رو جمع کنی! اگه همینطوری ادامه بدی سومین سالگرد مرگم پیداش میشه!
- یه کم خوشبین باش گیرمو!
- خوب گوش کن! امیدوارم یادت نرفته باشه آینده تو و اون برادرت به این بستگی داره... یا همه رو جمع میکنی، یا همین الان با دو تا تیر توی زانوت خلاصت میکنم!
استیفن سرش را تکان داد. لبخندی زد و به چهاچوب در تکیه داد:«خیلی داری سخت میگیری گیرمو! آخرین باری که اینجوری کردی، پسرت گیر سرخپوست ها افتاد.»
معطل نکرد. هفت تیرش را کشید و بعد هم صدای شلیک چند تا گلوله. کار سختی نبود. عوضش دیگر استیفنی نبود که بخواهد هر روز روی مخش راه برود.
بیرون رفت و کلاهش را که کج شده بود، درست کرد:«جف؟ کجایی؟»
خیلی زود چهره ی آفتاب سوخته ی جف را دید که رو به رویش ایستاده بود.
- زودتر اینو از اینجا ببر بیرون.
جف نگاهی به استیفن که بی جان کنار دیوار افتاده بود انداخت. بعد هم آرام گفت:«امیدوارم از این به بعد اول فکر کنی و بعد کارت رو انجام بدی. شک دارم مطمئن بوده باشی.»
- کاملا مطمئن بودم.
- مطمئن نیستم...
گیرمو نفس عمیقی کشید و از آنجا دور شد.  
ادامه دارد...
-------------------------------------------------------
(1) Guillermo
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.