فصل بیست و هفت : شغل اول 

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل بیست و هفت : شغل اول 

نویسنده: sm_13

با اسب داشتم به سمت قصر میرفتم . جوپی چاخان جور کرد و اومدم اینجا . صدایی توی سرم گفت 
- داری کجا میری ؟ دیگه چه نقشه پلیدانه ای توی سرت داری ؟
جیم بود . (طبق گفته های قبل جیم جسمش تحت اختیار ماریوس بوده و اون میتونه زنده و بکشنش با یه بشکن و وقتی بمیره جسمش ، روحش میاد توی ذهن ماریوس ) حوصله جواب دادنش رو نداشتم . قیامو تغییر داده بودم . موهای بلند ابی و پوست قهوه ای روشن با چشمای ابی . هوای  قلمروی زمستون هوای خیلی سردی داره . میشه گفت منفی بیست . برای اینکه نفهمن من رویازاد زمستون نیستم لباسای کم پوشیدم و دارم یخ میزنم . وقتی به قصر رسیدم از در پشتی خدمت گزارا . وقتی وارد شدم کسی  با زره بود گفت .
- برای چی اومدی ای بدبخت ؟ 
از اسب پیاده شدم و تعظیمی کردم.
- قربان من برای خدمت به دربار انسیلی اومدم . 
نگاهی به من کرد و فریاد زد 
- جفری بیا اینجا و وظیفه این رعیَت رو مشخص کن !
پسری با موهای سرمه ای بلند بسته شده و چشمایی مشکی اومد . به من نگاهی انداخت و لباس نظافتچی ای رو انداخت جلوی من 
- بیا وظیفت ، مراقبت و نظافت از اسب هاست . تنها جای خالیه که داریم . 
لباسو برداشتم و گوشه ای پوشیدم و رفتم سمت اصطبل . بوی متفوع اسب ها بلند شد . داشت حالم به هم میخورد . واقعا بوی وحشتناکی بود . سرفه ای کردم . طبق روش جهنم . اسبو بردم توی حیاط و روش با سطل اب ریختم . با لگد جفپا منو کوبید به دیوار . نفس عمیقی کشیدم تا نکشمش . ابو همه جاش ریختم و با پارچه تمیز کردم . بعد برس کشیدم . با همشون این کار رو کردم . حدود چهارصدتا بودن . ساعت نه دیگه کارم تموم شد و اومدم بیرون . نمیدونستم کجا برم .
- هی تازه وارد . باید وارد اتاق دویست و نه شی !
صدای یه دختر بود . وارد راهرو اتاق خواب ها شدم و دیدمش . با زره بود . زرهش جوری که فهمیدم مال برج های مراقبتیه . اتاقا خیلی زیاد بودن . بعد از نیم ساعت پیداش کردم . درش قفل بود . کلیدو ندادن . دستگیره رو هفت بار چرخوندم ولی باز نشد . لگد محکی زدم ولی اتفاقی نیوفتاد . توقع اینو نداشتم . نشستم جلوی درو خوابیدم . صدای خنده میشنیدم . کسی منو تکون داد .
- هی خنگول چرا اینجا خوابیدی مگه کلید نداری ؟
- نه ندارم . 
خندید . 
- حتما یادشون رفته ایندفعه بگیر . 
  و با نگاه خنده داری نگام کرد . ابروم رفت . بلند شدم و رفتم سمت اصطبل . امروز باید اصطبلو تمیز میکردم . همه اسب هارو توی حیاط بردم و درو باز کردم . بوی گندی بلند شد . دماغمو گرفتم و با پارچه شروع کردم سابیدن . و اسبو گذاشتم توی اصطبل . وقتی داشتم سیصد و چهل و هشتمیو تمیز میکردم . احساس کردم چیزی ریهخت روی سرم . دست زدم . دستشویی اسب بود . تمام تنم مورمور شد . باید تحمل میکردم ارزششو داشت . ساعت شیش شد که دیگه گشنگی داشت بهم فشار می اورد . ولی تا کارم تموم نشه نمیتونم . حالت تهوع داشتم . به اطراف نگا کردم . لبخندی زدم . 
سه ساعت بعد . 
همه کارا تموم شد . فقط با اون یه دونه اسبی که خوردم باید چیکار میکردم ؟ اصطبل چهارصدمو خراب کردم تا کسی متوجه نشه. دیگه کارم تموم شد . پی پی اسبو با دست انداختم روی زمین . دیگه عادت کردم . رفتم در اتاق جفری و در زدم .
- ببخشید شما کلید منو ندادین !
درو باز کرد و گفت
- مگه تو اتاق داشتی ؟ باید تو اصطبل بخوابی . اتاق اضافی نداریم . 
و درو بست . بهتر از این نمیشد . رفتم تو اصطبل و هرچی کاه بود برداشتم . خوب بودکتابای تاریخ خونده بودم . به شکل تخت درست کردمو خوابیدم . 
ساعت شیش بلند شدم و از ته مونده اسب خوردم . از امروز به بعد اصطبل فعال بودو اسب هارو استفاده میکردن . کسی  سنگ بزرگی به طرفم پرت کرد . قبل از رسیدنش به سرم گرفتمش . 
- هی رعیَت یه اسب خوب بده ! 
کارانوس بود . مینوسم داشت میخندید .
یه اسب که از همه بهتر بودو اوردم .
- خب دومی چی ؟
- گفتی یه اسب !
- میخوای تنبیه بشی رعیَت احمق ؟ 
تعظیمی کردم و گفتم
- گستاخی منو ببخشید اولیاحضرت . الان یه اسب خوب میارم . 
یه اسب دیگه هم اوردم .
- این ضعیفه !
مینوس بود .
یه اسب دیگه اوردم .
- بد نیست بهتر میخواستم .
لبخندی زدم . به زور . 
یه اسب لاغر مردنی اوردم .
لبخندی زد 
- عالیه !
سوارش شد . وقتی کارانوس رفت . موقع حرکت مینوس تمام گل هارو با پشت اسبش ریخت روی من . سریع با اسب تاخت و رفت پیش کارانوس .
- اینم تنبیهت گستاخ احمق .
و هردو از خنده غش کردن . اون روز فقط اون دوتا اومدن . دیگه طاقتم طاق شد . پرواز کردم به سمت پنجره دختری که به من دروغ گفت . وقتی رسیدم خواب بود . شمشیرمو برداشتم و سرشو زدم . 

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.