رمان عشق خلافکار : {پارت28}

نویسنده: Elena

نویسنده:✾النا✾

_ جوجه من تورو نزده که همه جات میشکنه بعد میشینی عین بچه های لوس میگی آی اینجام درد میکنه آی اونجام درد میکنه
اومد با مشت بزنه تو صورتم که مشتشو گرفتم و پیچوندم و . اونیکی دوستش اومد کاری کنه که یه لگد به شکمش زدم افتاد که شکمشو گرفت 
_ حالا هرری تا بلای بیشتری سرتون نیاوردم 
بعد رفتم که اونی که دستشو پیچوندم اومد حمله بکنه که صدای ناله ش اومد
دیدم کلاوس زدتش و اونم افتاده زمین ناله میکنه. 
کلاوس: یه ممنونم بد نیست 
_ خودم از پسش برمیومدم استااادد
استادو کش دادم که حرصش در اومد
_ آرتمیس اینطوری نکن
_چجوری نکنم ها؟ 
_ بیا بریم برسونمت 
_ من باهات جایی نمیام
_ مگه من غریبه ام که اینطوری میکنی؟ 
_ آره تو غریبه ای. من کسی که میشناختمش 2سال پیش مرد.
دستی توی موهاش کشید و یه دفعه منو رو کولش گذاشت و برد سمت ماشینش و سوارم کرد 
تا اومدم درو بازکنم خودشم نشست و قفل مرکزی رو زد 
_ درو بازکن میخوام برم 
با دندون های چفت شده گفت: گفتم میرسونمت
_ چرا داری اینکارو میکنی هااا؟ تو این دو سال همونطور که نبودی الانم همونطور بی تفاوت باش من نیازی به حمایت تو ندارم. 
غرید: خفه شو آرتمیس خفه شو وقتی چیزی نمیدونی خفه شو
_ چرا اتفاقا همه چیو میدونم تو برات چیزی به جز خوش گذرونی خودت مهم نیست. میدونی مامانت چندبار رفت تا پای مرگ و برگشت فقط به خاطر اینکه الکی تظاهر کردی که مردی هاا؟ میدونی داداشت چقدر خورد و داغون شده ؟ میدونی بابات از بس غصه خورده شده پوست و استخون؟ اصلا میدونی چند نفرو داغون کردی رفتی؟ 
_ من به خاطر خودتون اینکارو کردم اگه اینکارو نمی کردم میمردین میفهمی؟ 
_ لازم نبود تو از ما محافظت کنی مرگمون بهتر از زنده بودن بود تا اینطوری عذابمون بدی حالا هم که تو این 2 سال نبودی بقیه ش و هم نباش. 
چندبار به در کوبیدم
_ درو بازکن. 
معلوم بود خیلی ناراحت شده که یه لحظه دلم گرفت ولی نه باید بدونه چه بلایی رو با این کارش سرمون آورده اگه بهش میگفتم که مامانت اگه تا 3 ماه دیگه حال روحیش خوب نشه ممکنه سکته قلبی کنه و بمیره که میزد زیرگریه . هه من چه زود باورم اینا همه نقش بازی کردنه
قفل درو باز کرد که سریع پیاده شدم و پا تند کردم سمت خونه.
★ کلاوس★
آرتمیس چی گفت؟ منه احمقو بگو یکی آمارشونو هم نگرفتم ببینم حالشون چطوریه اگه مامانم چیزیش میشد چیکار میکردم؟ 
دیدم گوشیم داره ویبره میره که نگاه کردم و دیدم الیوره 
_  چیه الیور
_ به دیوید گفتم ولی مثل اینکه تا شرکای دیگه بیان طول میکشه رفته برای هفته بعد. 
_ اوکی . 
_ میای بریم بار؟ 
_ باشه ساعت چند؟ 
_ ساعت ده اینا خوبه
_ اوکی می بینمت
گوشیو قطع کردم. میدونستم الیور هروقت مشکلی داره مست میکنه. انگاری هردوتامون حالمون خوب نیست
رفتم سمت عمارت. 
******
به سمت کمد رفتم و یه تاپ و شلوارک مشکی ورزشی انتخاب کردم و پوشیدم. رفتم تو قسمت جنگلی عمارت و سمت کلبه مخفی رفتم ، وارد کلبه شدم و رفتم سمت اتاق خوابشو...... 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.