بدون خط : قسمت ۶

نویسنده: Hanieh_M

یک ساعت یا دو ساعت نمی‌دانم. فقط احساس سرگیجه و حال تهوع داشتم. سرم درد می‌کرد. انگار یک چیزی محکم به سرم خورده باشد گز گز می‌کرد. چهره در هم کشیدم و سعی کردم چشم هایم را باز کنم. اطرافم را تار می‌دیدم چند باری پلک زدم تا توانستم دید واضح تری پیدا کنم. چشم چرخاندم. یخچال و میز ناهار خوری بالا سرم بود. بدنم خشک شده بود. به سختی نشستم و همانطور که چنبره زده بودم سعی کردم به یاد آورم که چرا در آشپزخانه خوابیدم. با دیدن دستان کبود شده و ورم کرده‌ام آهی کشیدم. دستانم را داخل شکمم نگه داشتم و از جا بلند شدم. کمی تلوتلو خوردم تا تعادلم را بدست آوردم. چشم چرخاندم. یک ظرف فلزی بر روی میز ناهارخوری بود. محتوای داخلش برنج و خورشت قرمه سبزی بود. ولی انگار کسی چنگش زده باشد بهم ریخته و اطراف ظرف، حتی بر روی زمین ریخته شده بود. حالا یادم آمد. آن موقع من در ظرف غذا یک لجن بد بو دیده بودم ولی این دیگر چه بود؟ توهم زدم؟ دیوانه شدم؟ بلند بلند خندیدم و گفتم: 
_خل شدی رفت!
دلم می‌خواست گریه کنم. به سختی کمر خشک شده‌ام را صاف کردم. مثل پنگئنون ها به سمت اتاقم راه افتادم. بر روی تخت دراز کشیدم و از درد به خود پیچیدم. لعنتی فرستادم و خودم را سرزنش کردم.

_ چطور فرق قرمه سبزی و لجن رو نفهمیدی!؟ ای پ‌کاش بهت صاعقه بزنه یکم سر عقل بیای. همش تقصیر آرانه!

به سختی موبایلم را در وست گرفتم و با آران تماس گرفتم‌. موبایل چندباری بوق زد ولی کسی جواب نداد. گوشی را رها کردم و به سقف خیره شدم. به فردا فکر کردم؛ زمانی که غرغر های مادر را می‌شنوم و پدر را هر لحظه در حال جنب و جوش کار می‌بینم. ای‌کاش...

ولی فایده این ای‌کاش ها چه بود؟ چیزی فرق می‌کرد؟ من اجتماعی تر می‌شدم یا پدر و مادر بیشتر به من توجه می‌کردند!؟ هرچه می‌کشیدم از دست خودم می‌کشیدم‌. اگر آن موقع جرات رفتن به کتابخانه را داشتم، اگر از آران کمک نمی‌خواستم الان همه چیز سرجاش بود. اما حالا...

با کلافگی بر روی تخت جابه شدم. چشم‌هایم را بستم.

صبح که شد با دریافت پیامی از سوی پدر متوجه شدم حال مادربزرگ بدتر شده در نتیجه باز هم باید تنها می‌ماندم. ورم دست هایم بهتر شده بود ولی کار کردن باهاش سخت و دردناک بود. به سختی لباس مدرسه را به تن کردم. به سمت میزم رفتم که خشکم زد. یک کتاب قطور با جلدی به رنگ قهوه‌ای سوخته بر روی میزم بود. کتاب کهنه و خاکی بود؛ خمان کتابی که در عتیقه‌جات پدر آران دیده بودم. ولی این کتاب اینجا چه می‌کرد؟ توب یادمه که برش نداشتم. اب دهانم را به سختی قورت دادم و دستم را به سمت کتاب دراز کردم. صفحه اول را باز کردم. خالی بود. ورق زدم؛ باز هم خالی بود!
_خوب یادمه تو زیرزمین خونه آران کتاب درباره موجودات عجیب و غریب بود. این چرا خالیه!؟
خواستم باز هم ورق بزنم که صدای آلارم گوشی باعث شد از جا بپرم. دیرم شده بود. کتاب را برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. یک تکه نان به عنوان صبحانه برداشتم تا در طول راه بخورم‌. اگر به خاطر آران نبود امروز اصلا مدرسه نمی‌رفتم. با بدنی کرخت راه افتادم. صبح خلوت بود. مغازه‌ها بسته بودند و خبری از ماشین‌ها نبود. خمیازه‌ای کشیدم. با پشت دست چشم هایم را مالیدم.

_آران عوضی. اول کتاب هام رو گرفت بعدم توهمیم کرد. آخرشم پا به فرار گذاشت، بزدل!

