پایان : فصل چهار

نویسنده: ms_ghoreishi

  مایکل pov
وقتی مادرمان موافقت کرد من از سر شام بلافاصله به اتاقم شلیک شدم و تا بقیه وسایلم را جمع کنم
من از یه جهت خوشحال بودم و از یک جهت بسیار عصبانی
اخر  کدام مادری اینقدر روک و سریع قبول میکند که بچه هایش
با یکی دیگه زندگی کنند
اصلا به همچین  ادمی میگویند مادر
ولی ولش کن کی اهمیت میده دیگه قرار نیست حتی صورتش را ببینم
(حال کردی گفتم که یه کاریش میتونم بکنم)
برگشتم و دیدم که خواهرم به از جداره در من نگاه میکند
<اره کارت عالیی بود تورو  نداشتم چی کار میکردم حتی من که از تو بزرگم هم همچین فکری به ذهنم نرسید>
قسمت اخر را با کمی کنایه گفتم چون اریکا 6 ثانیه از من کوچکتره
اریکا به قرمزی گوجه فرنگی در امد بعد لبخند ملیحی زد و گفت : هوهوم جرات داری یه بار هم بگه تا خفت کنم
لبخند گرگونه ای زدمو حرفم را تکرار کردم
خنده اریکا از بین رفت و و جای خودش را به یک نگاه فوووووق عصبانی داد
(قبرتو کندی)
<نه هنوز جا نگرفتم خیلی گرونه>
همین که این حرف را زدم پا به فرار گزاشتم ولی من کسی نبودم که بتواند از خشم  اریکا فرار کند ولی سیعم را میکردم
من یکی از بمب های دودزا را که تازگی ها درست کرده بودم را به زمین زدم ژاکتم را کش رفتم و از پنجره جیم شدم
خشبختانه ارتفاع خونه کم بود و می شد پرید
من طوری داشتم میدویدم که خودم هم در عجب بودم
تا اینکه اریکا پایش را جلو انداخت ومن با صورت داخل چمن ها فرو رفتم
چند ثانیه انجا موندم تا اینکه اریکا کمی نگران شدو به سمتم امد من سریع رومو برگردونوم و پا هایش را جارو کردم
چنان قهقه ای  زدم که صدایم تا کوچه بغلی رفت
اریکا زیر لب نفرینی کرد و رو به اسمان دراز کشید من کنار او دراز کشیدم و به ستاره ها خیره شدم

............................................................................................................................................................................................................
امیدوارم از این فصل خوشتون اومده باشه
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.