رمان سرنوشت رویا : پارت یازدهم

نویسنده: kianamohammadino84

چشمامو باز کردم که خودمو توی یه اتاق دیدم.

از روی تخت سلطنتی که بود بلند شدم،خدای من اینجا کجاست!؟ مامانم!؟ عمو!؟آرشام؟!

رفتم سمت در و دستگیرشو پایین کشیدم که یهو در باز شد.

به عقب پریدم که یه مرد مسن وارد اتاق شد.

این مرد و یه جایی دیده بودم!چهرش آشنا بود!

با شنیدن صداش حواسم جمع شد و از فکر خارج شدم. 
_خوش اومدی
 _ممنون! شما..
 نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم و دستاشو بالا برد و حکم سکوت و داد.

سکوت کردم و خیره شده بودم بهش که ببینم چی میخواد بگه که شروع کرد: 
_خب زیاد کشش نمیدم؛ بابات تورو به من باخت توی قمار و قراره در ازاش.. 
 جملشو ادامه نداد و خیره شد تو چشمام اشک داشت توی چشمام جمع میشد!یعنی یعنی قراره چیکار کنم!

یعنی چی منو تو قمار برده! مگه اونروز من...

با گفتن ادامه ی جملش از خیالاتم بیرون اومدم 
_به عنوان خدمه توی عمارتم کار میکنی تا آخر عمرت! 
کلی سوال توی سرم بود یعنی جی؟ چجوری! آرشام کو پس! ازدواجمون!؟

_آرشام؟
 _نگران اونا نباش پولشونو گرفتن و بیخیال لم دادن روی مبل خونه، دختر کوچولو بهتره به اینده ی خودت فکر کنی! 
 چی؟! پول!؟ اونام منو فروختن!؟ هه آرشامی که ادعای عاشقی داشت هم منو فروخت!؟

همه جی واقعا خیر منتظره بود.

توی یه شب فروخته شدم به پسر عموم توی یه روز قمار مردم شدم و پسر عموم منو فروخت.!

توی افکارم غرق بودم که اون پیر مرد گفت: 
_امروز که هیحی از فردا شروع کن.

خواست از اتاق خارج بشه که سریع گفتم:
 _مامانم!
 برگشت سمتم و گفت:
 _نگران اون نباش .
بعد اجازه نداد حرف دیگه ای بزنم و از اتاق بیرون رفت و من موندم و کلی غم و دلتنگی و تنهایی!؟

اخه مگه داریم اینهمه بدبختی؟!   
کلافه دستی توی موهام کشیدم که در اتاق باز شد و یه دختر جوون وارد شد
_سلام خوش اومدی
_سلام ممنون
_این لباس های خدمه هاست ۲ تا ست لباسه دوش بگیر و استراحت کن و فردا آماده ساعت ۷ صبح اشپزخونه باش.
سرمو تکون دادم
_باشه. 
_روزت بخیر 
_روزبخیر
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.