بمب رنگ : نواختن

نویسنده: amirabbasalizadeh

پس از چند دقیقه من چند نفر دیگر را برای نواختن پیانو و ساز های دیگر به به اتاقی بردند یک پیانوی مشکی نسبتا نو و چند ساز دیگر مثل پیانو و گیتار آنجا بود، روی صندلی پشت پیانو که رنگش دقیقا با پیانو یکی از مینشینم و خودم را اماده می کنم نوت های مورد نظر را قبلا برایت بیل به من داده بود.
کمی می گذرد حدود یک ساعت هنوز در حال نواختن هستم دیگر کم کم دارد خسته ام می شود ، اما ادامه می دهم سرم درد می گیرد رنگ ها خیلی بیشتر شده اند این بار سرمه ای کمی بعد کارمان تمام شد .
خارج می شوم و ارام راه می روم کمی سردم می شود انقدر خسته ام که مثل قبل سرما را احساس نمی کنم.

چهار دقیقه ای میگذرد رنگ ها از همیشه بیشتر جلوی چشمم می ایند ابی و صورتی ، سرم تکان می خورد گیج شده ام لحظه ای بی اراده داد می زنم کمک روی زمین می افتم سرم مثل بید می لرزد انگار خواب رفته ام صدایی می شنوم : آقای الیوت 
صدا ها بیشتر می شود همهمه انگار در مکانی دیگر باشم همه چیز کند پیش می رود روی زمین افتاده ام دور برم را نگاه می کنم برایت بیل انجا ایستاده به او نگاه می کنم پزشکی بالای سر من است و کنار او مردی با لباس مشکی و شلوار جین بلندی و با ریش های کوتاه نسبتا سفید ایستاده ، دیگر کسی را نمی بینم فقط همین بقیه رفته اند ارام بلند می شوم پس از چند دقیقه متوجه می شوم که تمام مدت را بیهوش بوده ام همه اش خواب بود مریضی ، سازهای ارام بخش ، نوازنده های تازه کار ، رنگ ها همه ی این ها خواب بود .
دیدگاه کاربران  
0/2000