نمی‌دانم چرا ولی انتظار داشتم آران را در مدرسه ببینم. مدرسه درست مقابل خیابان روبه‌رور خانه‌مان بود. یک ساختمان پنج شش طبقه قدیمی که بر روی در آهنیش نقاشی گل و بوته دیده می‌شد. کشان کشان وارد حیاط کوچک مدرسه شدم. ساعت تازه شش صبح بود. خیلی زود آمده بودم. اوضاع دستم تعریفی نداشت. برای همین تصمیم گرفتم بعد از دیدن آران به خانه بروم. بر روی تنها نیمکت حیاط مدرسه نشستم‌. زیپ کیفم را کشیدم و کتاب را با احتیاط بیرون آوردم‌. دستی بر روی جلدش کشیدم. زبر و خاکی بود. کتاب را از وسط باز کردم. باز هم خالی بود‌. همه صفحاتش خالی بودند. شاید این همان کتاب پدر آران نباشد. معقولانه است، چرا اون کتاب باید روی میزم باشد؟ مگر پا دارد؟ پس این کتاب از کجا آمده بود؟ دستم را لای موهایم بردم و بهمش ریختم‌. با گذر زمان بچه های بیشتری وارد مدرسه شدند ولی هیم کدام از آنها آران نبود. زمان سریع گذشت. با اینکه آران را ندیده بودم ولی بی اختیار متوجه شدم بر روی نیمکت مدرسه سر کلاس نشسته ام و دست های ورم کرده‌ام را پنهان کردم‌. با خودم چی فکر کرده بودم که با این اوضاع وارد کلاس شدم؟ زیر چشمی به بچه ها کلاس نگاه کردم. هیچکس سرجای خودش نبود. یکی بر روی کول یکی دیگر می‌پرید و یکی دیگر تخته را سیاه می‌کرد و هر کسی مشغول کار خودش بود. نفس راحتی کشیدم‌ حواسشان به من نبود. هنوز دیر نشده بود اگر بی سر و صدا از کلاس خارج می‌شدم مشکلم حل می‌شد. خواستم از جا بلند شوم که قلدر کلاسمان با صدایی کلفت گفت:

_ببین کی اینجاست. بچه سوسلمون مارتی!
سرم را پایین انداختم و به کیفم چنگ انداختم. همه سرها به سمت من چرخید. سنگینی نگاهشان را حس می‌کردم. احساس خفگی بهم دست داد. خودم را به دیوار چسباندم. با صدایی که حتی خودم هم نمی‌شنیدم گفتم:

_چی می‌خوای آرتان؟

آرتان سینه اش را سپر کرد و سرش را بالا گرفت. بازوهایش را از بدنش فاصله داد تا هیکل ورزشیش را به نمایش بگذارد.
 _هیچی، فقط حوصلم سر رفته.
نیشش را باز کرد و به بچه هایی درمان جمع شده بودن نگاه کرد. موهای مشکی نامرتبم را جلو صورتم کشیدم و سعی کردم از دید ها پنهان شوم. آرتان بلند خندید:

_دنبال آران جونتی؟

دندان هایم را بر روی هم فشردم. آران لعنتی، حتما همه جا جار زده که چقدر برای کارهام بهش نیاز دارم! آرتان بر روی میز نیمکت مقابلم نشست و خم شد طرفم:

_اوه، خدای من می‌خوای گریه کنی؟ اخه آران جونت دیگه اینجا نیست.

با صدایی خشن و بی رحمانه ای آرام گفت:

_هیچ وقت نمی‌بینیش!
کیفم را بیشتر فشردم. هم خانه شان را فروختند هم مدرسه آران را عوض کردند. دقیقا مشکلشان چی بود؟ سعی کردم حرفی بزنم تا ارتان دست از سرم بردارد اما، چی باید می‌گفتم؟ به ذهنم فشار آوردم. هیچ راه حلی نداشتم تا اینکه یک نفر با عصبانی گفت:
_اینجا چخبره!؟ همه برگردید سرجاتون!
همه بچه ها با ترس پراکنده شدند به سمت جایگاه خودشون رفتند. آرتان پوزخندی زد و سر جایش رفت. نفس های تند و عمیقی کشیدم. قبل از اینکه معلم کلاس را شروع کند از جا بلند شدم و به سمت میز معلم رفتم. اوضاع ناجور دستم و حال بدم را به سختی توضیح دادم. انقدر سخت که چهره استاد یک لحظه گیج و منگ بود تا اینکه گفت:
_برو دفتر.
بدون معطلی از کلاس خارج شوم. با قدم هایی بلند و تند به سمت خانه راه افتادم. هیچ نقشه‌ای نداشتم فقط دلم می‌خواست به خانه برگردم.  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.